شهید ایزدی
![]()
همسر شهید ایزدی میگفت: آن شهید گاهی به نیابت از کسانی که سواد نداشتند؛ قرآن میخواند...
این انقلاب و نظام؛ هزاران شهیدِ کاردرست داشته و ان شاالله دارد.
شهید محافظ ماست.
- ۰ نظر
- ۱۲ بهمن ۰۴ ، ۱۰:۳۲
![]()
همسر شهید ایزدی میگفت: آن شهید گاهی به نیابت از کسانی که سواد نداشتند؛ قرآن میخواند...
این انقلاب و نظام؛ هزاران شهیدِ کاردرست داشته و ان شاالله دارد.
شهید محافظ ماست.
باز هم یاد او. وقتی از قم برگشتیم مسجد، شب ولادت حضرت علی اکبر بود. گفت: شب شما جوان هاست امشب... مادرش میگفت: وقتی حرف از شهادت میزد در جوابش میگفتم: به سن حبیب بن مظاهر برسی و شهید بشی. مسلم بن عوسجه بشی و شهید بشی. جواب میداد: نه مامان، نگو. شهادت مثل علی اکبر یه مزه ی دیگه ای داره. مگه علی اکبرِ امام حسین جَوون نبود که من توی جوونی شهید نشم؟
جوونا عیدتون مبارک
علی بن حسین علی
از هر طرف که بخوانی عشق است
این کتاب را هم در ایام قطعی نت و تعطیلی کارها خواندم. کاری جالب اما سخت خوان که شاید مورد پسند هر کسی قرار نگیرد. بهمن که به تاریخ صفاریان علاقمند است پا در کویر لوت میگذارد برای کشف بقایای این سلسله و تکمیل پروژه اش. کویر و وهم و تنهایی و گرما و آن گاه گم شدن و راه از دست دادن. مردی از اهالی یکی از نقاط کورِ دشت او را پیدا میکند و به روستای کوچکشان میبرد. روستایی که از قضا، محلِ مورد نظر بهمن برای کشف و مطالعه است! زندگی عجیب و بدوی اهالی روستا و عدم دسترسی به نت و راه و ...باعث ماندگاری اجباری در کنار اهالی روستا میشود که میخواهند به اجبار بهمن را نگه دارند و زنش بدهند.برای بهمن که با زنش در تهران سرِ سازگاری ندارد، درد سری است لاعلاج. او راه فراری می یابد و در میرود اما دوباره گیر می افتد و به روستا دیپورت میشود... حالا داستان به کنار. توصیف اقلیمِ شگفت کویر و شخصیت های داستان از اهالی تهران تا دورافتادهترین جای کویر، سیر تنهایی و واگویه ها و هجومِ وهم و وحشت بیابان به جان و ذهن آدمی و نقبی به تاریخ و... کتاب را جالب کرده بود و لذت بخش. یک کتاب دیگر از منصور علیمرادی در همین جا معرفی کرده بودم که آن هم برایم خوشایند بود. چون مرا برد به اقلیم سیستان و فضایی که روزی دوستان شهیدمان در آنجاها تردد داشتند. چون این متن را برخی رفقای نوجوان هم میبینند؛ کتاب را به ایشان فعلا توصیه نمیکنم چون از سبک و رفت و برگشت روایت ها شاید سر در نیاورند. بگذارند برای بعدها.
کتاب جالبی بود. شاید برای بزرگترها مناسب تر باشد. داستان جوان نویسنده ای است کم شخصیت و درگیر با خود و در تلاطم با همسری که بر او مسلط است و البته درگیر با افراد دیگری که در زندگی اش دخل و نقش دارند. این وسط همسر باردار است و سرطانِ نادری دارد که بین حفظ خودش و بچه درگیرند. آقای نویسنده هم از بچگی پدرومادرش را در خرمشهر از دست داده و یتیم بزرگ شده توی پرورشگاه. توی این درگیریها میرود و قبر مادرش را در خرمشهر پیدا میکند و خانم و بچه اش هم.... همان حرفی که غالبا اینجا تکرارش کرده ام. پیچیدگی جان و روح و رفتار و شخصیت آدم ها را نمایان میکند و باهاش ور میرود. که بدردبخور است و فکرکردنی. ما هم توی زندگی و اجتماع، سوژه امان همین پیچیدگی آدم های دور و برمان است که غالبا نمیدانیم با آنها چه کنیم و تعامل و تعایش مان چه باشد. کتاب، جسور بود. مخصوصا اول هاش. عین کارهای امیرخانی بود یه کم. دوست داشتنی بببینی آخرش چطور تمام میشود و شخص اول داستان، آخرش چه غلطی میکند و از این بی دست و پایی در می آید یا نه؟ این کتاب را انتشارات خط مقدم به قلم محمدهادی عبدالوهاب منتشر کرده است.
اوضاع به قدری تیره و تار بود که هیچ کشوری نمیتوانست با صراحت و یا حتی به تلویح و کنایه از دولت سوریه جانبداری کند. حتی محافل عالی تصمیم گیری در ایران هم تردید داشتند. آن وقت دیدن یک افق موفقیت برای چنین فشار و هجمهای که در ابعاد گوناگون وجود داشت، سخت بود. سوریه مثل بدنی شده بود که غدههای سرطانی آن را از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب پوشانده بود. رسید به نقطهای که از این جغرافیای گسترده سوریه فقط روی نقشه یک وجب باقی مانده بود که حکومت در آن حضور داشت. در چنین صحنهای احتمال پیش بینی و وعده دادن پیروزی سخت بود. به همین دلیل هم دولتهای ما چه در زمان آقای احمدی نژاد و چه در زمان آقای روحانی این موضوع را تمام شده میدانستند. حتی حرفهای دیگری میزدند که ما باید برویم دنبال راهکار و فکر دیگری و طرحهای دیگری را مطرح کنیم. حضور ما را در سوریه کار بیخودی میدانستند. میگفتند: امکان ندارد بشار اسد بماند. ما که کوچولو هستیم، وقتی به جلسههای مسئولین کشور میرویم، باید روحیه بگیریم؛ اما برعکس بود. وقتی به جلسههای عالی نظام میرفتیم، روحیهمان را از دست میدادیم. تازه، باید روحیه آنها را بالا میبردیم. سخت است آدم بخواهد نظامی را بر یک مسئله نگه دارد. البته تکیهگاه اصلیمان ایستادگی مقام معظم رهبری بود. مثل کوهی ایستاد و ما به او تکیه دادیم. بیشتر وقتها در کانونهای تصمیم گیری نظام دچار مشکلات سنگینی هستیم.
بریدهای از کتاب "قاسم" به روایت مرتضی سرهنگی

پیرو این متن، رفتار یک مربی کاربلد در مورد کارهای احساسی نوجوان را برایتان تعریف کنم که البته بخشی اش توی کتابِ همیشه مربی آمده. سال ۷۵ یا ۷۶ که ما تو مقطع سوم راهنمایی بودیم( نهم ) با چندتا از رفقا یک گروه راه انداختیم به نام واحد فرهنگی شهید همت. دنبال کار فرهنگی و چاپ نشریه و خودسازی و کوه رفتن و ریاضت و روزه بودیم برای خودمان. برای گروه فرم عضویت هم چاپ کرده بودیم. وقتی آقای عبدی متوجه این حرکت شد؛ گفت: یه فرمم بدید من پُر کنم! منم میخوام عضو گروه بشم و حتی قرار شد یک سری امکانات برای گروهِ جدیدالتاسیس ما جفت و جور کند. طبیعتا نمیشد مانعش شد و طبیعتا وقتی فرم را پُر کرد و داخل گروه شد؛ سایه سنگین حضورش اجازه ی شلنگ و تخته انداختن به ما نداد. چند روز بعد هم جلسه ی گروه را انداخت توی مسجد اباعبدالله الحسین علیه السلام فلکه دوم تهرانپارس و همان جا درآمد که : مگه مسجد و بسیج چی کم داره که شما رفتید بیرون برا خودتون گروه و دسته درست کردین؟ خیلی نرم و حرفه ای، گروه را با جاذبه ی محبت و منطق نرمش؛ کنسل کرد و واحد فرهنگی شهید همت به تاریخ سپرده شد و به ماها هم بَرنخورد... حالا میتوانست همان اول تشر بزند یا قهر کند یا تیکه بندازد و مسخره کند یا هر کار دیگری که علیه احساسات ما باشد. ولی به جنگ احساساتِ نوجوانان خام نرفت و از همان راهِ عاطفه و احساس وارد شد و جلوی کارِ اضافی و بیهوده ی بچه ها را گرفت. از این نمونه ها از آن آقای مربیِ کار درست کم سراغ ندارم که خوب و قشنگ با سکوت و اغماض و گاهی فقط نگاه و گاهی جمله ی دردآور و حتی عنداللزوم با قهر و...احساسات بچه ها را تعدیل میکرد. بلد بود خلاصه. این را هم بگویم که خدای احساس بود خودش. اهل گریه. اهل شعر. اهل عاطفه. اهل محبت ولی عقلانیتش می چربید بر عواطفش و توی حول و حوش ۱۸ تا ۲۲ سالگی( که شهید شد)؛ تو چشم بچه های دور و برش؛ آدمی بود بشدت عاقل و فهیم و اهل تحلیل های درست. نظیرش کم بود آن موقع و الان هم مربیِ بیست ساله ی عاقلِ کاربلد کم پیدا میشود. روحش شاد. از نوشتن درباره اش سیر نمیشوم.
احساسات، چیزی است که من معمولا به آن توجه میکنم و در مواقف مختلف برایم جالب است که بروز احساسات حاضرین را رصد کنم. در دنیایی هستیم که احساسات غالب شده و جنبه های دیگرِ وجود آدمی را به حاشیه برده. دیشب رفته بودم عروسیِ یکی از رفقا. در میان همه، برق شادی در چشم پدرِ داماد و بروزِ احساساتِ پدر عروس و آن لب های خندان و گونه های گُرگرفته برایم جالب بود. این شد که دوباره یاد پرونده ی قطور احساسات افتادم و این چندخط به ذهنم رسید. احساسات خوب است.جزئی جداناپذیر از ماست. عواطف اگر نباشد، زندگی و مادری و دوستی و...تطعیل میشود. اما اگر غلبه با احساسات شد؛ واویلا! عقلانیت اگر زورش به زور احساس و عاطفه نرسد؛ سرانجام خوبی در انتظار نخواهد بود. این است که معتقدم ترویج و نهادینه کردن عقلانیت و برنشاندنِ آن به جای احساسات، در جمع های ما در محیط های تربیتی و در بین نوجوان جماعت، از اولویت هاست. نوجوان را سخت بشود از احساسش جدا کنی! او میخواهد با همین احساس رقیق و خام سلوک کند. تیم تشکیل دهد. دو نفره یا چهار نفره یا چند نفره بشوند و باهم رشد کنند و ریاضت بکشند و عاشورا بخوانند و مزار بروند و عهد ببندند و عقد بخوانند و... . اگر به او بگویی که الحذر که این رویه عاقبتش سردی و زدگی و ناکامی است؛ گوش نمیدهد تا خودش تجربه کند و عمق مطلب را بعد از مدتی و بعد از هزینه دادن، دریابد. تیم شدن چیز بدی نیست ولی تیمی از نوجوانان که صفر تا صدِ راهبری اش با خودشان است و بزرگتری، دخیل در ماجرا نیست، خروجی جالبی نخواهد داشت. خودِ ما در نوجوانی بارها از این بازی ها داشتیم و آخرش هم هیچ و پوچ و حبط و هدر! در مدت یکسال گذشته در جاهای مختلف، سوژه هایی از بچهها و رفقای نوجوان دیده ام که همه اش غوطه وریِ مفرط در رودخانه ی احساسات و عواطف بوده. این انس محوریِ فارغ از عقلانیت و عاقبت اندیشی و این بی تدبیری و یله رها کردن نوجوان در این وادی از جانب مربی ها، چیزِ خوبی نیست و هزینه زاست. حتی گاهی شوائب و آلودگی هایی می آورد که گفتنی نیست. بر احساسات خودمان، مهارِ عقل بزنیم.
آرامش و اطمینان ملّت ایران در میدانهای سخت مبارزه، نازلۀ «نفسِ مطمئنّۀ» سیّدالشُّهداست.
در قلب معرکۀ عظیم حق و باطل، سیدالشّهدا علیهالسلام ایستادهاند. ایشان نفس مطمئنّۀ این میدان هستند که در متن این ابتلائات سهمگین، در آرامش مطلق به سر میبرند: "یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ". نفس مطمئنه، نفسی است که امتی را با خود بهسمت خدا میبَرد و میداند که حرکت این امت فراز و فرود دارد، اما به پیروزی ختم میشود. اطمینان آن حضرت، اطمینانی است که به مؤمنین نیز سرایت میکند؛ یعنی کسانی که با آن حضرت همراهی میکنند، نیز همینگونه هستند؛ افق نگاهشان بزرگ میشود، وسعت طرح و عظمت کار سیدالشّهدا را درک میکنند و فتح الفتوح و پیروزی حتمیِ مسیر سیدالشهدا علیهالسلام را میفهمند. لذا با خیال آرام در این مسیر حرکت میکنند و هر حادثهای که پیش میآید، در وجود آنها اضطراب و ناامنی ایجاد نمیکند. البته درگیری سخت است، اما آنان آراماند. اگر این آرامشی که از ناحیه آن «نفسِ مطمئنّه» نازل میشود، نبود، قطعاً جای نگرانی و اضطراب وجود داشت. انسان وقتی به صحنه ابتلائات عظیمی که مردم عزیز و بزرگوار ایران در طول این چند دهه در درگیری با مستکبرین عالَم، در ادامه راه سیدالشّهدا (ارواحنا فداه) پشتسر گذاشتهاند، نگاه میکند، احساس میکند این آرامش و طمأنینهای که این ملت بزرگوار دارد، همان نازلۀ اطمینان وجود مقدس سیدالشّهداست.
استاد میرباقری
این آقایانی که می گویند که ما مملکت را می خواهیم حفظ کنیم، ما چطور هستیم و کذا هستیم، شما یادتان نیست که وقتی که متفقین آمدند اینجا، چطور فرار کردند این بیچاره ها از تهران تا به یزد. اگر یک آخوند پیدا کردید فرار کرده، یک آخوند، یک آخوند. آن روز که در بالای تهران طیاره ها راه افتاده بود و مردم را می ترساندند، من تهران بودم؛ خدا رحمت کند مرحوم آقاشیخ حسین قمی ـ رضوان الله علیه ـ با ایشان در آن میدان شاپور، آنجاها بودیم؛ ایشان سبیلش را چاق کرده بود، با کمال طمأنینه، اصلش کأنه خبری نیست من هم مثل او، هیچ ابداً، کأنه خبری نیست.... خدا نکند که یک روزی یک ورقی برگردد؛ اول کسی که فرار کند همین نشاندارها هستند، و ما هستیم الحمدلله اینجا تا آخرش؛ مگر اینها بیایند بگیرند ما را ببرند، ما باز هستیم.
روح خدا خمینی کبیر