حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

نوشتن را دوست دارم همین!

بایگانی

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تربیت» ثبت شده است

چرت و چرک نباشیم

شنبه, ۷ دی ۱۴۰۴، ۱۰:۰۲ ق.ظ

 

ما محقق داریم اما متفکر نه!

ما حراف داریم اما ناقد و محلِّل نه!

چرت و چِرک نویسی هنر نیست و هر کسی می‌تواند بی فکر و اندیشه حرف بزند و بنویسد... فضای فرهنگی و بحث های تربیتی هزارتو و صدلایه است و کسی که بی محابا نظر می‌دهد و بی عقل و احتیاط اقدام؛ یا احمق است یا متهوری که به عواقب رای و عملش فکر نمی‌کند. بیش از هر چیزی توی بلبشوی رنگارنگ فرهنگی و تربیتی به عقلانیت نیاز داریم.

عقلانیت هم در طی زمان با مطالعه ی وسیع و صرف عُمر و تفکر ناب و نقاد؛ حاصل می‌شود. عجله خوب نیست. زمان می‌خواهد. فرهنگ، امری تدریجی الحصول است...

  • حسن مجیدیان

تربیت پسرانه و دخترانه

چهارشنبه, ۴ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۰۵ ق.ظ

 

ک شاعر کارش برخاسته از احساس و عاطفه است. شاعر با من فرق دارد. عاطفه و شور و حال من مثل او نیست. و اِلا من هم شاعر می‌شدم. با شاعر باید جور دیگری رفتار کرد. با هنرمند هم. با زن و دختر هم. این ها که معدن عاطفه هستند با سیاست مدار و مدیر و نظامی و کارگر و مکانیک و...فرق دارند! میخواهم بگویم بعضی از رفقا و متربی ها هم چون ذوق هنری دارند با بقیه فرق دارند. دانش آموزی که شعر می‌گوید یا می‌نویسد یا اهل کار رسانه ای و طرح و پوستر و گرافیک و ...این جور چیزهاست؛ متفاوت تر از بقیه و دارای ذوق و احساس هنری و عاطفه ی رقیق تری است و باید مراعاتش کرد. از همین جا این نکته ی روشن را هم اضافه کنم که کار تربیتی پسرانه با کار تربیتی دخترانه فرق ها و فاصله ها دارد. چرا که دو موجود متفاوت، موضوع و سوژه ی کار ما شده اند. ما اگر با نوجوان پسر کمی کار کرده ایم و چیزکی بلدیم؛ در عوض در محیط تربیتی دخترانه کاملا شوت و پرتیم! اصلا عالمِ دخترانه پیچیدگی ها و ظرایف و دردسرهایی دارد که نگو! لذا من خودم جلسات کارگاهی خانم ها را نمی‌روم‌. چون هم این اندوخته‌های ما در محیط تربیتی پسرانه، عموما به کارشان نمی آید و هم اساتید خانم در آن جلسات ارائه داشته باشند بسیار بهتر و راهگشاست!

  • حسن مجیدیان

کار کوچک یا پر سرو صدا

سه شنبه, ۳ دی ۱۴۰۴، ۱۱:۲۸ ق.ظ

وقتی داری کارِ کوچکی میکنی؛ مثلا یک حلقه ی مطالعاتی را میچرخانی یا کلاس و کارگاهی جمع و جور داری یا مثلا داری مستندی می‌سازی و....آرزوی کارهای بزرگ را میکنی! با خودت واگویه میکنی کاش یک همایش بزرگ و شلوغ می‌گرفتیم و کلی جمعیت جمع میکردیم و میترکاندیم و... بعد که می افتی توی دام همایش و سمینار و دنگ و فنگ های عُظما و دهن سرویس کُنِ این دست کارها که چک لیستش و حواشی اش و جمع و جور کردنش، کمرشکن و اعصاب خردکن است؛ تازه قدر آن کارهای کوچک را می‌فهمی! اَه اَه چیه این همایش ها امروز یک همایش داشتیم و مُردم! سرویس شدم. پا و کمر و سر و چشم نماند برایمان و ...آخرش هم هچ! اصلا نمی‌دانم دوره ی این سمینار و کنگره ها و همایش ها کِی تمام می‌شود که راحت شویم!

خدایا کارِ کوچکِ پُرثمر را از ما نگیر! همان یک نفر را راه بیندازیم از صدتا همایش بهتر است.

  • حسن مجیدیان

خدا با آن طلبه چه میکند؟

يكشنبه, ۱ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۰۶ ق.ظ

 

شهید حسن تهرانی مقدم خیلی فوتبالی بود. از همان بچگی. یک استقلالیِ تیر. توی کوچه شان جلوی مسجد حضرت زینب سلام الله علیها فوتبال بازی می‌کردند. غرق بودند توی بازی. حتی صدای اذان هم از توپ جدایشان نمی‌کرد! تا اینکه پیشنماز جوانی به مسجد می‌آید. نامش سیدعلی بوده. با بچه ها رفیق می‌شود. حوصله داشته. پای حسن و بچه ها به مسجد باز می‌شود. کیف می‌کنند با آسیدعلی. احکام می‌گفته.داستان می‌گفته. با بچه ها بُر می‌خورده. گفتم که حوصله ی کار داشته. حسن تهرانی مقدم، خط را و راه را از همان مسجد محل و آن طلبه ی فهیم پیدا می‌کند تا ...‌آخر خط که خودتان خوانده اید و شنیده اید به نظر شما خدا با آن طلبه چه معامله ای میکند؟ کی حسن مقدم را راه انداخت؟ کی توی مسجد پای این بچه ها حوصله کرد؟ من شک ندارم رفیع ترین درجات برای آن طلبه ی گمنام است که اصلا نمی‌دانیم کیست و چه شد و مزارش کجاست؟

مربی، بنده ی مقرب خداست.

مربی، محبوب خداست

مربی، نور چشم اولیاء خداست!

  • حسن مجیدیان

بگیر و بده!

چهارشنبه, ۲۷ آذر ۱۴۰۴، ۰۷:۳۶ ق.ظ

 

تربیت فقط به دادن و اعطاء نیست. این نیست که من طرف مقابلم را فقط پُر کنم. تربیت این نیست که هرچه بلدم را آن هم به ابتدایی ترین روش که حرف زدن و نثار کلمه باشد؛ به بچه ام به متربی ام به مخاطبم بدهم. بلکه بخشی از کار، گرفتن است. دادن و گرفتن، می‌شود کار فرهنگی. من باید چیزهایی را هم از او بگیرم. عاداتش را بندهایش را آلودگی هایش را. اصلا تا این‌ها را از او نستانم، نمی‌توانم چیزی به او بدهم. اول باید معده اش خالی شود تا طعام مرا بگیرد. ما از خدا هم فقط می‌خواهیم که بدهد! بلکه باید باید بگوییم خدایا بگیر! بگیر از ما این همه ضعف و ذلت و پلشتی و کثافات را.

  • حسن مجیدیان

ان شالله که غرض تربیت باشد!

شنبه, ۲۳ آذر ۱۴۰۴، ۰۸:۴۵ ق.ظ

در احوالات آیت الله بهجت می‌خواندم که: هر چه معروف تر می‌شد؛ هر چیزی را که علامت هیبت و بزرگی اش بود، از خود جدا می‌کرد. عمامه را کوچک می‌کرد. ریش هایش را کوتاه می‌کرد و تا ۷ بار که رساله اش چاپ شد، اجازه نداد نامش روی رساله ها بیاید! ما اما دوریم از این آسمان. هنوز رگه های پُررنگِ مطرح کردن خودمان با توجیهات جدید؛ در وجودمان هست و با آن دست به گریبانیم. خلاصه محضرتان عرض کنم امروز رفتیم به جمع مربیان و دغدغه مندان هیات اکبریه شهرری و از پیچیدگی و مهابت تربیت، چرایی کار تربیتی و لوازمی که مربی در این راه میخواهد؛ حرف زدیم و رفقا را دیدیم و از حضور و نفس شان فیض بردیم. همیشه همین جمع ها مرا زنده نگه می‌دارد و ان شاالله که مطرح کردنِ این ها دور از نفس و جاه طلبی باشد و غرض خبر دادن از فرهنگ و تربیت و رویش های انقلاب باشد!

  • حسن مجیدیان

نوجوان دماغو شد مرد جنگی

شنبه, ۱۸ آبان ۱۴۰۴، ۰۷:۴۷ ق.ظ

یک رفیق خوب طلبه دارم. خدا عمرش دهد. آن اوایل مثلا بیست سال پیش آنقدر بی عرضه و لج درآر بود که حد نداشت. یادم هست یک‌بار جلوی موسسه نورمعرفت آن چنان موتور را کوبید به تیر برق؛ که هیچی از موتورِ بی‌نوا نماند. اما یکباره این آدم عوض شد! ظرف دو سه ماه شد نوجوانِ باعرضه و با لیاقت. الان هم از مبلغان خوب و بدردبخور است. چه اتفاقی افتاد؟ هیچی! توی هیات به او کار دادند. مسئولیت روی دوشش گذاشتند. آن کار، آن نوجوانِ دماغو را کرد مردِ جنگی!

آدم در کار تربیت می‌شود.

آدم در میدان رشد می‌کند.

آدم وسط درگیری، بزرگ می‌شود.

  • حسن مجیدیان

من چه جوابی دارم؟

دوشنبه, ۱ مهر ۱۴۰۴، ۰۶:۵۳ ق.ظ

 

در دنیایى که چشم و گوش من و تمامى اندام من از من مطالبه مى‌کنند، تمامى دوستان و همسایگان و بستگان من از من مطالبه مى‌کنند، در دنیایى که به تعبیر امام امیرالمؤمنین حتّى چهارپایان و سرزمین‌ها از من مطالبه مى‌کنند که چرا به آنها نرسیده‌ام، در این دنیا من چه جوابى دارم؟! سال‌هاى سال، همسایه و یا دوست و یا برادر و پدر کسانى بوده‌ام. در این مدت در آنها چه تحولى ایجاد کرده‌ام‌؟

من از فرزندم براى خودم پادویى ساخته‌ام و از دوستم براى خودم اعتبارى و از همسرم براى خودم وسیله‌اى و همه را به سوى خودم دعوت کرده‌ام و در خودم نگاه داشته‌ام و نگذاشته‌ام که به لیاقت‌هاى خود و توانایى‌هاى خود دست بیابند حتّى اگر لازم باشد از من جدا شوند و از من سفر کنند و از من فاصله بگیرند و حتّى در برابر من بایستند.

ما باید بازدهى خود را با بازدهى خودمان در راه هوى و هوس‌ها و فرزندها و عشق‌هامان بسنجیم، به خدا قسم با این سنجش‌ها به گناهان خود واقف مى‌شویم و از کم شمردن گناهان نجات مى‌یابیم.

از کتاب قیام استاد علی صفایی حائری

  • حسن مجیدیان

این درد کجا بریم؟

شنبه, ۲۹ تیر ۱۴۰۴، ۰۸:۲۱ ق.ظ

 

بچه ها بزرگ می‌شوند. چاره ای از آن نیست! آدمی جسم و جانش دچار تغییر و تحول می‌شود. همین نوجوانی که الان در خانه و مدرسه و کانون و هیات؛ مثل نهالِ نازکی زیر دست ماست و تحت اختیارمان؛ چند صباح دیگر سَروِ قوی بُنیه ای است که مُچش را نمی‌توانی بخوابانی! همان بچه حالا تو را که پای در میانسالی و موسپیدی گذاشته ای؛ روی دستش تاب می‌دهد! همان نوجوان را که روزی کنار من بود حالا اوج گرفته و کسی شده و من برای دیدنش باید پشت در اتاقش بنشینم تا نوبتم شود! این ها طبیعی است. این ها حتی خوشایند است.

اما درد آن جاست که بببینی آن بچه هیچی نشد. به جایی نرسید. و از آن بدتر آلوده شد! ببینی مبتلا شده به نوعی از آلودگی ها که شرم داری حتی بنویسی و اشاره ای کنی! درد این است که بببینی همان نوجوانِ دیروز، با همان احساسات پاک دچار انحراف در تشخیص و عقیده شده. وقتی آن نوجوانِ دیروزِ کرجی که خوب و مودب و ساکت بود و حالا مردی برای خودش شده و تو را دعوت به احمدالحسن و فرقه ی یمانی می‌کند و برای او نه تنها تبلیغ می‌کند که برایش حتی زندان هم رفته و...درد همه ی وجودت را می‌گیرد! دیگر زندگی تلخ و کامِ آدم زهر می‌شود!

چه شد اصلا؟ خدایا ما کم گذاشتیم؟ یا که باید می‌شد و طبیعی است این ها؟ نمیدانم ولی درد و غصه اش مرا رها نمیکند...

یاصاحب الزمان روحی فداک اغثنی و ادرکنی، فاِنّی عاجزا ذلیلا

  • حسن مجیدیان

فرزندان تربیتی

شنبه, ۱۱ خرداد ۱۴۰۴، ۰۸:۵۶ ق.ظ

استاد علی صفایی حائری:

 

زیادى فرزندان تربیتى تو، نباید به ولنگارى و سهل‌انگارى منتهى شود. نباید مولودهاى تو، گرفتار آفت‌ها و امراض شوند و پیش از بلوغ بمیرند. تو باید فرزندانت را به بلوغ عقلى و قلبى و علمى برسانى و آن‌ها را تا این سطح استقلال محافظ‌ باشى. کسانى که با رسول هستند، هم‌چون گیاه ریشه‌دار، رشد خود را آغاز مى‌کنند و جوانه مى‌زنند و به استغلاظ‌ و استقلال مى‌رسند و بر ساقه‌هاى خویش مى‌ایستند و دل کشاورز مهربان را شاد مى‌سازند و دشمن را به غیظ‌ و خشم مى‌سپارند: «یُعْجِبُ‌ الزَّراعَ‌ لِیَغیظَ‌ بِهِمُ‌ الْکُفّارَ».

نامه های بلوغ، صفحه 69

  • حسن مجیدیان