حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

نوشتن را دوست دارم همین!

بایگانی
آخرین مطالب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مهدی سلیمانیه» ثبت شده است

آدمی که به موقعیت، شخصیت میدهد

چهارشنبه, ۱۳ شهریور ۱۴۰۴، ۰۹:۰۶ ق.ظ

چیزهایی هستند که دنیای ما را می‌سازند. عینکی می‌شوند که زندگی را از آن لنز می‌بینیم. مثل ضرب‌المثل‌ها، شعرها، بعضی خاطره‌ها یا مثلاً شخصیت‌های فیلم‌های محبوب یا داستان قهرمان‌های تاریخی که دوست داریم. یکی از این‌ها، «جمله‌ها» هستند. هر کس احتمالاً جمله‌هایی دارد که گوشه‌ای از زندگی‌اش را ساخته‌اند. برای من، یکی از این جمله‌ها، یک جمله عربی مشهور بوده: «شرف المکان بالمکین». یعنی ارزش یک مکان، به کسی است که در آن مکان است. فراوان آدم‌هایی دیده‌ام که می‌خواسته‌اند به پستی برسند، تا مهم شوند. به خانه‌ای در بالای شهر. به شهرتی چشمگیر. به موقعیت و منزلتی خاص. استاد دانشگاه تهران، وزیر فلان، مدیر کل بهمان، هنرمند امضابده. به هر قیمتی شده، درست یا نادرست، میخواسته‌اند به آن موقعیت برسند تا «چیزی» باشند. اما این موقعیت‌ها، واقعاً به آدمیزاد کیفیت وجودی نداده. حتی فکر می‌کنم که خودشان از درون، می‌دانسته‌اند که احترامی که کسب کرده‌اند، مال آن‌ها نیست. مال لباسی است که پوشیده‌اند. صندلی است که روی آن نشسته‌اند. و این حفره‌ای بزرگ و ترسی بزرگ‌تر در آن‌ها می‌سازد. ترس از دست دادن. هراس از فراموشی. اما آدم‌هایی هستند که خودشان به یک موقعیت، شخصیت می‌دهند. به یک شغل، به یک نوع پوشش، به یک لهجه، به یک کار ساده، به یک نام. آدم‌هایی که دارند زنده‌گی‌شان را می‌کنند. مسیرشان را می‌روند. به آرامی. و با کیفیت. هر جا که باشند. شرف المکان، بالمکین. موقعیت، معجزه نمی‌کند.

مهدی سلیمانیه

  • حسن مجیدیان

زهرِ تراکمِ تأیید!

يكشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۹، ۱۲:۱۵ ب.ظ

زهرِ تراکمِ تأیید!

✍مهدی سلیمانیه

✅سال‌ها بود که در دانشکده بودند. تعجب می‌کردم! اسم‌شان را گذاشته بودیم: کبوترهای جلد دانشکده. بعضی‌هایشان درسشان تمام شده‌بود، اما باز صبح و عصر در حیاط و بوفه دانشکده بودند. بعضی‌ها هم انقدر درسشان را طول می‌دادند که در دانشکده بمانند. برخی هم که دیگر ناچاراً درسشان تمام شده‌بود، باز تمام سعی‌شان را می‌کردند که مقطع بعدی را قبول شوند؛ شاید برای اینکه بتوانند باز به دانشکده برگردند. روابط‌شان آن‌جا بود. پاتوق‌شان آن‌جا بود. برنامه‌هایشان آنجا بود. از همین نمونه، در کوی دانشگاه و خوابگاه‌ها هم کم نبود. حتی کسی بود که حدود سی سال در کوی دانشگاه ساکن بود. نامش را یادم نیست اما موهایش سفید شده‌بود و دیگر به قول دوستان، جزو اموال دانشگاه بود! انگار بیرون رفتن از چهارچوب‌های خوابگاه و دانشگاه و دانشکده، ترسناک بود. 

✅در مصاحبه‌هایم با برخی طلاب سابق برای پژوهش جدیدی که درگیرش هستم، مدام می‌بینم که قم و حجره و حوزه، برای خیلی‌هایشان پناهگاه بوده‌است. بهشت بوده‌است. یک حباب آرامش. هر جا که می‌روند، حتی شهر پدری و موطن مادری، در جمع فامیل و اقوام، باز حس می‌کنند اذیت هستند. حس می‌کنند مال آن فضا نیستند. حس می‌کنند غریبه‌اند. درکشان نمی‌کنند. در جمع، تنها هستند. سریع می‌خواهند به قم، به حجره، به حوزه و شبکه‌های دوستی حوزوی‌شان برگردند. 

✅می‌پرسد: با خودشون چی فکر می‌کنند؟ چرا کتاب‌های درسی رو اینطور می‌کنند؟ مگه نمیدونن مردم، حتی مذهبی‌ترین‌شون دیگه بچه‎هاشون رو اینطور تربیت نمی‌کنند؟ دیگه بین دختر و پسر، نمی‌خان و نمیتونن فرق بذارن! پس چرا این کارهای عجیب رو میکنند؟ می‌گویم: اثر جمع‌های بسته را دست کم نگیر. حلقه‌های بسته، حباب‌های روابط، شبکه‌های تأییدکننده. سیاستمداران هم درگیر چنین شبکه‌هایی هستند. صبح تا شب معمولاً در همین شبکه‌ها می‌روند و می‌آیند. صدای مخالفی نمی‌شنوند. همه شبیه به هم. از هم داماد می‌گیرند و به هم عروس می‌دهند و ازدواج‌هایشان هم داخل همین جمع‌های بسته است. شبکه‌های واتس‌آپی و جمع‌های تلگرامی‌شان هم باز با هم است. مدام در تأیید هم. چطور و کجا باید صدای مخالف را بشنوند؟ از دل همین جمع‌های یکدست است که سیاست‌های کاریکاتوری و پر هزینه متولد می‌شود.

✅جمع‌های روشنفکری، جمع‌های دانشگاهی،جمع‌های مذهبی، جمع‌های حوزوی، جمع‌های اصلاح‌طلبی، جمع‌های هنری، جمع‌های پولدارها، چپ‌ها، طرفداران اقتصاد بازار، سلطنت‌طلب‌ها، حزب‌اللهی‌ها... این‌ها همه غالباً همه محصور در خودشان هستند. معمولاً خودشان، خودشان را مدام تأیید می‌کنند. خودشان، خودشان را می‌فهمند. خودشان، قربان صدقه‌ی خودشان می‌روند. خودشان، مدام هویت‌هایشان را تقویت می‌کنند. جمع‌های بسته، خطرناکند. فقط فرقه‌های خطرناک نیستند که جمع‌های بسته می‌سازند. هر کدام از ما، اگر تلاش نکنیم، اگر نگاهی مجدد به روابط‌مان نیندازیم، درگیر جمع‌های بسته می‌شویم. کم‌کم، زبان دیگر بخش‌های جامعه یادمان می‌رود. کم‌کم بیمار می‌شویم. کم‌کم از واقعیت چیزی که در جامعه است، فاصله می‌گیریم. پشت این تأییدهای مکرر ِ ظاهراً دوست‌داشتنی، ایزوله می‌شویم. 

✅رنج رابطه با یک «دیگری» غیرمشابه را تحمل کنیم: یک دیگری مذهبی، یک دیگری غیرمذهبی، یک غیرحوزوی، یک آدم عادی ِ غیردانشگاهی. غیر هم‌رشته‌ها، غیر هم‌صنف‌ها. خودمان را به شنیدن صداهای متفاوت و گاه عجیب، عادت بدهیم. جمع‌های بسته، خطرناک‌اند. جمع‌های بسته، خون و خشم و توهم ایجاد می‌کنند.  خوب‌ها و متفاوت‌ها، از موسی صدر و شریعتی و سیمین دانشور تا  ماندلا و گاندی چنین کردند.

  • حسن مجیدیان