حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

نوشتن را دوست دارم همین!

بایگانی

۲۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تربیت» ثبت شده است

توجه به مزاج در تربیت

شنبه, ۳ اسفند ۱۴۰۴، ۱۰:۵۰ ق.ظ

 

چرا برخی متربی‌ها پرانرژی و برخی آرام و درون‌گرا هستند؟ یک بخش این مساله حتما به مزاج و طبع خانوادگی افراد برمی‌گردد. این ها از طریق والدین و طبع و مزاجشان به بچه منتقل می‌شود. به نظرم خوب است مربی جماعت به قدر کفایت از مزاج شناسی اطلاعاتی داشته باشد. شناخت مزاج می‌تواند به مربی و معلم در تعامل و ارتباط و نوع آموزش و سبک تدریس در کلاس و...کمک کند.

  • حسن مجیدیان

چه کودکی بودیم ما

شنبه, ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۳۸ ق.ظ

داشتم مطلبی می‌خواندم راجع به کودکی. نویسنده مقاله؛ نوشته بود: "بزرگسالان همان کودکان غول پیکرند!". یعنی ما هنوز داریم در حوالی کودکی سیر می‌کنیم. همان بحث کودکِ درون که در ما فعال است. و بعد یادِ کودکی خودم افتادم. نمی‌دانم اولین و زنده ترین تصاویر کودکی را یادتان هست؟ شاید بعضی ها حتی از شیر خوردن شان هم یاد و تصویری داشته باشند. یا از دندان درآوردنشان حتی! کاش می‌شد به بچه ها و کودک هایمان از کودکی مان بگوییم تا بدانند چه دوران خوبی و چه کودکیِ ایده آلی نصیبشان شده. وقتی بچه های کوچه و فامیل اسباب بازی هایشان را به ما نمی‌دادند و ما را با حس شکست و تنهایی رها میکردند؛ وقتی توی پیاده رو و خیابان از غولِ پرسرعت و بدشکلِ موتور می ترسیدیم؛ ترس از مدرسه و مواجهه شدن و تنها شدن بین پانصد دانش آموزِ کچلِ سرشکسته؛ راه طولانی مدرسه در سرما بی که ماشین و پول و سرویسی باشد؛ گم شدن های بچگی و ترس تا مرز انفجار؛ گریه های از سرِ ترس از تاریکی و جن های توی حمام؛ صبح ها در سرما توی صف نان و شیر؛ شب ها زیر کرسی و نورِ فانوس نفتی مشقِ سنگین نوشتن و حسرت نداشتن ها و نرسیدن ها...

و البته که برای همه ی این تصاویر تلخِ کودکی؛ انگشت اتهام را سمت پدرو مادرم نگرفته و نمی‌گیرم. خدا بیامرزتشان... چی بود کودکیِ وحشتناک ما که رسوباتش هنوز تا همین سن و سال با ماست!

باری کودکی فصلِ اصلیِ تربیت است. مربی ها و والدین هر گُلی به سر بچه زدند در همین حوالیِ کودکی است.

  • حسن مجیدیان

کار دستش بده!

شنبه, ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۳۸ ق.ظ

 

ک باری شب عید فطر در ایام نوجوانی از طرف بسیج مسجد رفتیم برای نگهبانی و مثلا کار امنیتی در مصلای تهران. جایی به من پست نگهبانی داده بودند. هوا سرد بود. خیلی سرد. ولی من گرمم بود. آتشی در درون داشتم. به من کار سپرده بودند. کارم را مهم می‌دانستم. نوجوانی را به حساب آورده بودند. آن شب را و حتی گرمکن سفید و خاکستری و کتونی آدیداسِ سرمه ای و سفیدم را یادم هست. کار به نوجوان که بدهی و آدم حسابش کنی و او احساس کند نقشی پیدا کرده و...بچه را می‌سازد و راه می اندازد. کار باید داد بهشان!

  • حسن مجیدیان

مربی کار بلد ما

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۳:۵۷ ب.ظ

 

پیرو این متن، رفتار یک مربی کاربلد در مورد کارهای احساسی نوجوان را برایتان تعریف کنم که البته بخشی اش توی کتابِ همیشه مربی آمده. سال ۷۵ یا ۷۶ که ما تو مقطع سوم راهنمایی بودیم( نهم ) با چندتا از رفقا یک گروه راه انداختیم به نام واحد فرهنگی شهید همت. دنبال کار فرهنگی و چاپ نشریه و خودسازی و کوه رفتن و ریاضت و روزه بودیم برای خودمان. برای گروه فرم عضویت هم چاپ کرده بودیم. وقتی آقای عبدی متوجه این حرکت شد؛ گفت: یه فرمم بدید من پُر کنم! منم میخوام عضو گروه بشم و حتی قرار شد یک سری امکانات برای گروهِ جدیدالتاسیس ما جفت و جور کند. طبیعتا نمی‌شد مانعش شد و طبیعتا وقتی فرم را پُر کرد و داخل گروه شد؛ سایه سنگین حضورش اجازه ی شلنگ و تخته انداختن به ما نداد. چند روز بعد هم جلسه ی گروه را انداخت توی مسجد اباعبدالله الحسین علیه السلام فلکه دوم تهرانپارس و همان جا درآمد که : مگه مسجد و بسیج چی کم داره که شما رفتید بیرون برا خودتون گروه و دسته درست کردین؟ خیلی نرم و حرفه ای، گروه را با جاذبه ی محبت و منطق نرمش؛ کنسل کرد و واحد فرهنگی شهید همت به تاریخ سپرده شد و به ماها هم بَرنخورد... حالا می‌توانست همان اول تشر بزند یا قهر کند یا تیکه بندازد و مسخره کند یا هر کار دیگری که علیه احساسات ما باشد. ولی به جنگ احساساتِ نوجوانان خام نرفت و از همان راهِ عاطفه و احساس وارد شد و جلوی کارِ اضافی و بیهوده ی بچه ها را گرفت. از این نمونه ها از آن آقای مربیِ کار درست کم سراغ ندارم که خوب و قشنگ با سکوت و اغماض و گاهی فقط نگاه و گاهی جمله ی دردآور و حتی عنداللزوم با قهر و...احساسات بچه ها را تعدیل می‌کرد. بلد بود خلاصه. این را هم بگویم که خدای احساس بود خودش. اهل گریه. اهل شعر. اهل عاطفه. اهل محبت ولی عقلانیتش می چربید بر عواطفش و توی حول و حوش ۱۸ تا ۲۲ سالگی( که شهید شد)؛ تو چشم بچه های دور و برش؛ آدمی بود بشدت عاقل و فهیم و اهل تحلیل های درست. نظیرش کم بود آن موقع و الان هم مربیِ بیست ساله ی عاقلِ کاربلد کم پیدا می‌شود. روحش شاد. از نوشتن درباره اش سیر نمی‌شوم.

  • حسن مجیدیان

چرت و چرک نباشیم

شنبه, ۷ دی ۱۴۰۴، ۱۰:۰۲ ق.ظ

 

ما محقق داریم اما متفکر نه!

ما حراف داریم اما ناقد و محلِّل نه!

چرت و چِرک نویسی هنر نیست و هر کسی می‌تواند بی فکر و اندیشه حرف بزند و بنویسد... فضای فرهنگی و بحث های تربیتی هزارتو و صدلایه است و کسی که بی محابا نظر می‌دهد و بی عقل و احتیاط اقدام؛ یا احمق است یا متهوری که به عواقب رای و عملش فکر نمی‌کند. بیش از هر چیزی توی بلبشوی رنگارنگ فرهنگی و تربیتی به عقلانیت نیاز داریم.

عقلانیت هم در طی زمان با مطالعه ی وسیع و صرف عُمر و تفکر ناب و نقاد؛ حاصل می‌شود. عجله خوب نیست. زمان می‌خواهد. فرهنگ، امری تدریجی الحصول است...

  • حسن مجیدیان

تربیت پسرانه و دخترانه

چهارشنبه, ۴ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۰۵ ق.ظ

 

ک شاعر کارش برخاسته از احساس و عاطفه است. شاعر با من فرق دارد. عاطفه و شور و حال من مثل او نیست. و اِلا من هم شاعر می‌شدم. با شاعر باید جور دیگری رفتار کرد. با هنرمند هم. با زن و دختر هم. این ها که معدن عاطفه هستند با سیاست مدار و مدیر و نظامی و کارگر و مکانیک و...فرق دارند! میخواهم بگویم بعضی از رفقا و متربی ها هم چون ذوق هنری دارند با بقیه فرق دارند. دانش آموزی که شعر می‌گوید یا می‌نویسد یا اهل کار رسانه ای و طرح و پوستر و گرافیک و ...این جور چیزهاست؛ متفاوت تر از بقیه و دارای ذوق و احساس هنری و عاطفه ی رقیق تری است و باید مراعاتش کرد. از همین جا این نکته ی روشن را هم اضافه کنم که کار تربیتی پسرانه با کار تربیتی دخترانه فرق ها و فاصله ها دارد. چرا که دو موجود متفاوت، موضوع و سوژه ی کار ما شده اند. ما اگر با نوجوان پسر کمی کار کرده ایم و چیزکی بلدیم؛ در عوض در محیط تربیتی دخترانه کاملا شوت و پرتیم! اصلا عالمِ دخترانه پیچیدگی ها و ظرایف و دردسرهایی دارد که نگو! لذا من خودم جلسات کارگاهی خانم ها را نمی‌روم‌. چون هم این اندوخته‌های ما در محیط تربیتی پسرانه، عموما به کارشان نمی آید و هم اساتید خانم در آن جلسات ارائه داشته باشند بسیار بهتر و راهگشاست!

  • حسن مجیدیان

کار کوچک یا پر سرو صدا

سه شنبه, ۳ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۲۸ ق.ظ

وقتی داری کارِ کوچکی میکنی؛ مثلا یک حلقه ی مطالعاتی را میچرخانی یا کلاس و کارگاهی جمع و جور داری یا مثلا داری مستندی می‌سازی و....آرزوی کارهای بزرگ را میکنی! با خودت واگویه میکنی کاش یک همایش بزرگ و شلوغ می‌گرفتیم و کلی جمعیت جمع میکردیم و میترکاندیم و... بعد که می افتی توی دام همایش و سمینار و دنگ و فنگ های عُظما و دهن سرویس کُنِ این دست کارها که چک لیستش و حواشی اش و جمع و جور کردنش، کمرشکن و اعصاب خردکن است؛ تازه قدر آن کارهای کوچک را می‌فهمی! اَه اَه چیه این همایش ها امروز یک همایش داشتیم و مُردم! سرویس شدم. پا و کمر و سر و چشم نماند برایمان و ...آخرش هم هچ! اصلا نمی‌دانم دوره ی این سمینار و کنگره ها و همایش ها کِی تمام می‌شود که راحت شویم!

خدایا کارِ کوچکِ پُرثمر را از ما نگیر! همان یک نفر را راه بیندازیم از صدتا همایش بهتر است.

  • حسن مجیدیان

خدا با آن طلبه چه میکند؟

يكشنبه, ۱ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۰۶ ق.ظ

 

شهید حسن تهرانی مقدم خیلی فوتبالی بود. از همان بچگی. یک استقلالیِ تیر. توی کوچه شان جلوی مسجد حضرت زینب سلام الله علیها فوتبال بازی می‌کردند. غرق بودند توی بازی. حتی صدای اذان هم از توپ جدایشان نمی‌کرد! تا اینکه پیشنماز جوانی به مسجد می‌آید. نامش سیدعلی بوده. با بچه ها رفیق می‌شود. حوصله داشته. پای حسن و بچه ها به مسجد باز می‌شود. کیف می‌کنند با آسیدعلی. احکام می‌گفته.داستان می‌گفته. با بچه ها بُر می‌خورده. گفتم که حوصله ی کار داشته. حسن تهرانی مقدم، خط را و راه را از همان مسجد محل و آن طلبه ی فهیم پیدا می‌کند تا ...‌آخر خط که خودتان خوانده اید و شنیده اید به نظر شما خدا با آن طلبه چه معامله ای میکند؟ کی حسن مقدم را راه انداخت؟ کی توی مسجد پای این بچه ها حوصله کرد؟ من شک ندارم رفیع ترین درجات برای آن طلبه ی گمنام است که اصلا نمی‌دانیم کیست و چه شد و مزارش کجاست؟

مربی، بنده ی مقرب خداست.

مربی، محبوب خداست

مربی، نور چشم اولیاء خداست!

  • حسن مجیدیان

بگیر و بده!

چهارشنبه, ۲۷ آذر ۱۴۰۴، ۰۷:۳۶ ق.ظ

 

تربیت فقط به دادن و اعطاء نیست. این نیست که من طرف مقابلم را فقط پُر کنم. تربیت این نیست که هرچه بلدم را آن هم به ابتدایی ترین روش که حرف زدن و نثار کلمه باشد؛ به بچه ام به متربی ام به مخاطبم بدهم. بلکه بخشی از کار، گرفتن است. دادن و گرفتن، می‌شود کار فرهنگی. من باید چیزهایی را هم از او بگیرم. عاداتش را بندهایش را آلودگی هایش را. اصلا تا این‌ها را از او نستانم، نمی‌توانم چیزی به او بدهم. اول باید معده اش خالی شود تا طعام مرا بگیرد. ما از خدا هم فقط می‌خواهیم که بدهد! بلکه باید باید بگوییم خدایا بگیر! بگیر از ما این همه ضعف و ذلت و پلشتی و کثافات را.

  • حسن مجیدیان

ان شالله که غرض تربیت باشد!

شنبه, ۲۳ آذر ۱۴۰۴، ۰۸:۴۵ ق.ظ

در احوالات آیت الله بهجت می‌خواندم که: هر چه معروف تر می‌شد؛ هر چیزی را که علامت هیبت و بزرگی اش بود، از خود جدا می‌کرد. عمامه را کوچک می‌کرد. ریش هایش را کوتاه می‌کرد و تا ۷ بار که رساله اش چاپ شد، اجازه نداد نامش روی رساله ها بیاید! ما اما دوریم از این آسمان. هنوز رگه های پُررنگِ مطرح کردن خودمان با توجیهات جدید؛ در وجودمان هست و با آن دست به گریبانیم. خلاصه محضرتان عرض کنم امروز رفتیم به جمع مربیان و دغدغه مندان هیات اکبریه شهرری و از پیچیدگی و مهابت تربیت، چرایی کار تربیتی و لوازمی که مربی در این راه میخواهد؛ حرف زدیم و رفقا را دیدیم و از حضور و نفس شان فیض بردیم. همیشه همین جمع ها مرا زنده نگه می‌دارد و ان شاالله که مطرح کردنِ این ها دور از نفس و جاه طلبی باشد و غرض خبر دادن از فرهنگ و تربیت و رویش های انقلاب باشد!

  • حسن مجیدیان