حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

نوشتن را دوست دارم همین!

بایگانی

۴۷۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یادداشت های حسن مجیدیان» ثبت شده است

بهترین کاروان اربعین

شنبه, ۹ شهریور ۱۴۰۴، ۰۸:۳۷ ق.ظ

سفرِ اربعین سفر سخت و پُر دردسری است. کندن از خانه، رسیدن به مرز، پروسه ی خروج، یافتن ماشین برای رسیدن به مقصد، پیاده روی، تمهید غذا و جای خواب، رسیدن به کربلای شلوغ، زیارت و عرض ارادت به امام و برگشت به وطن طِی ساعات طولانی و بعلاوه ی مریضی احتمالی و ازدحام فوق العاده یا کمیِ پول و... حتی به تنهایی پدردرآور و دلهره زاست. اگر تنها باشی این دردسرهای شیرین را ناگزیر، داری. با زن و بچه باشی، بارت سنگین و دغدغه و نگرانی و زحمتت مضاعف است. با کاروان باشی که داستان های خاص و رنج آورِ خودش را دارد. اما در میانه ی همه ی این ها، من معتقدم بالاترین بلکه والاترین کار را آن فرد یا افرادی انجام می‌دهند که بچه های مردم را به این سفرِ نورانیِ تربیتی می آورند و برمی گردانند. این کاروان از همه کارش سخت تر و در عین حال حساس تر است. خاصه که بچه های نوجوان اولین تجربه ی اربعین شان باشد‌. همیشه غبطه میخورم به مربیان دل گُنده ای که با متربیان راهی اربعین می‌شوند. این ها ان شاالله اگر حواس جمع و خالص باشند و دور از شوائب و خطاها، از دوستانِ خوب اباعبدالله روحی فداه هستند. آقا هم برای تربیت مردم شهید شد. تربیت و کار تربیتی و فرهنگی در اربعین، چندین و چند گام به جلو پریدن است. ثمرات این کارها بعدها و به خوبی نمایان می‌شود. معجزه ی بزرگِ اردوی تربیتی زیارتی اربعین را نباید دست کم گرفت. خداقوت آقایانِ عزیزِ مربیِ بچه های مردم!

 

عکس ها برای سفر اربعینیِ بروبچه های صدرپلاسِ فرهنگسرای بهمن تهران است.

  • حسن مجیدیان

تنهاترین

شنبه, ۹ شهریور ۱۴۰۴، ۰۸:۳۱ ق.ظ

 

این مرد امروز، از تنهاترین هاست. در سخت‌ترین شرایط حزب الله از ابتدا تا الان و در غیاب سیدحسن و فرماندهان و وجود دولت بی خاصیت لبنان و دست برتر اسرائیل و... برایش دعا کنیم

  • حسن مجیدیان

هیچ چیز جای کتاب را نمی گیرد

شنبه, ۹ شهریور ۱۴۰۴، ۰۸:۳۰ ق.ظ

 

 

این خانم نویسنده از شوق و ذوق و خاطرات خود در رابطه با کتاب؛ جستارهای کوتاهی نوشته. برای کسانی که میخواهند به کتاب دل ببندند و وارد دنیای مطالعه ی حرفه ای بشوند؛ شاید کتاب بدی نباشد. بامزه است بخش هایی از کتاب. من البته از وسط به آخرش را سرسری خواندم.
 

  • حسن مجیدیان

مادر فسادها

سه شنبه, ۵ شهریور ۱۴۰۴، ۰۸:۰۳ ق.ظ

 

فساد جنسی و فساد اخلاقی خیلی بد است. در بدی اش حدی نیست! فیلم فاسد، موسیقی فاسد ، فضای فاسد، ساختار فاسد، مملکت فاسد و...همه ی این ها بدند و بد!

اما بالاتر از همه فکر فاسد است! فکر و اندیشه ی فاسد است که تمام فسادها از آن زائیده می‌شود.

  • حسن مجیدیان

از خودم می کاهم!

سه شنبه, ۵ شهریور ۱۴۰۴، ۰۸:۰۳ ق.ظ

 

من به هر کسی توهین کنم؛ از خودم کم میکنم. از شخصیت و ادبم می کاهم. به هرکس. فرقی نمی‌کند. آنی که من بهش توهین میکنم سرجایش هست. لطمه ای نمی‌بیند. هرکس باشد. نبی و امام و مسئول و دوست و غریبه و...حتی فردوسیِ حکیم!

  • حسن مجیدیان

مستند حاج مرزوق

دوشنبه, ۴ شهریور ۱۴۰۴، ۰۸:۴۷ ق.ظ

 

اهل فیلم و مستند نیستم. ولی شاید شدم زین پس! به توصیه ی دوستی؛ امشب مستند حاج مرزوق عرب را از آپارات دیدم. پیرغلام باصفای اباعبدالله روحی فداه که نوعی از سبک سینه زنی( زمینه ) را در هیئات تهران باب و شاگردانی به سبک خودش تربیت کرد. خوش ساخت و جمع و جور بود و راوی ها روایت های جالب و شنیدنی از حاج مرزوق داشتند. دیدن چنین مستندهایی؛ ما را به این مسأله واقف می‌کند که میراث مرثیه و عزای سیدالشهدا علیه‌السلام چطور حفظ شده و به دستمان رسیده. بلکه قدر بدانیم.

  • حسن مجیدیان

چیستی مرگ

دوشنبه, ۴ شهریور ۱۴۰۴، ۰۸:۴۳ ق.ظ

 

هیچ وقت در کودکی و نوجوانی نتوانستم مرگ را در دهلیزهای خیالم معنا کنم و صورتی درست به آن ببخشم. هر چه بزرگتر شدم هم، روایتی از چیستی و هستیِ مرگ در من شکل نگرفت. مرگ، عجب چیزِ قریب و نزدیکی است که فهمش غریب و دور است! رفتن پدر و مادر_ در هر سنی که باشی_ برایت کمرشکن است.جای دردش تا مدت ها در قلبت می ماند. به رفقایم به محمدرضا و اکبر خیلی حق میدهم که در همین سن هم احساس یتیمی کنند! برای من اما سخت ترین فقدان که تا مدت ها اشکم را سرازیر می‌کرد و هنوز هم نسبت به آن بُهت دارم؛ ماجرای شهیدِ فرودگاهِ بغداد است و بعدش هم سیدِ مقاومت و بعد هم... مابقی چندان دردناک و مهم نبودند!

  • حسن مجیدیان

آن گوشه ی دنج

دوشنبه, ۴ شهریور ۱۴۰۴، ۰۸:۴۳ ق.ظ

 

من هم باندازه ی شما در عمرم خیلی جاها رفته ام. خیلی جاهای دنج و دوست داشتنی را تجربه کرده ام. فهرستش طولانی است. ولی یکی از آن جاهای دوست داشتنی که در صدر جدول است؛ همین زاویه ی نگاه به گنبد طلا از آن کنجِ معروف صحن گوهرشاد است. اینجا اصلا یک داستان دیگری دارد که نه گفتنی است و نه نوشتنی! من چندسال پیش وقت گذاشتم و رفتم گوشه گوشه ی حرم را رصد کردم که یک جای دنج و خاص پیدا کنم. پیدا شد. اما انصافا مثل کنج گوهرشاد نمی‌شود!

  • حسن مجیدیان

هستی مرگ

دوشنبه, ۴ شهریور ۱۴۰۴، ۰۸:۴۰ ق.ظ

مرگ را اگر با فراست و حوصله از زاویه ی نگاهِ غیرِ ترس آلود نگاه کنیم؛ شیرین و منطقی و لازم است. مرگ تقاطع زندگی نیست که ادامه ی آن است. کتاب هستیِ مرگ را در این چند روزه خواندم. هم کوتاه بود و هم شیرین و صریح و هم نگاهِ فلسفیِ آمیخته با آموزه های دینی بر آن حاکم بود. امیررضا مافی را در برنامه های تلویزیونیِ مرتبط با سینما دیده بودم. ولی فهمیدم که سواد فلسفی خوب و قلم پرباری هم دارد. او تجربه ها و داستان های دور و برش که مرتبط با مرگ بوده را در قالب چند جستار بلند و کوتاه، خوب روایت کرده و جمع بندی های قابل توجهی ارائه کرده است. این کتاب نگاهِ درستی به پدیده ی مرگ دارد. مفید است خواندنش. حتی برای نوجوانان.

  • حسن مجیدیان

تفاوت دو انسان

چهارشنبه, ۳۰ مرداد ۱۴۰۴، ۰۸:۱۰ ق.ظ

رفتم جایگاه سوخت. با موتور. کارت سوخت از متصدی خواستم. داشت. اما گفت ندارم و نداد! راننده ی وانت همزمان گفت: حاجی بیا از کارت من بزن! تشکر کردم و نزدم. اولی داشت و دروغ گفت و نداد. دومی میخواست از مالِ خودش بذل کند. تفاوت دو انسان!

  • حسن مجیدیان