جملات روزهای آخر محمد عبدی
- ۰ نظر
- ۰۳ آذر ۰۴ ، ۰۸:۵۳
بعضی کتاب ها و برخی رمان ها آنچنان به جان آدم مینشیند که دوست دارد دوسه باری دست بگیردش. تاریک ماه را منصور علیمرادی که ظاهرا مالِ جنوب کرمان است نوشته. رمانی جذاب و خواندنی که دوسه شبه تمامش کردم و دل کندم. آدمی نیستم که چندان تحت تاثیر شخصیت های خیالی قرار بگیرم؛ اما دوست دارم جای یاغیِ داستان باشم و چندی آواره ی کوه و بیابان شوم. داستان، داستانِ "میرجان" جوان بلوچی است که با حادثه ای، بیابانی و یاغی و اسلحه بدست میشود. آوارگی و دلدادگی دو یارِ همپای بلوچ میشوند در اقلیم خشن اما شگفت کرمان و سیستان و بلوچستان. طبیعتی سوزان و ناهموار و بی پایان. داستان او که در عشق و دلدادگی، با شوربختیِ تمام، هربار ناکام می ماند و تصویر مردان و زنان بلوچ از چادرنشین و شتربان تا شرور و قاچاقچی و گویش و کلمات کرمانی و بلوچی و سیستانی و... شیرینی کتاب را دو چندان کرده. برای خودِ من هم شخصیت های داستان و هم طبیعتی که از آن سرزمین دوست داشتنی تصویر شده؛ برجسته بود. سیستان و بلوچستان را از دیرباز از آن روزی که دوستانمان در ایرانشهر و زاهدان با اشرار میجنگیدند و از روزی که عبدی و سیفی در ایرانشهر و بزمان و چاه شور و دلگان و سمسور و ارزنتاک تردد میکردند تا شهید شدند؛ دوست دارم.
سالهای گذشته بیشتر نامش را سرچ میکردم و دوست داشتم از او خیلی عکس و مطلب پیدا شود ولی شوربختانه این اتفاق تا به امروز نیفتاده و این شهید هم رفته در خیل شهیدان گمنام! حالا چرا من از شهید محمد عبدی دم میزنم؟ چون او در ایام حیات ظاهری اش خیلی دلش برای بچه های مردم میسوخت. و این کیمیایی است که در کمتر کسی بود و الان هم در کمتر کسی پیدا میشود که از جان و از بن دندان پی کار بچه های مردم و جماعت نوجوان باشد. یادش غالبا با من است و دوست ندارم که فراموشش کنم. کاش میشد و کاش بشود که نام او بیشتر برده شود. نام شهید محمد عبدی.
راستش فکر نمیکردم بهشت زهرا سلاماللهعلیها این طور رونق بگیرد که شب های جمعه اش جای سوزن انداختن نداشته باشد. اواخر دهه ی هفتاد و اوایل هشتاد که بهشت زهرا سلاماللهعلیها پاتوق مان بود؛ اوجِ کار پنجشنبه ها بود که مادران شهدای جنگ بودند و عده ای مثل ماها و شستن قبور شهدا با شلنگ های بلند. یک سالن دعای ندبه و یک فروشگاه فروش عکس شهدا و دیگر چیز خاصی نبود. قطعه ی ۵۰ هم نیمه لخت بود! فضای غالب فضای شهدای جنگ و ارادت به آنها و شهید پلارک و قطعه ی سرداران و... بود و حتی بسیاری اوقات از غروب پنجشنبه، درهای ورودی بسته میشد و خبری از پاتوق های شبانه نبود! من از بهترین اوقات عمرم همان بهشت زهرا رفتن ها با موتور از تهرانپارس بود که هنوز هم ملکوتش در شامه ام مانده!
اما کجا ورق برگشت؟ بعد از داستان دفاع از حرم و جنگ سوریه و عراق. یکهو بهشت زهرا سلاماللهعلیها جان گرفت و قطعه ۵۰ کامل شد و شهدای بعد از جنگ افتادند سرِ زبان ها و بعد هم شهدای جدیدِ جنگ ۱۲ روزه و شهید باقری و حاجی زاده و... مزار شهید سجادزبرجدی!
این ها همه از آن کارخانه ی آدم سازی انقلاب، آب میخورد! مادامی که شهادت هست؛ این نهضت هست. حالا شکل و شمایل بهشت زهرای تهران به اقتضای شهادت های جدید و اقبال مردم؛ سروشکل دیگری شده و شب های جمعه اش دیدنی و خواستنی شده.
آیا برای ما هم آنجا جایی مقدر شده؟ کاش در همان قطعه ی ۵۰ باشد. قُرب دوستانمان...
خاطرهی طنزِ ۱۳ آبانی از مربی شهید محمد عبدی
برای سیزده آبان و تجمع دانش آموزان، نظرش این بود که بچه ها را نبریم جلوی لانه ی جاسوسی آمریکا؛ توی خود منطقه یک تجمع بگذاریم و از همه ی مدارس دعوت کنیم تا کار، نمودی داشته باشد. از آن جا که در جمع، هر کسی پیشنهاد خوب می دهد آخر سر خودش را میکنند مسئول کار، خودش افتاد دنبال دوندگی های برنامه. رفت آموزش و پرورش کلی رایزنی کرد تا مجوز دادند. قرار شد هم مدارس دخترانه و هم پسرانه اکیپ هایی بفرستند. مراسم توی ورزشگاه شهید عراقیِ فلکه ی دوم تهرانپارس بود. چون امکاناتمان کم بود رفته بود از اداره خدمات پرسنلی سپاه، محل کار پدرش، یک سری بیسیم آورده بود. از این بیسیمهای پی آر سی و بیسیمهای کوچک دستی که بُرد زیادی نداشتند. گروههای دانش آموزی از چهار راه سیدالشهداء، فلکه ی دوم و سوم تهرانپارس به سمت ورزشگاه راه پیمایی داشتند تا منطقه متوجه شود که امروز سیزده آبان است! کارها که سر و سامان گرفته بود، خودش تنهایی پای بیسیمها، وضعیت حضور گروهها را بررسی و کارها هماهنگ میکرد. برای برادرها کد گذاشته بود. مثلاً هادی. اسم کد خواهرها هم سمیه بود. چون عادت داشت که همه را با جانم و گُلم خطاب کند، پای بیسیم میگفت: "هادی جان! به گوشی؟ وضعیت خوبه؟ مشکلی نیست؟". بعد پیج میکرد که: "سمیه جان! به گوشی؟". از سمت خواهرها جواب نمیآمد. دائم تکرار میکرد: "سمیه جان! سمیه جان! محمدم!" اما خواهرها جواب نمیدانند. بچهها دور و بَرش میخندیدند اما خودش اصلاً متوجه نبود. یکی از بچهها آمد کنارش گفت: "بابا ممد! خواهرها یا سمیه خانوم هستند یا سمیه ی خالی. این جان گفتنت برای چیه؟!" تا فهمید چه سوتی ای داده، از خجالت بیسیم را ول کرد و رفت یک گوشه! تا مدتها بعد از رزمایش، این داستان سوژهی بچه ها بود. تا میدیدیمش میگفتیم: "سمیه جان! سمیه جان! چطوری؟ خوبی؟".
کتاب همیشه مربی/ صفحه ۲۰ / انتشارات شهید کاظمی
![]()
آن وقت ها که شهید عبدی و شهید سیفی را سال ۱۳۷۷ در قطعه ی پنجاه دفن کردند؛ آن جا آن قطعه تقریبا خالی و متروکه بود. بعدها و در جریان بحث دفاع از حرم، بسیاری ها از شهدای مدافع، آن جا آرام گرفتند. فردا هم سردارِ پرافتخارمان حاجی زاده میهمان آن خاک معطر است. حالا قطعه ی پنجاه قطعه ی مهمی است. قطعه ای شاخص. مثل آسمانی پُر از ستاره. حالا پاتوقِ شب جمعه های عاشقان است. من هم دوست دارم اگر شهید شدم در قطعه ی ۵۰ به خاک بروم. تا یار که را خواهد.
وقتی رفیقم کتاب همیشه مربی را به سردار حاجی زاده داده بود؛ ایشان گفته بود: بگو نویسنده ی کتاب بیاد ببینیمش. قرار بود بروم پیشش. جنگ شد و سردار رفت...

یک بازخورد از کتاب دوره ات نگذشته مربی
یک کتاب کوتاه، کاربردی، متناسب با نیاز مربیان و معلمان تربیتی، مبتنی بر تجربه و دانش اهل فن در این عرصه اما با بیانی ساده و شیرین...
نکات تربیتی در قالب 88 پیام و در 69 صفحه تقدیم شده است.
پ ن۱: برای تهیه کتاب می توانید سفارش اینترنتی بدهید. قیمت مناسبی دارد.
پ ن۲: در کمتر از یک نصف روز می توانید کتاب را کاملا مطالعه و خلاصه برداری کنید.