حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

نوشتن را دوست دارم همین!

بایگانی

تاریخ فلسفه کاپلستون جلد دوم

شنبه, ۴ اسفند ۱۴۰۳، ۰۸:۰۷ ق.ظ

 

چندی پیش همین‌جا، جلد اول تاریخ فلسفه را معرفی کرده بودم. جلد دوم را هم به ضرب و زور و با مطالعه ی تدریجی تمام کردم. البته جلد دوم این مجموعه ی ۹ جلدی شاید خواندنش خیلی ضرورتی نداشته باشد. اما من گفتم نصفه رهایش نکنم. اما برای ما گریزی از فلسفه نیست. گریزی از فهم و نگاه و دستگاهِ فلسفی نیست. هر کس از ما که دغدغه‌های بلند و درد مردم و اداره ی جامعه و تربیت نسل کنونی و آینده و مشاغل اجتماعی و فرهنگی و تربیتی و آموزشی دارد و...نیاز به خرد و اندیشه و تفلسف دارد. نیاز به فهم کلی و درست از هستی و نسبت ما با این هستی بزرگ و معماگون دارد. فلسفه یک ژست و کلاس و چیزِ دهان پُرکن نیست. بلکه نیاز و ضرورتِ زیستِ امروزِ ماست.

 

  • حسن مجیدیان

تشییع سید در لبنان

شنبه, ۴ اسفند ۱۴۰۳، ۰۸:۰۴ ق.ظ

چرا تشییع سید حسن نصرالله در ایران برگزار نخواهد شد؟

در جهان مقاومت، تشییع پیکر رهبران، یکی از ماندگارترین ابزار تولید قدرت است. برای جریانی که تکیه اش نه بر ایمان عمومی است، عهد جمعی حول یک پیکر که تجسمی از زیست آرمانی بوده، منحصربفردترین الگو برای ترسیم جهت حرکت در آینده و بروز دادن سرمایه های اجتماعی است. هیچ رفراندومی از این خلوص، تاکید و شفافیت برخوردار نیست.

تشییع پیکر سید مقاومت در ایران انجام نخواهد شد. این رخداد به هر دلیل و اقتضایی که بوده، چه خوب که این سرنوشت غیرمنتظره رقم خورده است. لبنانی بودن وداع سید، دقیقا تثبیتی‌ برای ماموریت تاریخی اوست. سید تمام هویتش، توسعه فرهنگ انقلاب اسلامی در مختصاتی بود که سوژه و جریان ایرانی بدان دسترسی نداشت.

ارتقای ایده مقاومت از جغرافیای ایرانی و بسط آن در جهان عرب و اهل سنت، شاید مهم ترین پروژه عمری سید بود که با دقت و ظرافت آن را به پیش برد. از این جهت مهیا نبودن شرایط برای تشییع پیکر جناب سید در ایران، که به نوعی می توانست به یک پایان بندی ایرانی برای هویت ایشان منجر شود، به طور کلی منتفی و با یک تمرکز کاملا لبنانی صورت خواهد پذیرفت و این تقدیر در ترسیم مناسبات آینده مقاومت دستاوردی متناسب با رسالت آگاهانه سید خواهد داشت.

سید حسن برای ما صرفا دبیرکل حزب الله لبنان یا زبان ناطق مقاومت یا فرمانده میدانی پروژه هدم اسرائیل نبود. ایشان یک جاذبه انسانی و یک توجیه اخلاقی برای انقلابی بودن بود. سید قله ای بود که دلخوش کردن به حرکت در دامنه هایش می توانست انگیزه یک عمر مجاهدت باشد. همه مقلّدان خمینی بی شک یک نصرالله درون دارند که شدیدا محتاج آنند تا با مشارکت در یک بدرقه تاریخی حضور آن را در وجود خود تثبیت و در پیکره امت شعله ور کنند.

امروز اما با تحمیل و تقدیر شرایط، این اتفاق در ایران صورت نخواهد گرفت و از قضا وضعیتی فراهم است تا این بار ما ایرانیان نه متن که حاشیه و نه میزبان که مهمان و نه مقصد که مسیر باشیم. حضور تبعی اما پررنگِ مردم ایران در مراسم بدرقه و خاکسپاری اسطوره های مقاومت در بیروت با همه دشواری هایش، ضمن تکمیل طرح مأموریتی جناب سید، می تواند محملی باشد تا در روزهایی که طراحی ها برای انسداد تعاملات میان جوامع مقاومت به حداکثری ترین سطح رسیده، درهم کوبنده این اراده ها نیز باشد.

 

مهدی افراز

  • حسن مجیدیان

دلنوشته شهید برای امام زمان عج

يكشنبه, ۲۸ بهمن ۱۴۰۳، ۰۸:۰۶ ق.ظ

دلنوشته ی شهید محمد عبدی راجع به صاحب الزمان روحی فداه

 

تمام عُمر دویدیم و آخر چه؟ به کجا رسیدیم؟ پی چه کسی می دویدیم و گریه میکردیم و آیا به او رسیدیم؟ خدایا همین قدر می دانم که اگر مقصد را می شناختیم و مسیر دوست را طی میکردیم، حتما به آن‌جا رسیده بودیم. سالها دنبال صاحب‌ الزمان دویدیم و گریه کردیم ولی ای خدا مرا ببخش همه اش خواب و خیال بود. در تمام این مدت مثل کودکی رفتار کردم که با مشتی اسباب بازی سرگرم شده است. چرا او را ندیدیم؟ چرا او را درک نکردیم چرا؟ چرا او را در آغوش نکشیدیم؟ حتما اشتباه کردم. آری حتما اشتباه کردم و در طی طریق گمراه گردیدم. اما شما را به خدا مرا این گونه رها نکنید. پس از عمری دوندگی نکند مثل حیوانی پست و دون مایه، جان دهم. اما عزیزم آبرویم را بخر. نگذار دیگران بفهمند. همان طور که در طول حیات آبرویم را حفظ کردی. خدایا از زندگی بیزارم. چرا مرا نمی بری؟ آخر از دست این بنده ی سراپا تقصیر تو چه کاری بر می آید، دیگر هرچه بلد بوده ام؛ کرده ام. چه می‌دانم جهاد اصغر یا اکبر. سعی خودم را کرده ام. دیگر چه باید بکنم. بیا از سرِ ما بگذر. مرا هم ببر پیش آن‌هایی که عقده دل خود را برای تو گفتند و تو آن‌ها را خریدی. مرا هم بخر و ببر. التماس میکنم....

محمد عبدی سوم رمضان ۱۳۷۷

  • حسن مجیدیان

یک تجربه

يكشنبه, ۲۸ بهمن ۱۴۰۳، ۰۸:۰۵ ق.ظ

خیلی دوست داشتم یک تجربه ای را با دوستان به اشتراک بگذارم ولی حوصله ی نوشتن طولانی ندارم. فقط میخواهم بگویم که اگر واقعا و از جان، امام زمان علیه السلام را بخواهیم شدنی است. و نشانه ها و علائم آن خواستن و لطف و محبت شان دیده می‌شود. من دو تا تجربه دارم. شاید مقبول شما نشود و محلی بهش ندهید، ولی من احساس میکنم که اگر میخواستم می‌شد. وقتی نوجوان بودم خیلی به حضرت صاحب الزمان روحی فداه فکر میکردم. خیلی کتاب می‌خواندم راجع به ایشان. هدیه ی اعمال و نوشتن نامه و مراقبت و رعایت یک سری مراقبات و خلاصه خداوکیلی فکر و ذهنم ایشان بود. هم می‌دیدم که چقدر رقیق و خوب شده ام و دنیا را نمی‌بینم و هم گشایش و مهر حضرت را احساس میکردم. حتی خوابی واضح از ایشان دیدم و یقین کردم بر من اشراف دارند. این حال و هوا برای دوران دبیرستان و قبل از دانشگاه و ایام بعد از شهادت آقا محمد عبدی بود. اما خب، وقتی سیل معاصی و عفونت ها و بی مبالاتی ها و... آمد، تمام آن داشته ها را شست و برد. بعد از آن هیچ فهمی و تقربی به آن ناحیه مقدسه نداشتم و ندارم و مثل خیلی ها در مورد ایشان غالبا حرف مفت و ادعای پوچ دارم.

تجربه ی دوم همین اخیر بود. دوستی در قم از من خواست که تلاش کنم کتابی برای حضرت رسول روحی فداه بنویسم. خب من بنا به دلایلی که نوشتنش لازم نیست؛ ایشان را از میان معصومین، ویژه دوست دارم. حضرت رسول برای من، تمامِ عشق است و همه چیز است. بعد از آن پیشنهاد شروع کردم به مطالعاتی. چیزهایی در کاغذ برای ایشان می‌نوشتم. با افرادی راجع به ایشان گفتگو کردم. شب ها داستانی را در ذهنم شکل میدادم و می بافتم و جلو می‌بردم و خوابم می برد. همان روزها، احساسِ عنایتی از ایشان داشتم و آیات و علائمی از همان توجه و اشراف. حتی شبی خواب دیدم که حضرت در یکی از جنگ هایشان به من ماموریتی دادند. آن قدر آن رویا واضح بود که حد نداشت. شبی هم من همراه ایشان از غار ثور به مدینه میرفتیم و من هیبتی عربی داشتم و شقیقه هایم هم موی سپید داشت. حالا شما میخندید لابد و می‌گویید حاجی اینها که گفتی همه اش خواب بود و قابل استناد نیست و... بله قبول! ولی خوشا خوابی که آن حضرت درش باشد تا دیگران. ولی آن احساس قلبی و حالِ معنوی را که نمی‌توان منکر شد. مگر اینکه مرا خالی بند فرض کنید! نویسنده ی کتاب " پس از بیست سال" که راجع به مولا امیرالمومنین سلام الله علیه است میگفت: آن قدر راجع به معاویه غرق تحقیق بودم که صبح گوشی ام زنگ خورد و دیدم روی صفحه نوشته شده" معاویه در حال تماس..." یعنی معاویه داشت بهش زنگ میزد

خلاصه این علامت غرق شدن طرف در یک مسأله ای بود. بگذریم خواستم بگویم که اگر کسی حقیقتا در پی حضرت باشد و فکر و ذکرش آقا باشد و تلاش کند و مراقبت کند؛ شک نکنید که این مساله در دسترس است و خودِ طرف با قلب و روحش و حتی در ظواهر زندگی اش، عنایات و اشراف حضرت را خواهد دید. من از تجربه ام گفتم. خواه بپذیرید یا نه. اما دیدم نوشتنش خالی از فایده نیست.

یا صاحب الزمان ادرکنا و اغثنا

  • حسن مجیدیان

خاطره شهادت خواهی محمدعبدی از امام زمان عج

يكشنبه, ۲۸ بهمن ۱۴۰۳، ۰۸:۰۳ ق.ظ

ایام نیمه شعبان ولادت آقا صاحب الزمان عج بود. قرار بود حرکت کنیم سمت منطقه ی سرباز در شهرستان چابهار. با فرمانده ی منطقه قرار ملاقات و جلسه داشتیم.می خواست ما را ببرد و مسیر کاروان های مواد مخدر را نشانمان بدهد. توی این منطقه با شتر مواد قاچاق می کردند. میخواستیم حال و هوای آن جا را ببینیم و طرحی بریزیم. من بودم و محمد و راننده ی جناب سرهنگ مذهبی، فرمانده ی ایرانشهر. ماشین ما چون ایراد داشت، با ماشین فرمانده و راننده اش راهی شدیم. راننده یکی از ژاندارم های قدیمی و درجه دار بود. من جلو بودم و محمد عقب نشسته بود. توی مسیر به راننده گفتم: " رادیو را روشن کن." مجریِ برنامه داشت به مناسبت ایام، شعری در وصف آقا امام زمان عج می‌خواند. دکلمه و شعر قشنگ بود. دیدم یکدفعه محمد شروع کرد گریه کردن. چفیه را انداخته بود روی صورتش و های های گریه می‌کرد. از ایرانشهر تا چابهار شاید دو ساعت، دو ساعت و نیم راه بود. این دو ساعت را همین طور یک دم داشت گریه می‌کرد. راننده هم همین طور هاج و واج مانده بود. توی این باغ ها نبود و فضای محمد را نمی دانست. هی به من می گفت:" حاجی این چرا گریه می‌کنه، چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟" گفتم:" نه؛ تو با این کاری کاری نداشته باش. رانندگی تو بکن." نزدیک مقصد کمی آرام شد. راننده ماشین را نگه داشت و رفت که فرماندهی منطقه را خبر کند. در همین فاصله برگشتم سمتش و گفتم:" بابا تو پدرِ این راننده رو درآوُردی. بنده خدا همه ش می گفت این چرا گریه می‌کنه؟" برگشت نگاهم کرد؛ چشم هایش کاسه ی خون بود. گفت:" علی؛ من می‌دونم اینجا شهید می شم. از امام زمان خواستم روزی شهید بشم که متعلق و منتسب به ایشونه. یعنی روز جمعه." ۱۶ بهمن صبح جمعه بود که شهید شد!

 

 راوی: علی احمدی، همرزم شهید کتاب همیشه مربی،انتشارات شهید کاظمی، صفحه ی ۱۶۹ و ۱۷۰

 

 

  • حسن مجیدیان

در باب خواندن

يكشنبه, ۲۸ بهمن ۱۴۰۳، ۰۸:۰۱ ق.ظ

مارسل پروست، نویسنده ی نامدار فرانسوی است که شاهکار " در جست جوی زمان از دست رفته" اش را اهالی کتاب و ادبیات می‌شناسند. معروف است‌ که‌ آثار او حاوی جملات طویل و ثقیل است تا جایی که حتی خودِ فرانسوی ها نیز خواندن و فهم او را دشوار می‌دانند. پروست در این کتاب کوتاه حرفش این است که کتاب را نباید خزانه ی معرفت و حقیقت انگاشت. اگر هم حقیقتی باشد، حقیقتِ نویسنده است نه خواننده. کتاب چیزی نیست مگر انگیزش، مگر محرکی برای به کار انداختن موتور ذهن و اندیشه ی ما تا به واسطه ی آن بتوانیم حقیقت خاص خود را بیافرینیم. پروست به دنبال تقدس زدایی از کتاب و متن و نوشته است. او معتقد است کتاب میانجی و یاری رسان و مقدمه ای برای ورود به حیات فکری و داشتن فکر و اندیشه ی مستقل و اصیل.

  • حسن مجیدیان

یاد آن دیوانه ی دوست داشتنی

يكشنبه, ۲۸ بهمن ۱۴۰۳، ۰۷:۵۹ ق.ظ

 

چند شب داشتم در لب تاپی که اصلا از آن استفاده نمیکنم؛ چرخ میزدم. کلی از عکس از رفقا پیدا کردم. از جمله عکس مرحوم حسن کرمانی را(نفر سمت چپ). خیلی دلم سوخت. عجب رفیق نابی بود. گاهی یادش میکنم. همان وقت ها در جمع ما یل و اسطوره ای بود. مجمع اضداد بود. موتور سنگین سوار می‌شد و در عین حال شعرهای مریم حیدرزاده را می‌خواند. میاندارِ قدرِ هیات بود اما تاریخ تولد رفقایش را یاد داشت و برنامه می چید و خوش خرج و دست به جیب بود. کله شق و دیوانه و اهل کارهای پیش بینی نشده و اهل دستگیری و لوطی منشی و قلیان و قهوه خانه نشینی بود ولی زبان انگلیسی اش هم خوب بود و هوای نوجوانان را داشت و به دردهایش رسیدگی می‌کرد. یک نوجوانی به من میگفت: حسن کرمانی، برای من باب الحوائج بود! چه در بودنش و چه بعد از مرگش. داغ حسن از آن داغ هاست که فراموش نمی‌شود. فقط ۲۶ سال داشت. با موتور بین دو اتوبوس گیر افتاد و سرش پکید و رفت. همین آدمِ عجیب و غریب و پُر از ضد و نقیض ها، دیوانه ی حضرت رقیه بود و بالای نامه هایش مینوشت: بسم رب الرقیه... آه یادش واقعا به خیر. رحمت بر او . رفیق یعنی این که بعد اینهمه سال، باز برایش آه بکشی دوستانم همه از دستم رفت دل به هر پاکدلی بستم رفت

  • حسن مجیدیان

نگاهی به کتاب همیشه مربی

چهارشنبه, ۱۷ بهمن ۱۴۰۳، ۰۷:۳۰ ق.ظ

به بهانه سالگرد شهادت مربی شهید محمد عبدی

 

تحلیل و نگاهی به کتاب همیشه مربی

ناگفته هایی از سیره تربیتی و فرهنگی مربی شهید محمد عبدی در کتاب " همیشه مربی " آمده است. کتابی از انتشارات شهید کاظمی، به قلم حسن مجیدیان که خود از شاگردان شهید بوده و به نوشتن خاطرات او اهتمام ورزیده است. کتاب شهید محمد عبدی به گفته ی نویسنده، حاصل کنکاش و گفتگو با بیش از چهل نفر از نزدیکان و دوستان و شاگردانِ مربی فهیم و دلسوزی است که مربی بودن و سر و کله زدن با متربیان را نوعی سلوک می‌دانست. مربی تربیتی بودن بودن یک وظیفه ساده نیست. یک جست‌وجوست؛ جست‌وجویی بی‌پایان برای کشف انسان‌ها، شهید عبدی این جست‌وجو را به خون خود کشیده بود. برای او، مربی بودن چیزی بیشتر از انتقال دانش بود؛ مربی بودن برایش یعنی نشان دادن راهی که هر فرد در دل خود بیابد، شکوفا شود، و به بهترین نسخه خودش تبدیل شود. او باور داشت که در دل هر نوجوان یک دنیا نهفته است، و مربی فقط باید این دنیا را ببیند و به آن شکل دهد. کار مربی یعنی به آتش کشیدن دل‌ها، نه فقط آموزش مغزها. مربی شهید محمد عبدی همیشه می‌گفت که مربی باید از جایی عمیق‌تر از ذهن به انسان‌ها نگاه کند. او می‌دانست که در هر گام، در هر کلمه، حتی در هر سکوت، باید حقیقتی را به دیگران منتقل کند. مربی بودن یعنی یادآوری این که انسان‌ها می‌توانند به چیزی بزرگتر از آنچه که فکر می‌کنند دست پیدا کنند، در هر برخورد، در هر حرکت، در هر نگاه. کتاب «همیشه مربی» که حاوی خاطرات و ناگفته هایی از سیره ی فرهنگی و تربیتی آن مربی عاشق است ، فرصتی است برای درک عمیق‌تر این فلسفه تربیتی. این کتاب فقط روایت زندگی شهید عبدی نیست؛ بلکه نقشه‌راهی است برای کسانی که می‌خواهند در مسیر مربی‌گری گام بردارند، کسانی که به دنبال چیزی فراتر از آموزش صرف هستند. «همیشه مربی»، یادآوری است که مربی بودن یک مسیر است، یک راه که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. رد پای این نگاه در فصل دوم کتاب، آشکارتر است. آن شهید در نامه ای به پدر بزرگوارش نوشته بود که " خدا مرا درست کرده است برای معلمی و مربی‌گری ". او با همین باور و با عشق وافر و تلاشی در خور تحسین، زندگی کوتاه اما شگفت خود را وقف بچه های مردم کرده بود. برای او دغدغه تربیت و مراقبت از بچه های مردم آن قدر حیثیتی بود که به قول خودش حاضر بود از سر شب تا صبح با نوجوانی در خیابان قدم بزند تا مبادا این بچه در خلوت خود به گناه بیفتد. این مرام او در مقام تربیت بود اما نه به این سادگی و شیرینی!  که زخم ها و طعنه ها و بی مهری ها همواره به راه بود و عاقلان علاقمند به حیات همواره زیر گوشِ این مجنونِ طریق نجات،  زمزمه ها داشتند که بابا زرنگ باش و به فکر خودت باش و کاری و شأنی و زنی و بچه ای اختیار کن و از همین دست تمنیات و حرف ها. اما خب او سرخوشانه راه خودش را می رفت و افق دیگری مد نظرش بود! سلوک جنون مندانه ی خودش را داشت و رهرو وادی عادات و روزمرگی ها نمی شد و در قواره و چارچوب عاقل ها نمی گنجید. نشانه های این جنون در کلماتِ شاگردان او در صفحات متعدد کتاب، نمایان و مشهود است. از این نکته نمی‌توان گذشت که به رغم قوت محتوا، جان دار بودنِ خاطرات، کاربردی بودنِ روش و منش اخلاقی و تربیتی محمد عبدی، سادگی و کوتاهی جملات و راحت خوانی کتاب؛ این اثر میتوانست به لحاظ دسته بندی و تدوین خاطرات و سیرِ منطقی آن، مناسب تر تدوین شود و از اندک بهم ریختگیِ ساختمان کتاب، بکاهد. شاید به خاطر تجربه ی اولِ مجیدیان، بشود با اغماض از کنار این ضعف گذشت. همیشه مربی با تمام این توصیفات، گلِ خوش بویی در گلستانِ معطر کتاب های انتشارات شهید کاظمی.

سیدعلی میرموسوی

  • حسن مجیدیان

و زمین قصه ی پرواز تو را باور کرد

سه شنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۳، ۱۰:۲۵ ق.ظ

هوالشهید

رفتی و در افقی سبز به او پیوستی

و زمین قصه ی پرواز تو را باور کرد

روزی همین جا بودی!

خسته و دلشده و سودازده

کنار ما ت

منای رفتن داشتی

بال و پر به قفس می کوبیدی

گریه ها داشتی

رود راه انداخته بودی

ناله ها سر می دادی

 

دیوانگی ها می‌کردی

می سوختی

آب می شدی

زجر می کشیدی

گلویت نا نداشت

پایت زخمی بود

روحت تاب ایستایی نداشت

التماس می‌کردی

برای آنها که رفته بودند، نامه ها روانه می کردی

میگفتی که برایم جایی نگه دارید!

منت رفقای شهیدت را می کشیدی آ

ن قدر بر درِ نیمه بازِ شهادت کوفتی؛ تا در فصلی که خبری از سفر و عروج و شهادت و خون دادن نبود؛ راه یافتی!

بار یافتی

قدر یافتی

قبولت کردنت

خریدندت

بردندت

تو را خواستند

پذیرفتندت

شهید شدی

شدی شهید محمد عبدی

من اما

در حاشیه ی این جهان

کُنج زندگی

با خستگی

درست وسط تنهایی نشسته ام،

صبور، غمگین، امیدوار، خسته و ادامه دهنده

و ادامه دهنده

و ادامه دهنده

همین!

یاد میکنم غمِ تو را هنوز...

 

 

 

 

  • حسن مجیدیان

چرا محمد عبدی؟

سه شنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۳، ۱۰:۲۰ ق.ظ

امروز سالگرد شهادت مربی شهید محمد عبدی است. این که از او یاد میکنم و یادآورش می شوم برای این نیست که شهید را خرج خودم کنم و از او اعتباری بگیرم و به او شناخته شوم! یاد شهید به خاطر فوق العادگی و ویژگی های ناب اوست. در سلوک او دغدغه ی بچه های مردم، گریه های بی امان، معصومیتی دوست داشتتی، شوق به رفتن و رسیدن فراوان به چشم می‌خورد. او را یاد میکنم تا یادم نرود که چه فاصله ای با او داریم. برای شهیدانه رفت، عبدی گونه زیستن را محتاجیم.

  • حسن مجیدیان