حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

نوشتن را دوست دارم همین!

بایگانی

اوراد نیمروز

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۴:۱۱ ب.ظ

 

این کتاب را هم در ایام قطعی نت و تعطیلی کارها خواندم. کاری جالب اما سخت خوان که شاید مورد پسند هر کسی قرار نگیرد. بهمن که به تاریخ صفاریان علاقمند است پا در کویر لوت می‌گذارد برای کشف بقایای این سلسله و تکمیل پروژه اش. کویر و وهم و تنهایی و گرما و آن گاه گم شدن و راه از دست دادن. مردی از اهالی یکی از نقاط کورِ دشت او را پیدا می‌کند و به روستای کوچکشان می‌برد. روستایی که از قضا، محلِ مورد نظر بهمن برای کشف و مطالعه‌ است! زندگی عجیب و بدوی اهالی روستا و عدم دسترسی به نت و راه و ...باعث ماندگاری اجباری در کنار اهالی روستا می‌شود که می‌خواهند به اجبار بهمن را نگه دارند و زنش بدهند.برای بهمن که با زنش در تهران سرِ سازگاری ندارد، درد سری است لاعلاج. او راه فراری می یابد و در می‌رود اما دوباره گیر می افتد و به روستا دیپورت می‌شود... حالا داستان به کنار. توصیف اقلیمِ شگفت کویر و شخصیت های داستان از اهالی تهران تا دورافتاده‌ترین جای کویر، سیر تنهایی و واگویه ها و هجومِ وهم و وحشت بیابان به جان و ذهن آدمی و نقبی به تاریخ و... کتاب را جالب کرده بود و لذت بخش. یک کتاب دیگر از منصور علیمرادی در همین جا معرفی کرده بودم که آن هم برایم خوشایند بود. چون مرا برد به اقلیم سیستان و فضایی که روزی دوستان شهیدمان در آنجاها تردد داشتند. چون این متن را برخی رفقای نوجوان هم می‌بینند؛ کتاب را به ایشان فعلا توصیه نمیکنم چون از سبک و رفت و برگشت روایت ها شاید سر در نیاورند. بگذارند برای بعدها.
 

  • حسن مجیدیان

پسر خدا

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۴:۱۰ ب.ظ

 

کتاب جالبی بود. شاید برای بزرگترها مناسب تر باشد. داستان جوان نویسنده ای است کم شخصیت و درگیر با خود و در تلاطم با همسری که بر او مسلط است و البته درگیر با افراد دیگری که در زندگی اش دخل و نقش دارند. این وسط همسر باردار است و سرطانِ نادری دارد که بین حفظ خودش و بچه درگیرند. آقای نویسنده هم از بچگی پدرومادرش را در خرمشهر از دست داده و یتیم بزرگ شده توی پرورشگاه. توی این درگیریها می‌رود و قبر مادرش را در خرمشهر پیدا می‌کند و خانم و بچه اش هم.... همان حرفی که غالبا اینجا تکرارش کرده ام. پیچیدگی جان و روح و رفتار و شخصیت آدم ها را نمایان می‌کند و باهاش ور می‌رود. که بدردبخور است و فکرکردنی. ما هم توی زندگی و اجتماع، سوژه امان همین پیچیدگی آدم های دور و برمان است که غالبا نمی‌دانیم با آنها چه کنیم و تعامل و تعایش مان چه باشد. کتاب، جسور بود. مخصوصا اول هاش. عین کارهای امیرخانی بود یه کم. دوست داشتنی بببینی آخرش چطور تمام می‌شود و شخص اول داستان، آخرش چه غلطی می‌کند و از این بی دست و پایی در می آید یا نه؟ این کتاب را انتشارات خط مقدم به قلم محمدهادی عبدالوهاب منتشر کرده است.

  • حسن مجیدیان

ما به کوه تکیه کردیم

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۴:۰۳ ب.ظ

 

اوضاع به قدری تیره و تار بود که هیچ کشوری نمی‌توانست با صراحت و یا حتی به تلویح و کنایه از دولت سوریه جانبداری کند. حتی محافل عالی تصمیم گیری‌ در ایران هم تردید داشتند. آن وقت دیدن یک افق موفقیت برای چنین فشار و هجمه‌ای که در ابعاد گوناگون وجود داشت، سخت بود. سوریه مثل بدنی شده بود که غده‌های سرطانی آن را از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب پوشانده بود. رسید به نقطه‌ای که از این جغرافیای گسترده سوریه فقط روی نقشه یک وجب باقی مانده بود که حکومت در آن حضور داشت. در چنین صحنه‌ای احتمال پیش بینی و وعده دادن پیروزی سخت بود. به همین دلیل هم دولت‌های ما چه در زمان آقای احمدی نژاد و چه در زمان آقای روحانی این موضوع را تمام شده می‌دانستند. حتی حرف‌های دیگری می‌زدند که ما باید برویم دنبال راهکار و فکر دیگری و طرح‌های دیگری را مطرح کنیم. حضور ما را در سوریه کار بی‌خودی می‌دانستند. می‌گفتند: امکان ندارد بشار اسد بماند. ما که کوچولو هستیم، وقتی به جلسه‌های مسئولین کشور می‌رویم، باید روحیه بگیریم؛ اما برعکس بود. وقتی به جلسه‌های عالی نظام می‌رفتیم، روحیه‌مان را از دست می‌دادیم. تازه، باید روحیه آنها را بالا می‌بردیم. سخت است آدم بخواهد نظامی را بر یک مسئله نگه دارد. البته تکیه‌گاه اصلی‌مان ایستادگی مقام معظم رهبری بود. مثل کوهی ایستاد و ما به او تکیه دادیم. بیشتر وقت‌ها در کانون‌های تصمیم گیری نظام دچار مشکلات سنگینی هستیم.

 بریده‌ای از کتاب "قاسم" به روایت مرتضی سرهنگی

  • حسن مجیدیان

تبریک روز جانباز

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۴:۰۰ ب.ظ

 

روز جانباز رو  با تاخیر تبریک میگم خدمت همه ی جانبازان عزیز. بویژه جانبازان جنگ ۱۲ روزه و فتنه ی اخیر و مخصوصا برادر عزیزمان آقاعنایت اقبالی. رفقا هم تقدیر از ایشون رو تو این ایام فراموش نکنند...

  • حسن مجیدیان

مربی کار بلد ما

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۳:۵۷ ب.ظ

 

پیرو این متن، رفتار یک مربی کاربلد در مورد کارهای احساسی نوجوان را برایتان تعریف کنم که البته بخشی اش توی کتابِ همیشه مربی آمده. سال ۷۵ یا ۷۶ که ما تو مقطع سوم راهنمایی بودیم( نهم ) با چندتا از رفقا یک گروه راه انداختیم به نام واحد فرهنگی شهید همت. دنبال کار فرهنگی و چاپ نشریه و خودسازی و کوه رفتن و ریاضت و روزه بودیم برای خودمان. برای گروه فرم عضویت هم چاپ کرده بودیم. وقتی آقای عبدی متوجه این حرکت شد؛ گفت: یه فرمم بدید من پُر کنم! منم میخوام عضو گروه بشم و حتی قرار شد یک سری امکانات برای گروهِ جدیدالتاسیس ما جفت و جور کند. طبیعتا نمی‌شد مانعش شد و طبیعتا وقتی فرم را پُر کرد و داخل گروه شد؛ سایه سنگین حضورش اجازه ی شلنگ و تخته انداختن به ما نداد. چند روز بعد هم جلسه ی گروه را انداخت توی مسجد اباعبدالله الحسین علیه السلام فلکه دوم تهرانپارس و همان جا درآمد که : مگه مسجد و بسیج چی کم داره که شما رفتید بیرون برا خودتون گروه و دسته درست کردین؟ خیلی نرم و حرفه ای، گروه را با جاذبه ی محبت و منطق نرمش؛ کنسل کرد و واحد فرهنگی شهید همت به تاریخ سپرده شد و به ماها هم بَرنخورد... حالا می‌توانست همان اول تشر بزند یا قهر کند یا تیکه بندازد و مسخره کند یا هر کار دیگری که علیه احساسات ما باشد. ولی به جنگ احساساتِ نوجوانان خام نرفت و از همان راهِ عاطفه و احساس وارد شد و جلوی کارِ اضافی و بیهوده ی بچه ها را گرفت. از این نمونه ها از آن آقای مربیِ کار درست کم سراغ ندارم که خوب و قشنگ با سکوت و اغماض و گاهی فقط نگاه و گاهی جمله ی دردآور و حتی عنداللزوم با قهر و...احساسات بچه ها را تعدیل می‌کرد. بلد بود خلاصه. این را هم بگویم که خدای احساس بود خودش. اهل گریه. اهل شعر. اهل عاطفه. اهل محبت ولی عقلانیتش می چربید بر عواطفش و توی حول و حوش ۱۸ تا ۲۲ سالگی( که شهید شد)؛ تو چشم بچه های دور و برش؛ آدمی بود بشدت عاقل و فهیم و اهل تحلیل های درست. نظیرش کم بود آن موقع و الان هم مربیِ بیست ساله ی عاقلِ کاربلد کم پیدا می‌شود. روحش شاد. از نوشتن درباره اش سیر نمی‌شوم.

  • حسن مجیدیان

چند و خط و حذر راجع به احساسات نوجوانی

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۳:۵۵ ب.ظ

احساسات، چیزی است که من معمولا به آن توجه میکنم و در مواقف مختلف برایم جالب است که بروز احساسات حاضرین را رصد کنم. در دنیایی هستیم که احساسات غالب شده و جنبه های دیگرِ وجود آدمی را به حاشیه برده. دیشب رفته بودم عروسیِ یکی از رفقا. در میان همه، برق شادی در چشم پدرِ داماد و بروزِ احساساتِ پدر عروس و آن لب های خندان و گونه های گُرگرفته برایم جالب بود. این شد که دوباره یاد پرونده ی قطور احساسات افتادم و این چندخط به ذهنم رسید. احساسات خوب است.جزئی جداناپذیر از ماست. عواطف اگر نباشد، زندگی و مادری و دوستی و...تطعیل می‌شود. اما اگر غلبه با احساسات شد؛ واویلا! عقلانیت اگر زورش به زور احساس و عاطفه نرسد؛ سرانجام خوبی در انتظار نخواهد بود. این است که معتقدم ترویج و نهادینه کردن عقلانیت و برنشاندنِ آن به جای احساسات، در جمع های ما در محیط های تربیتی و در بین نوجوان جماعت، از اولویت هاست. نوجوان را سخت بشود از احساسش جدا کنی! او می‌خواهد با همین احساس رقیق و خام سلوک کند. تیم تشکیل دهد. دو نفره یا چهار نفره یا چند نفره بشوند و باهم رشد کنند و ریاضت بکشند و عاشورا بخوانند و مزار بروند و عهد ببندند و عقد بخوانند و... . اگر به او بگویی که الحذر که این رویه عاقبتش سردی و زدگی و ناکامی است؛ گوش نمی‌دهد تا خودش تجربه کند و عمق مطلب را بعد از مدتی و بعد از هزینه دادن، دریابد. تیم شدن چیز بدی نیست ولی تیمی از نوجوانان که صفر تا صدِ راهبری اش با خودشان است و بزرگتری، دخیل در ماجرا نیست، خروجی جالبی نخواهد داشت. خودِ ما در نوجوانی بارها از این بازی ها داشتیم و آخرش هم هیچ و پوچ و حبط و هدر! در مدت یکسال گذشته در جاهای مختلف، سوژه هایی از بچه‌ها و رفقای نوجوان دیده ام که همه اش غوطه وریِ مفرط در رودخانه ی احساسات و عواطف بوده. این انس محوریِ فارغ از عقلانیت و عاقبت اندیشی و این بی تدبیری و یله رها کردن نوجوان در این وادی از جانب‌ مربی ها، چیزِ خوبی نیست و هزینه زاست. حتی گاهی شوائب و آلودگی هایی می آورد که گفتنی نیست. بر احساسات خودمان، مهارِ عقل بزنیم.

  • حسن مجیدیان

آرامش در پناه حسین

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۳:۵۳ ب.ظ

آرامش و اطمینان ملّت ایران در میدان‌های سخت مبارزه، نازلۀ «نفسِ مطمئنّۀ» سیّدالشُّهداست.

در قلب معرکۀ عظیم حق و باطل، سیدالشّهدا علیه‌السلام ایستاده‌اند. ایشان نفس مطمئنّۀ این میدان هستند که در متن این ابتلائات سهمگین، در آرامش مطلق به سر می‌برند: "یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ". نفس مطمئنه، نفسی است که امتی را با خود به‌سمت خدا می‌بَرد و می‌داند که حرکت این امت فراز و فرود دارد، اما به پیروزی ختم می‌شود. اطمینان آن حضرت، اطمینانی است که به مؤمنین نیز سرایت می‌کند؛ یعنی کسانی که با آن حضرت همراهی می‌کنند، نیز همین‌گونه هستند؛ افق نگاهشان بزرگ می‌شود، وسعت طرح و عظمت کار سیدالشّهدا را درک می‌کنند و فتح الفتوح و پیروزی حتمیِ مسیر سیدالشهدا علیه‌السلام را می‌فهمند. لذا با خیال آرام در این مسیر حرکت می‌کنند و هر حادثه‌ای که پیش می‌آید، در وجود آن‌ها اضطراب و ناامنی ایجاد نمی‌کند. البته درگیری سخت است، اما آنان آرام‌اند. اگر این آرامشی که از ناحیه آن «نفسِ مطمئنّه» نازل می‌شود، نبود، قطعاً جای نگرانی و اضطراب وجود داشت. انسان وقتی به صحنه ابتلائات عظیمی که مردم عزیز و بزرگوار ایران در طول این چند دهه در درگیری با مستکبرین عالَم، در ادامه راه سیدالشّهدا (ارواحنا فداه) پشت‌سر گذاشته‌اند، نگاه می‌کند، احساس می‌کند این آرامش و طمأنینه‌ای که این ملت بزرگوار دارد، همان نازلۀ اطمینان وجود مقدس سیدالشّهداست.

استاد میرباقری

  • حسن مجیدیان

ما هستیم هنوز...

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۳:۴۹ ب.ظ

 

‌این آقایانی که می گویند که ما مملکت را می خواهیم حفظ کنیم، ما چطور هستیم و کذا‌‌ ‌‌هستیم، شما یادتان نیست که وقتی که متفقین آمدند اینجا، چطور فرار کردند این‌‌ ‌‌بیچاره ها از تهران تا به یزد. اگر یک آخوند پیدا کردید فرار کرده، یک آخوند، یک آخوند.‌‌ ‌‌آن روز که در بالای تهران طیاره ها راه افتاده بود و مردم را می ترساندند، من تهران بودم؛‌‌ ‌‌خدا رحمت کند مرحوم آقاشیخ حسین قمی ـ رضوان الله علیه ـ با ایشان در آن میدان‌‌ ‌‌شاپور، آنجاها بودیم؛ ایشان سبیلش را چاق کرده بود،‌‌ با کمال طمأنینه، اصلش کأنه‌‌ ‌‌خبری نیست من هم مثل او، هیچ ابداً، کأنه خبری نیست.... خدا نکند که یک روزی یک‌‌ ‌‌ورقی برگردد؛ اول کسی که فرار کند همین نشاندارها هستند، و ما هستیم الحمدلله اینجا‌‌ ‌‌تا آخرش؛ مگر اینها بیایند بگیرند ما را ببرند، ما باز هستیم.‌

روح خدا خمینی کبیر

  • حسن مجیدیان

زیر سقف دنیا

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۰۰ ق.ظ

این کتاب مجموعه ی یادداشت های محمد طلوعی بود از اقامت و سفرش به شهرهایی مثل رشت و تهران و استانبول و بیروت و دمشق و پاریس و سیسیل و.... توصیف شهرها و آدم ها و بیشتر غذاهای متنوع و امکنه و... رشت و تهرانش جالب بود و از پاریسش بدم آمد. کمی عریان گویی و خودافشاگری اش کتاب را برای سن بالاها کرده! چیز بی تربیتی تویش ندارد ولی کتاب مال نوجوان نیست. این کتاب هم دو نکته برای من داشت. اول حیرت و سرگشتگی و پیچیدگی آدم جدید در جهان معاصر و دوم اینکه برای اینکه ساخته شوی و بالا بیایی، باید خودت را تکانی دهی و یک جا نتمرگی و بارِ سفر ببندی و از شهر و دیار گاهی فاصله بگیری و بروی و بروی... امان از خانه دوستی. فغان از یکجانشینی.

  • حسن مجیدیان

مروارید علم و عمل

يكشنبه, ۸ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۱۹ ق.ظ

آیت الله مرواریدِ مسجد ملاحیدر را یادتان هست؟ لابد اگر کمی سن و سال داشته باشید؛ مسجد را کنار باب الجواد علیه السلام به یاد بیاورید! این کتاب شرح حال آن عالم ربانی است و بسیار خواندنی. اگر مثلا ده بار چنین کتاب هایی را دوره کنیم؛ کم است به نظرم! هم از ایشان معارفی و خاطراتی در این کتاب مذکور شده و هم از اساتید نامی ایشان در مشهد که بسیار راهگشا و درس آموز است. توفیق شد این کتاب را که خرداد ۱۳۸۶ از مشهد خریده بودم را امشب بخوانم. پس ۱۸ سال!!

  • حسن مجیدیان

فرق ما با سیدالقائد

يكشنبه, ۸ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۱۷ ق.ظ

اگر در این سالها پیام های رهبر انقلاب به بچه های اتحادیه انجمن‌های اسلامی اروپا را مرور کرده باشید؛ می بینید که پیام امسال چندگام رو به جلو و محکم تر و باصلابت تر است و ذره ای از اصول کوتاهی نشده. برعکس امثال من که با فشار و مضیقه و حتی گوشه ی چشمی و حتی پِخی! ممکن است دست از اصول بردارم و شُل شوم و بیخیال شوم و کم آورم! این پیام را یکبار باهم مرور کنیم

بسم الله الرّحمن الرّحیم

جوانان عزیز! امسال کشور شما، به برکت ایمان و اتّحاد و اعتماد به نفس، در دنیا اعتبار و وزانتی تازه یافت. تهاجم سنگین ارتش آمریکا و زائده‌ی ننگین آن در این منطقه، مغلوب ابتکار و شجاعت و فداکاری جوانان ایران اسلامی شد. ثابت شد که ملّت ایران با بهره‌گیری از توانائیهای خود، در سایه‌ی ایمان و عمل صالح، و در رویاروئی با مستکبران فاسد و ظالم، میتواند بایستد و دعوت به ارزشهای اسلامی را با صدائی رساتر از همیشه به دنیا برساند. اندوه عمیق بخاطر شهادت تعدادی از دانشمندان و سرداران و جمعی از مردم عزیزمان نتوانسته و نخواهد توانست جوانان باهمّت ایرانی را متوقف کند. خانواده‌های آن شهیدان، خود در شمار پیشروان حرکتند. سخن از بحث هسته‌ئی و چیزهائی از قبیل آن نیست. سخن از مقابله با نظم ناعادلانه و تحکّم نظام سلطه در جهان کنونی، و روی آوردن به نظام عادلانه‌ی ملّی و بین‌المللی اسلامی است. این است دعویِ بزرگی که ایران اسلامی پرچم آن را برافراشته و زورگویان فاسد و مفسد را برآشفته است. شما دانشجویان بویژه در خارج کشور سهمی از این وظیفه‌ی بزرگ بر دوش دارید. دلها را به خدا بسپارید، توانائیهای خود را شناسائی کنید، و انجمن‌ها را به این سمت حرکت دهید. خدا با شما و پیروزی کامل در انتظار شما است ان‌شاء‌الله

سیّدعلی خامنه‌ای ۱۴۰۴/۱۰/۰۳

  • حسن مجیدیان

مصطفی غرور نگیردمان!

يكشنبه, ۸ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۱۶ ق.ظ

توصیه آیت الله بهجت به شهید مصطفی ردانی پور

دور هم گِرد نشسته بودیم. مصطفی بغل دست آیت الله بهجت نشسته بود. یکی یکی بچه ها از عملیات فتح المبین گزارش می داد: «رزمنده های غیور اسلام، باب فتح الفتوح را گشودند. ما سربازهای امام خمینی، صدام و صدامیان را نابود می کنیم. »

حاج آقا سرش پایین بود و گوش می داد. حرف های مصطفی که تمام شد،

حاج آقا دستش را زد پشت مصطفی و گفت: «مصطفی ! هر کدام ما یک صدامیم. مواظب باشیم غرور نگیردمان. »

از کتاب یادگاران، جلد هشت

  • حسن مجیدیان

سید رضی راضی به رضا

شنبه, ۷ دی ۱۴۰۴، ۱۰:۲۲ ق.ظ

 

سال ۹۲ با محبت حاج قاسم و با لطف ابووهب، دو سه باری رفتیم سوریه و در حرم خانم حضرت زینب کبری سلام الله علیها، چند صباحی خدمت کردیم. فقط خدمت در حرم. نصیب مان جنگ نشد. آن روزها رفقا دائم اسم سیدرضی را می آوردند. همه ی کاره ی آنجا بود. من ندیده بودمش. باری آمد تهران توی حوزه ی علمیه امام محمدباقرِ ترمینال جنوب. یک مردِ ساده ی معمولی که شبیهِ بقیه ی مردها و مردمِ عادی بود! بعدها فهمیدم از اول انقلاب کار و بارش کلا سوریه بوده! تصور کن چهل سال در یک ماموریت پُرخطرِ برون مرزی باشی و باشی و باشی و کار کنی و بار برداری و دوام بیاوری. خب تو اگر شهید نشوی پس کی شهید شود؟ ویرانیِ رفقایی که با او مانوس بودند را هنوز بعد از خبرِ شهادتش یادم هست. سید رضیِ راضی به رضای حق را در دومین سالگردش یاد کردیم که از ما هم پیش حضرت راضی نام ببرد و شفاعت مان کند!

"رضی" شد همنشین با حاج قاسم، همنشین با عشق

شهیدان خوب می‌فهمند معنای اخوت را

  • حسن مجیدیان

مدرسه رفتن ماها

شنبه, ۷ دی ۱۴۰۴، ۱۰:۰۴ ق.ظ

با چکمه و کتونیِ پوزه پاره و یک لا کاپشنِ کم جان و کشِ دورِ کتاب ها، بی که سرویس مدرسه داشته باشیم، توی برف سنگینِ اواخر دهه ی ۶۰ و اوایل ۷۰، مسیری را که کم نبود؛ میرفتیم دبستان و برمی‌گشتیم! تازه با خط کش کتک هم میخوردیم که کره خر چرا دیر رسیدی مدرسه! می‌کوبید ها! روی کف دست بچه دبستانی آن هم با غیظ و بغض! درِ باسن هم میکوبیدند غالبا نامردها

 بعدِ مدرسه با بدن کرخت و انگشت های یخ زده و دماغِ قندیل بسته؛ می‌رسیدیم خانه و می چپیدیم زیرِ کرسی! تازه ننه مون هم دو تا میزد توی سرمان که ذلیل مرده این چه وضعِ ریخت و قیافه ست! حالا یک مشت بچه سوسول به خاطر آلودگی مدرسه نمی‌روند...

  • حسن مجیدیان

چرت و چرک نباشیم

شنبه, ۷ دی ۱۴۰۴، ۱۰:۰۲ ق.ظ

 

ما محقق داریم اما متفکر نه!

ما حراف داریم اما ناقد و محلِّل نه!

چرت و چِرک نویسی هنر نیست و هر کسی می‌تواند بی فکر و اندیشه حرف بزند و بنویسد... فضای فرهنگی و بحث های تربیتی هزارتو و صدلایه است و کسی که بی محابا نظر می‌دهد و بی عقل و احتیاط اقدام؛ یا احمق است یا متهوری که به عواقب رای و عملش فکر نمی‌کند. بیش از هر چیزی توی بلبشوی رنگارنگ فرهنگی و تربیتی به عقلانیت نیاز داریم.

عقلانیت هم در طی زمان با مطالعه ی وسیع و صرف عُمر و تفکر ناب و نقاد؛ حاصل می‌شود. عجله خوب نیست. زمان می‌خواهد. فرهنگ، امری تدریجی الحصول است...

  • حسن مجیدیان

او می بیند ما را

شنبه, ۷ دی ۱۴۰۴، ۰۸:۱۴ ق.ظ

در کتاب حضرت حجت عج، مرحوم آیت الله بهجت می‌فرمایند:

سخنی که به بغل دستی ات می‌گویی؛ قبل از اینکه او بشنود؛ امام زمان علیه السلام می‌شنوند. او گوش شنوای الهی است. اُذُن الله الواعیه

و باز ایشان می‌فرمایند:

اگر ما امام زمان علیه السلام را نمی‌شناسیم؛ او همه ی ما را تک تک و خوب میشناسد و می‌داند و می‌بیند!

  • حسن مجیدیان

موسیو ابراهیم

شنبه, ۷ دی ۱۴۰۴، ۰۸:۱۳ ق.ظ

من واقعا نمی‌دانم که در رابطه ی عاطفی و تربیتی؛ اختلاف سن تا کجا و چه حد مجاز است؟ آیا مثل منی که ۴۰ را رد کرده می‌تواند با بیست ساله ها یا کمتر از این ها ارتباط موثر تربیتی و فرهنگی داشته باشد؟ این کتاب آقای اشمیت ظاهرا می‌خواهد بگوید که می‌شود! موسیو ابراهیم عرب تبارِ خواربارفروشی است ساکن ایتالیا. موسی نوجوانی عبرانی است که از کودکی مادرش از پدر جدا شده و پدر هم که وکیل دادگستری است؛ ارتباط خوبی با موسی ندارد و موسی ساعات زیادی در مغازه ی موسیو است که گرایشات صوفیانه دارد. با خودکشی پدر موسی، موسیو ابراهیم پدرخوانده ی موسی می‌شود و با او راهی مراکش و مراکز اسلامی و سر زدن ها به خانقاه های صوفیان و شرکت در رقص و سماع عارفانه شان می‌شود. با مرگ موسیو، موسی به ایتالیا برمی‌گردد و وارث مغازه ی پدرخوانده می‌شود و ادامه می‌دهد. رقیقه هایی از تربیت و تلاش موسیو برای تغییر نگرش موسی به زندگی در کتاب به چشم می‌خورد. اما ضعیف و تقریبا بی بنیاد. چندان چیز دندان گیری نداشت کتاب و به جهت اینکه موسی خیلی سروگوشش می‌جنبد؛ کتاب برای نوجوانان هم خوب و جالب نیست!

  • حسن مجیدیان

دو کتاب فلسفی

شنبه, ۷ دی ۱۴۰۴، ۰۸:۱۱ ق.ظ

 

توی فراغت شب های گذشته؛ دو تا کتاب جمع و جور فلسفی خواندم. هر دو کوتاه و جالب و بکاربستنی بودند. فلسفه برای خواندن نیست. برای آموختن و بکار بستن و زندگی متفکرانه است. عقلانیت گمشده ی ماست و الا بزرگ و کوچک همه درگیر احساسات و هیجانات هستیم. با فلسفه، طرز نگاه درست و عمیق به پدیده ها و واکاوی آن ها برایمان میسر می‌شود. آن که کار تربیتی و فرهنگی می‌کند؛ نمی‌تواند با فلسفه بیگانه باشد.

  • حسن مجیدیان

عطر فلفل

شنبه, ۷ دی ۱۴۰۴، ۰۸:۱۰ ق.ظ

این کتاب یک کار جمع و جور است از سفر با ایالت بلوچستانِ پاکستان. برای روایت سفر‌ِ شیعیان پاکستان به اربعین. آن هم سفری که خودش چهل روز طول می‌کشد. کتاب شما را می‌برد به کویته و جمع شیعیان آنجا و عطر غذاها و ادویه ها و کلمات شیرین پاکستانی و افغانستانی و اردو. کتاب روایتگر مظلومیت شیعیان هَزاره است و قتل و کشتار مداوم آنها توسط دشمنان شیعه و... خواندنش خالی از لطف نیست تا بدانید عشق حسین علیه السلام چه ها کرده در آنجا و نفوذ و محبوبیت فرزند حسین، امام خمینی و انقلاب اسلامی تا کجاست!

  • حسن مجیدیان

ادامه بده...

شنبه, ۷ دی ۱۴۰۴، ۰۸:۰۸ ق.ظ

همین قدر آدم با چشم های حریص و گردن های کشیده؛ منتظرند تا تو گُل بخوری!

منتظرند تا زمین بخوری!

منتظرند تا با شکست و هزیمتِ تو هورا بکشند و بالا بپرند...

تو اما ادامه بده

ادامه بده ...

ادامه بده...

  • حسن مجیدیان