حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

نوشتن را دوست دارم همین!

بایگانی

قاب عکس و یاد شهید

جمعه, ۹ اسفند ۱۴۰۴، ۰۲:۲۱ ب.ظ

 

قاب عکسی و معبری به خاطرات

 

گاهی که کتابی را به خانه می آورم؛ خانه جای بهتری می‌شود. انگار به مساحت خانه می افزاید. آدم ها بعضا عین کتاب ها هستند. آدم ها هم مساحت خانه را با حضورشان وسعت می‌دهند. اگر محبوب باشند حتی قاب عکس شان، خاطره ها را به فضای خانه می‌پاشند و خانه را جای بهتری برای زندگی میکنند‌. قاب عکسی از شهید در هر خانه ای؛ به باور من چنین کارکردی دارد و آن را جای دلپذیرتری برای زندگی می‌کند. دوست خوبی غروبی این قاب را برایم فرستاد که هوش، جزئیات صورتش را نمایان تر کرده و حالم را خوب کرد.

او حالا خودش نیست اینجا. ولی من قاب عکسش و صورت دلخواهش را معبری می‌یابم برای رفتن به جهانی آن سوی این روزهایی که با آن دست به گریبانیم. دنیایی از خاطراتِ بهشتیِ مانده در یاد.

 

شب جمعه شهیدان را یاد کنیم. خودمان بسیار محتاجیم به یاد و نام آن‌ها 

 

  • حسن مجیدیان

توجه به مزاج در تربیت

شنبه, ۳ اسفند ۱۴۰۴، ۱۰:۵۰ ق.ظ

 

چرا برخی متربی‌ها پرانرژی و برخی آرام و درون‌گرا هستند؟ یک بخش این مساله حتما به مزاج و طبع خانوادگی افراد برمی‌گردد. این ها از طریق والدین و طبع و مزاجشان به بچه منتقل می‌شود. به نظرم خوب است مربی جماعت به قدر کفایت از مزاج شناسی اطلاعاتی داشته باشد. شناخت مزاج می‌تواند به مربی و معلم در تعامل و ارتباط و نوع آموزش و سبک تدریس در کلاس و...کمک کند.

  • حسن مجیدیان

شاهکاری به نام ماه و بلوط

شنبه, ۳ اسفند ۱۴۰۴، ۱۰:۴۳ ق.ظ

 

 

 

اگر حال داشتید یادداشت بنده راجع به رمان فاخر جناب مومنی شریف را در قفسه کتاب روزنامه جام جم بخوانید

 

 https://jamejamdaily.ir/Newspaper/item/281659

  • حسن مجیدیان

حوالی احمد

شنبه, ۳ اسفند ۱۴۰۴، ۱۰:۴۱ ق.ظ

 

واقعا و بی تعارف می‌گویم که کاش بلد بودم و کلمات، رامِ من بودند تا میتوانستم این کتاب را خوب ترویج و معرفی کنم. ولی از دست من یکی بر نمی آید. کتاب حوالی احمد، نانِ شب ماست. احتیاج همه است. از فرماندهان و مسئولان تا اهالی فرهنگ و تربیت و حتی والدین و حتی نوجوانان. چی بوده اصلا این آدم؟ که اگر روایت هایش را بخوانی؛ هضم چنین ابرانسانی برایت سخت است و سنگین! چطور می‌شود آدم باابهتی را ازش حساب ببری ولی تا سرحد مرگ هم دوستش داشته باشی؟ احمد کاظمی از آن اعجوبه های اسلام و انقلاب و ایران است که اگر زندگی ۴۷ ساله اش را مرور نکنی، یک چیزهایی در فضای فکری و ایمانی و شخصی و اجتماعی ات کم خواهی داشت. این کتاب برای من جزء معدود کتاب هایی بود که هم تاثیرگذار بود و هم تاثربرانگیز و هم اوقاتی در روز، فکرم را مشغول می‌کرد. روایت ها عموما تازه و نشنیده و دست اول هستند. خاطرات همسر حاج احمد هم برای اولین بار تدوین و منتشر شده و حاج قاسم و حاج حسن طهرانی مقدم هم حسابی نسبت‌ به‌ عشق و مقتدایشان، قربان صدقه رفته اند. تضادهای عجیب، جنون مندی، لطافت، اقتدار و هیبت و یکدندگی، کارهای بزرگ بی خستگی و نشستن، ولایی بودن و گریه ها و کلی ریزه کاری های خنده آور و گریه دار و حسرتناک در این کتاب و با قلم و سلیقه ی خوب نویسنده، جمع و ارائه شده است. کاش اول مدیران ما بروند چرخی در حوالی احمد بزنند و بعد مربیان ما. حاج قاسم میگفت: احمد جزء معدود فرماندهانی بود که مربی هم بود. من دوست داشتم مربی مثل او میداشتم و تا آخر عمرم نوکریش را می‌کردم.

  • حسن مجیدیان

کتاب راه رشد جلد سوم

چهارشنبه, ۳۰ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲:۰۶ ب.ظ

 

دو جلد قبلی را اگر جستجو کنید در همین رسانه، به تفصیل معرفی و تبلیغ کرده ام. توفیق شد جلد سوم را هم بخوانم. بسیار مفید و کاربردی و پُر از نکته و معرفت و کلید و راهکار. بویژه برای پدرها حرف هایی شنیدنی دارد و بعد برای اولیای مدرسه و معلمان. از دست ندهیدش

  • حسن مجیدیان

توضیحاتی راجع به شهید محمد عبدی و کتابش

شنبه, ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۲۸ ق.ظ

کتاب «همیشه مربی»؛ ناگفته‌هایی از سیره‌ی تربیتی و فرهنگی مربی شهید محمد عبدی به‌قلم حسن مجیدیان هست که می‌تونه راهگشای زندگی خیلی از نوجوون‌ها و جوون‌ها و محافل فرهنگی و مذهبی باشه.

 

این کتاب رو می‌تونید از لینک زیر تهیه کنید: https://manvaketab.com/book/372719/

 

  • حسن مجیدیان

نه فرشته نه قدیس

شنبه, ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۲۲ ق.ظ

چه کسی می‌تواند نقش تنهایی یا اثرِ ربط و روابط اجتماعی را در زندگی انکار کند؟ زندگی هرچه باشد؛ بخش عمده ی آن در ارتباط با دیگران معنا می یابد. ایوان کلیما نویسنده اهل جمهوری چک در کتابش داستان زن میان‌سالی به نام کریستینا را روایت می‌کند که از شوهر سابقش جدا شده و رابطه‌ ی جدیدی با فردی جوان تر از خودش را آغاز کرده. در میان، دختری نوجوان و سرکش دارد که درگیر مصرف مواد مخدر شده است. کریستینا علاوه بر اینها باید مراقب مادر پیرش باشد و به شوهر سابقش که در بستر سرطان نشسته هم سر بزند و به کارش که دندان سازی هست هم برسد و در میانه ی عشق جدید و نگرانی برای دخترِ مبتلا و سر به هوایش در تردید و تردد و تلاش باشد. جهان بزرگ و شاید هم ساده ی ربط و ارتباط آدم ها و اثراتی که از خوب و بد بر هم می‌گذارند، در این کتاب نُمایان و ملموس است. کتاب به نوعی جنبه ی تربیتی و فرهنگی دارد اما فکر می‌کنم در اولویت مطالعات مربیان و والدین نباشد و برای رفقای نوجوان هم چیزِ دندان گیری ندارد! راستی ترجمه ی کتاب عالی بود و اثر را روشن و خوانا کرده بود.

  • حسن مجیدیان

مطلع الانوار

شنبه, ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۰۸ ق.ظ

 

این کتاب احوالات شخصی علامه طهرانی ره و حکایات و قصصی است که ایشان جمع آوری کرده اند. بسیار قابل استفاده و روح فزا بود.

  • حسن مجیدیان

امید به محبت موالی

شنبه, ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۰۴ ق.ظ

 

خودِ من که بنا به دلایل نگفتنی از خود و پیرامون و جهان، ناامیدم؛ حقیقتا به رحمت و محبت و دستگیری آل الله علیهم السلام خیلی امید بسته و دارم... امروز در کتابی خواندم که وقتی حضرت رسول اکرم روحی فداه به ملاقات عبدالله ابن ابی، سردسته ی منافقان مدینه هنگام مریضی و جان دادنش، رفتند درخواست او برای اعطای پیراهن برای کفن و نماز برای پیکر او را اجابت کردند. فکر کن طرف یک عُمر منافق و اذیت کُن و دودوزه باز بوده؛ ولی حضرت رافتش شامل او هم می‌شود. باز هم در کتاب حضرت حجت روحی فداه همین چند روز پیش خواندم که وقتی سفیانیِ ملعون را بعد از آن همه جنایت دستگیر می‌کنند و نزد حضرت به مسجد کوفه میبرند؛ سفیانی به امام می‌گوید: ای پسرعمو! بر من منت بگذار و مرا نکُش! بگذار در راه تو جهاد کنم! حضرت صاحب سکوت می‌کنند. بعد می‌فرمایند: رهایش کنید! اصحاب امام اعتراض می‌کنند که آقا این ملعون این همه از اولاد رسول خدا و مردم را کشته و... .حضرت، امرِ سفیانی را به ایشان واگذار می‌کنند. یاران امام گردن سفیانی را کنار درخت سدری، میزنند و سرِ آن ملعون را نزد امام می آورند. حضرت امر می‌کنند که پیکرش را دفن کنند. هضم این سکوت و رأفت سخت است. ولی چقدر به آدم امید می‌دهد.
 

  • حسن مجیدیان

خطر تربیت فردی

شنبه, ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۰۱ ق.ظ

 

خطرِ تربیت فردی و بحث ارتباطات

آقای حائری شیرازی این حکیم عالی مقام می‌فرمایند:

با کارِ فردی نمی‌توانید بچه ها را اصلاح کنید.

همچنین می‌فرمایند: تعلیمات برای تربیت خوب است اما ربط و ارتباط هم لازم و مهم است.

این جا یک نکته به ذهنم رسید که عرض کنم. نمی‌شود متربی را محدود در ارتباط با یک مربی کرد. انحصارِ ارتباط، این آفت را دارد که با بریدنِ از مربی، متربی چون به کسی وصل نیست؛ به فنا برود و از دست برود.

مرحوم آیت‌الله حائری شیرازی می‌گویند (نقل به مضمون ): پدرومادرهایی که دائم از فامیل و عمو و دایی و...پیش بچه‌ هایشان بدگویی و آنها را خراب می‌کنند،کارشان بشدت اشتباه و خطرناک است. اگر دایی و عمو و خاله و ...پیش بچه محبوب باشند؛ روزی اگر احیانا بچه از خانواده بُرید؛ به دامن آنها پناهنده می‌شود و آن فامیل هم با پناه دادن و حوصله و لطافت او را به دامن خانواده برمی‌گردانند. اما اگر فامیل، در ذهن بچه خراب شده باشد؛ با رفتن از خانه معلوم نیست عاقبتش چه شود!

حالا اگر من و شمای مربی، جمع را و دیگران مربیان را و آدم های عاقل را نزد متربی، محبوب نکردیم و از آنها پناه نساختیم؛ این بچه به هر دلیلی از ما جدا شود؛ مأمن و پناهی ندارد. اگر از ما ببرد به دیگری پیوند می‌خورد و آن دیگری هم با فهم و درایتش و با در نظرگرفتن ِ رفتار تشکیلاتی و جمعی، بچه را جمع و جور و توجیه می‌کند و دوباره اتصالش را به مربی اول جور و ردیف می‌کند.

  • حسن مجیدیان

چه کودکی بودیم ما

شنبه, ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۳۸ ق.ظ

داشتم مطلبی می‌خواندم راجع به کودکی. نویسنده مقاله؛ نوشته بود: "بزرگسالان همان کودکان غول پیکرند!". یعنی ما هنوز داریم در حوالی کودکی سیر می‌کنیم. همان بحث کودکِ درون که در ما فعال است. و بعد یادِ کودکی خودم افتادم. نمی‌دانم اولین و زنده ترین تصاویر کودکی را یادتان هست؟ شاید بعضی ها حتی از شیر خوردن شان هم یاد و تصویری داشته باشند. یا از دندان درآوردنشان حتی! کاش می‌شد به بچه ها و کودک هایمان از کودکی مان بگوییم تا بدانند چه دوران خوبی و چه کودکیِ ایده آلی نصیبشان شده. وقتی بچه های کوچه و فامیل اسباب بازی هایشان را به ما نمی‌دادند و ما را با حس شکست و تنهایی رها میکردند؛ وقتی توی پیاده رو و خیابان از غولِ پرسرعت و بدشکلِ موتور می ترسیدیم؛ ترس از مدرسه و مواجهه شدن و تنها شدن بین پانصد دانش آموزِ کچلِ سرشکسته؛ راه طولانی مدرسه در سرما بی که ماشین و پول و سرویسی باشد؛ گم شدن های بچگی و ترس تا مرز انفجار؛ گریه های از سرِ ترس از تاریکی و جن های توی حمام؛ صبح ها در سرما توی صف نان و شیر؛ شب ها زیر کرسی و نورِ فانوس نفتی مشقِ سنگین نوشتن و حسرت نداشتن ها و نرسیدن ها...

و البته که برای همه ی این تصاویر تلخِ کودکی؛ انگشت اتهام را سمت پدرو مادرم نگرفته و نمی‌گیرم. خدا بیامرزتشان... چی بود کودکیِ وحشتناک ما که رسوباتش هنوز تا همین سن و سال با ماست!

باری کودکی فصلِ اصلیِ تربیت است. مربی ها و والدین هر گُلی به سر بچه زدند در همین حوالیِ کودکی است.

  • حسن مجیدیان

کار دستش بده!

شنبه, ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۳۸ ق.ظ

 

ک باری شب عید فطر در ایام نوجوانی از طرف بسیج مسجد رفتیم برای نگهبانی و مثلا کار امنیتی در مصلای تهران. جایی به من پست نگهبانی داده بودند. هوا سرد بود. خیلی سرد. ولی من گرمم بود. آتشی در درون داشتم. به من کار سپرده بودند. کارم را مهم می‌دانستم. نوجوانی را به حساب آورده بودند. آن شب را و حتی گرمکن سفید و خاکستری و کتونی آدیداسِ سرمه ای و سفیدم را یادم هست. کار به نوجوان که بدهی و آدم حسابش کنی و او احساس کند نقشی پیدا کرده و...بچه را می‌سازد و راه می اندازد. کار باید داد بهشان!

  • حسن مجیدیان

حالا نوبت آمریکاست

شنبه, ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۳۷ ق.ظ

 

کِی باید بروی سراغ حُکماء و اندیشمندان؟ وقتی هنوز شاکله ی ذهنی و قوام شخصیتی ات شکل نگرفته. در نوجوانی. اولِ جوانی. من هم پیر و فرتوت نیستم ولی ایکاش در ۲۰ سالگی آقای حائری شیرازی را می یافتم. آی بچه های نوجوان و جوان تر؛ با حکمت ها و کلمات و کتب مرحوم آیت‌الله حائری شیرازی انس بگیرید...

حالا نوبت آمریکاست!

 

کسانی به امام سجاد (ع) اصرار می‌کردند که بیایید مثل پدرتان، قیام کنید. ظاهراً تنور آتشی در منزل امام بوده است. امام باقر (ع) نقل می‌کنند که: پدرم به اینهایی که اصرار می‌کردند، فرمود: «منْ فِیکُمْ تَطِیبُ نَفْسُهُ أَنْ یَأْخُذَ جَمْرَةً فِی کَفِّهِ فَیُمْسِکَهَا حَتَّى تَطْفَأَ؟»: کدامتان حاضر است یک تکه از این آتش‌ها را در دست بگیرد و آن قدر نگه دارد تا خاموش شود؟! دیدم اصلاً هیچکس نمی‌آید؛ من گفتم: «پدر، من حاضرم». پدرم گفت: «منظورم شما نیستی». دوباره فرمود: «منْ فِیکُمْ تَطِیبُ نَفْسُهُ أَنْ یَأْخُذَ جَمْرَةً فِی کَفِّهِ فَیُمْسِکَهَا حَتَّى تَطْفَأَ؟». دوباره دیدم هیچکس نمی‌آید و من گفتم. باز پدرم گفت منظورم شما نیست. بار سوم هم به همین ترتیب. من دیدم این اصحاب آنقدر خجالت‌زده و شرمنده شدند که دوست دارند زمین بشکافد و بروند داخلش. پدرم هم دلش به حال آن‌ها سوخت و رهایشان کرد.

 

بینید! این صحبت امام سجاد (ع)، حرف خداوند خطاب به همۀ ماست. این سؤال امام سجاد (ع)، در واقع نسل‌به‌نسل تکرار می‌شده؛ اما هیچ نسلی حاضر نشد این «جَمَره» (حبۀ آتش) را بردارد. امام راحل نگاهی به مردم کرد و در مردم #وفا احساس کرد؛ چون مردم‌شناس بود؛ لذا در پاسخ به ندای «منْ فِیکُمْ تَطِیبُ نَفْسُهُ أَنْ یَأْخُذَ جَمْرَةً فِی کَفِّهِ فَیُمْسِکَهَا حَتَّى تَطْفَأَ؟» گفت: «ما بر می‌داریم!». بنابراین به او مأموریت دادند که آتش را بگیرد.

اولین آتشی که امام (ره) گرفت، آتش شاه و ساواک بود. به امام(ره) گفتند اینها را اینقدر بگیر تا سرد بشود. مردم هم گفتند: هرچه امام در دست گرفت، ما در دست می‌گیریم. شاه و ساواک، آتشِ سرخ بودند. گرفتن آتش یعنی بدنت بسوزد، تاول بزند، تکه‌تکه گوشتت بریزد؛ اما آتش را زمین نگذاری تا سرد و زغال بشود. این شهیدها، جانبازها، شلاق‌هایی که در زندان می‌خوردند، تعقیب‌ها، هجوم به خانه‌ها و ...، همۀ اینها تکه‌تکه‌های گوشت بود که می‌ریخت، همه اینها به خاطر گرفتنِ آتش در دست بود. ولی امام تا آخر کوتاه نیامد. به مدت 15 سال از نیمۀ خرداد 42 تا 22 بهمن 57، «امام» و «امت» این آتش را گرفتند تا سرد شد. بعد هم آتش صدام و حکومت بعثی را گرفتند تا سرد شد.

 سپس به امام گفتند آتش بعدی را بگیر؛ امام گفت: بعد از شاه، نوبت آمریکاست. هرچه که با شاه پیش آمد، باید با آمریکا هم پیش بیاید. آمریکا و اسرائیل، عین آتش هستند؛ باید در دست گرفته بشوند تا سرد بشوند. #مقاومت به معنای گرفتن این آتش است. این آتش دارد سرد می‌شود. آمریکای سال ۵۸ کجا، آمریکای اکنون کجا! این راهپیمایی‌هایی که در عالَم واقع میشود، جرأت‌هایی که مردم دنیا پیدا کرده‌اند و پرچم آمریکا را مرتباً آتش میزنند، علامتِ سرد شدنِ آتش است. وقتی در کل جهان، همان حالتی ایجاد شود که در کشور ما پیدا شد، آن آقا می‌آید. ما باید دعا کنیم که امت‌ها، در این راهی که آمده‌اند تا آخر بروند. در فلسطین، این آتش را بدست گرفته‌اند. هرکس بگوید: «فلسطین به ما چه ربطی دارد، آنها خودشان یک ملت هستند و ما هم برای خودمان ملت دیگری هستیم»، این آتش را زمین گذاشته است. اگر کسی در این زمان، این آتش چهل ساله را زمین بگذارد، گناه چهل نسل قبلی را باید جواب بدهد. چرا؟! چون امام زمان (ع) می‌گوید: چهل نسل که این آتش را بر نداشتند، حالا شما هم که برداشته‌اید، بعد از چند سال می‌خواهید آن را زمین بگذارید؟!

 این همه #شهید، سوختگی‌های دست امت است که آتش استکبار را نگه داشته و تاکنون از نگه داشتن آن خم به ابرو نیاورده است. این آتش بالاخره سرد خواهد شد، همان طور که شاه و صدام سرد شدند. امام با سرد شدن آتشِ شاه، به میان ما برگشت و آن امام منتظر نیز با سرد شدن آتش استکبار است که زیارتش خواهیم کرد. مساله، مسالۀ گرفتن آتش در دست است. این رسالت امروز ما است.

 مرحوم آیت‌الله حائری شیرازی

  • حسن مجیدیان

معنی ایرانی بودن

شنبه, ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۳۵ ق.ظ

 

عده ای ایرانی سرشار از شوقند که ترامپ می خواهد به ایران حمله کند و از آن طرف جمعی عراقی و لبنانی آماده استشهاد در راه دفاع از ایرانند. هرچند به ظاهر عجیب است، اما چیز تازه ای نیست، در عملیات مرصاد اولین گروهی که در مقابل منافقین، از ایران دفاع کردند ۱۵۰نفر از نیروهای سپاه بدر عراق بودند. ایرانی بودن به این نیست که زایشگاهشان ایران بوده باشد.

 مهدی کُردفیروزجایی

  • حسن مجیدیان

سرزنش هنرمند

شنبه, ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۳۴ ق.ظ

هنرمند را سرزنش نکنید؛ غر هم نزنید!

از وقتی که اینترنت باز شده، باز موج نظر و موضع‌گیری‌های یأس‌آلود و فرساینده‌ی هنرمندان شروع شده و باز در بر همان پاشنه می‌چرخد؛ بر همان پاشنه که در سال 1401 می‌چرخید. و در سال 1398، و در سال 1396، و در سال 1388 و... دو جمله در این باره عرض کنم: اول این‌که این جماعت معدود - که عمده شهرت‌شان مرهون سینما و تلویزیون است - نماینده‌ی تام هنرمندان کشور نیستند. مملکت ما انبوهی موسیقی‌دان، آهنگ‌ساز، نوازنده، نقاش، خوش‌نویس، نگارگر، گرافیست، تصویرساز، طراح صحنه و دکور، معمار، خاتم‌کار، معرق‌کار، فرش‌باف، سفال‌گر، میناکار، قلم‌کار، گریمور، بازی‌گر تئاتر، کارگردان تئاتر و... دارد که با تمام هنرمندی‌شان شهرت چندانی ندارند و البته هیچ نوع نیابتی هم به این جماعت معدود مشهور تفویض نکرده‌اند تا هرچه گفتند، حرف جامعه‌ی بزرگ هنرمندان ایران شمرده شود. دوم این‌که این موضع‌گیری‌های انفعالی و فرساینده و نومیدانه، ریشه در واقع‌بینی، مردمی بودن و امثالهم ندارد. بل‌که در مزاجی ریشه دارد که با تعالیم و آموزه‌های هنر مدرن، و از آن بدتر هنر پست‌مدرن به روح و جان انسان سرایت می‌کند و آن‌ها را چنین پرورش می‌دهد. سیاه‌بینی و سیاه‌اندیشی با روح هنر پست‌مدرن عجین است. و خمیرمایه‌ی هنر مدرن بازنمایی آرمان‌گریزی و پَستی و پلشتی و سیاهی است، نه تعالی و کمال و زیبایی و سعادت. و شاید به نظر شما بی‌ربط به نظر برسد، اما این پست‌ها و استوری‌ها و شعارهای هنرمندان ورشکسته، برون‌داد روح کلی هنر پست‌مدرن است و ترک عادت هم که می‌دانید، موجب مرض است. کسی که از سر غرب‌زده‌گی، قبله‌ی خود را انتخاب کرده و بی‌محابا خود را به آن تعالیم و آموزه‌ها سپرده، این بیماری را هم به جان خود راه داده و جز ساز مخالف زدن و امیدها را ناامید کردن اصلاً کار دیگری بلد نیست. برای او واقعیت و آرمان و ایده‌آل‌گرایی و امید و وحدت موضوعیتی ندارد، بل‌که مخالف‌خوانی و سیاه‌نمایی و سیاه‌اندیشی اصالت دارد. چون معیار هنرمندی است! البته و صد البته که این کار باید در لفاف مردم‌داری و حق‌طلبی و عدالت‌خواهی انجام پذیرد تا از مبادا از آن شهرت و محبوبیت سقوط کند. به نظر حقیر این استوری‌ها معضل جدی و قابل توجهی نیستند، اما اگر بنا بر اصلاح و درمان این وارونه‌گی در هنر است، باید زیرساخت پیدایش آن برچیده شود و در اصل باید نظام تعلیم و آموزش دیگری در هنر شکل بگیرد. و الا استوری‌ها را جمع کردن و این هنرمندان را سرزنش کردن و غر زدن راه به جایی نمی‌برد.

 مهدی متولیان

  • حسن مجیدیان

عمق خودم

شنبه, ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۳۳ ق.ظ

 

ین عبارت خودت باش را اگرچه تا حدی فانتزی و دستمالی شده و مبهم می‌دانم ولی از یک طرف و با نگاه واقع بینانه شاید حرف بدی نباشد! ما مدام در حال زورزدن و تقلا هستیم تا خودمان را به شکلی درآوریم که در تقدیرمان نیست! می‌خواهیم خودِ دیگری که بی نسبت و ربط با ساختمان وجودیِ ماست؛ بیاییم. تحمیلِ یک فرم بیرونی و غریبه به وجودمان، نوعی فرسایش و کهنگی و خستگی می آورد. ما خودمان را میفشاریم و می سابیم تا آنچه که نمی‌شود و امکان ندارد؛ بشویم! من باید همین وجود و بودم را توسعه و عمق بدهم و دنبال شکل دیگری نباشم. باید خودم باشم!

  • حسن مجیدیان

شهید ایزدی

شنبه, ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۳۲ ق.ظ

 

همسر شهید ایزدی میگفت: آن شهید گاهی به نیابت از کسانی که سواد نداشتند؛ قرآن می‌خواند...

این انقلاب و نظام؛ هزاران شهیدِ کاردرست داشته و ان شاالله دارد.

شهید محافظ ماست.

  • حسن مجیدیان

شهادت تو سن علی اکبر

شنبه, ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۲۹ ق.ظ

باز هم یاد او. وقتی از قم برگشتیم مسجد، شب ولادت حضرت علی اکبر بود. گفت: شب شما جوان هاست امشب... مادرش میگفت: وقتی حرف از شهادت میزد در جوابش میگفتم: به سن حبیب بن مظاهر برسی و شهید بشی. مسلم بن عوسجه بشی و شهید بشی. جواب می‌داد: نه مامان، نگو. شهادت مثل علی اکبر یه مزه ی دیگه ای داره. مگه علی اکبرِ امام حسین جَوون نبود که من توی جوونی شهید نشم؟

جوونا عیدتون مبارک

علی بن حسین علی

از هر طرف که بخوانی عشق است

  • حسن مجیدیان

اوراد نیمروز

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۴:۱۱ ب.ظ

 

این کتاب را هم در ایام قطعی نت و تعطیلی کارها خواندم. کاری جالب اما سخت خوان که شاید مورد پسند هر کسی قرار نگیرد. بهمن که به تاریخ صفاریان علاقمند است پا در کویر لوت می‌گذارد برای کشف بقایای این سلسله و تکمیل پروژه اش. کویر و وهم و تنهایی و گرما و آن گاه گم شدن و راه از دست دادن. مردی از اهالی یکی از نقاط کورِ دشت او را پیدا می‌کند و به روستای کوچکشان می‌برد. روستایی که از قضا، محلِ مورد نظر بهمن برای کشف و مطالعه‌ است! زندگی عجیب و بدوی اهالی روستا و عدم دسترسی به نت و راه و ...باعث ماندگاری اجباری در کنار اهالی روستا می‌شود که می‌خواهند به اجبار بهمن را نگه دارند و زنش بدهند.برای بهمن که با زنش در تهران سرِ سازگاری ندارد، درد سری است لاعلاج. او راه فراری می یابد و در می‌رود اما دوباره گیر می افتد و به روستا دیپورت می‌شود... حالا داستان به کنار. توصیف اقلیمِ شگفت کویر و شخصیت های داستان از اهالی تهران تا دورافتاده‌ترین جای کویر، سیر تنهایی و واگویه ها و هجومِ وهم و وحشت بیابان به جان و ذهن آدمی و نقبی به تاریخ و... کتاب را جالب کرده بود و لذت بخش. یک کتاب دیگر از منصور علیمرادی در همین جا معرفی کرده بودم که آن هم برایم خوشایند بود. چون مرا برد به اقلیم سیستان و فضایی که روزی دوستان شهیدمان در آنجاها تردد داشتند. چون این متن را برخی رفقای نوجوان هم می‌بینند؛ کتاب را به ایشان فعلا توصیه نمیکنم چون از سبک و رفت و برگشت روایت ها شاید سر در نیاورند. بگذارند برای بعدها.
 

  • حسن مجیدیان

پسر خدا

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۴:۱۰ ب.ظ

 

کتاب جالبی بود. شاید برای بزرگترها مناسب تر باشد. داستان جوان نویسنده ای است کم شخصیت و درگیر با خود و در تلاطم با همسری که بر او مسلط است و البته درگیر با افراد دیگری که در زندگی اش دخل و نقش دارند. این وسط همسر باردار است و سرطانِ نادری دارد که بین حفظ خودش و بچه درگیرند. آقای نویسنده هم از بچگی پدرومادرش را در خرمشهر از دست داده و یتیم بزرگ شده توی پرورشگاه. توی این درگیریها می‌رود و قبر مادرش را در خرمشهر پیدا می‌کند و خانم و بچه اش هم.... همان حرفی که غالبا اینجا تکرارش کرده ام. پیچیدگی جان و روح و رفتار و شخصیت آدم ها را نمایان می‌کند و باهاش ور می‌رود. که بدردبخور است و فکرکردنی. ما هم توی زندگی و اجتماع، سوژه امان همین پیچیدگی آدم های دور و برمان است که غالبا نمی‌دانیم با آنها چه کنیم و تعامل و تعایش مان چه باشد. کتاب، جسور بود. مخصوصا اول هاش. عین کارهای امیرخانی بود یه کم. دوست داشتنی بببینی آخرش چطور تمام می‌شود و شخص اول داستان، آخرش چه غلطی می‌کند و از این بی دست و پایی در می آید یا نه؟ این کتاب را انتشارات خط مقدم به قلم محمدهادی عبدالوهاب منتشر کرده است.

  • حسن مجیدیان