حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

نوشتن را دوست دارم همین!

بایگانی

معنای مربی بودن

سه شنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۳، ۱۰:۱۶ ق.ظ

مربی بودن یک وظیفه ساده نیست. یک جست‌وجوست؛ جست‌وجویی بی‌پایان برای کشف انسان‌ها، شهید عبدی این جست‌وجو را به خون خود کشیده بود. برای او، مربی بودن چیزی بیشتر از انتقال دانش بود؛ مربی بودن برایش یعنی نشان دادن راهی که هر فرد در دل خود بیابد، شکوفا شود، و به بهترین نسخه خودش تبدیل شود. او باور داشت که در دل هر نوجوان یک دنیا نهفته است، و مربی فقط باید این دنیا را ببیند و به آن شکل دهد. کار مربی یعنی به آتش کشیدن دل‌ها، نه فقط آموزش مغزها. محمد عبدی همیشه می‌گفت که مربی باید از جایی عمیق‌تر از ذهن به انسان‌ها نگاه کند. او می‌دانست که در هر گام، در هر کلمه، حتی در هر سکوت، باید حقیقتی را به دیگران منتقل کند. مربی بودن یعنی یادآوری این که انسان‌ها می‌توانند به چیزی بزرگتر از آنچه که فکر می‌کنند دست پیدا کنند، در هر برخورد، در هر حرکت، در هر نگاه. کتاب «همیشه مربی»، نوشته حسن مجیدیان، فرصتی است برای درک عمیق‌تر این فلسفه تربیتی. این کتاب فقط روایت زندگی شهید عبدی نیست؛ بلکه نقشه‌راهی است برای کسانی که می‌خواهند در مسیر مربی‌گری گام بردارند، کسانی که به دنبال چیزی فراتر از آموزش صرف هستند. «همیشه مربی»، یادآوری است که مربی بودن یک مسیر است، یک راه که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود.

 سیدعلی فلاح میرموسوی

  • حسن مجیدیان

مرگی چنین میانه ی میدان

سه شنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۳، ۱۰:۱۴ ق.ظ

تصویر صفحه ی آخر شناسنامه ی شهید محمد عبدی، اثرِ هنر و قریحه ی برادر خوبم محمدرضا کوکبی که برای آن مربی سفرکرده، کارهای بسیاری رو آفریده

  • حسن مجیدیان

کتابی برای بچه مسجدی ها

سه شنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۳، ۱۰:۱۰ ق.ظ

اگر به من بگویید که یک ویژگی خاص که از شهید عبدی در یادت مانده باشد، چیست، میگویم: درد داشت و خیرخواه مردم بود! محمد عبدی متولد ۵۵ است، عاشق شهادت و بسیج و مسجد! اهل محله‌ی تهرانپارس است و از آن آدم‌هایی‌ست که فهمیده است مجاهدت واقعی، کف میدان است و در دل نوجوان‌ها! محمد عبدی از آنهایی‌ست که درد دیگران، درد او هم هست و نمیتواند یکجا بیخیال و آرام بنشیند! همین ویژگی، او را تبدیل به آدمی کرده بود که اهل حرکت و دویدن بود ... محمد، متولد ۵۵ بود و سال ۷۷، وقتی من دوسال داشتم، در درگیری با اشرار سیستان و بلوچستان به شهادت رسید. جالب است که پرانرژی بودنش و معنویتش، هرجا که بود روی بقیه هم اثر میگذاشت و باعث میشد بقیه هم بلند شوند و دو قدم جلوتر بروند...

 کتاب همیشه مربی را به همه دوستان توصیه میکنم، اگر اهل کار فرهنگی در دانشگاه و مسجد هستید، این را به شما دوبل توصیه میکنم!

 کمتر کتابی هست که اینطور صفحاتش را برگردانم داخل و علامت بزنم! حالا چرا این اینجوری شد؟ شاید چون ان شاالله باید بگذارمش توی یک سیر مطالعاتی و با یک جمعی که علاقه‌مند کار فرهنگی و تشکیلاتی هستند، دوباره بخوانمش!

 عرفان جمشیدی/ فعال فرهنگی

 

  • حسن مجیدیان

خون، براده هایی از شهر

شنبه, ۱۳ بهمن ۱۴۰۳، ۰۹:۴۲ ق.ظ

 

قبلا چند کتاب از نویسنده خوبِ سمنانی آقای مهدی رضایی معرفی کرده بودم. کتاب " خون؛ براده هایی از شهر" به نظرم آخرین اثر ایشان باشد. داستان زنی به نام ربابه که بومیِ خرمشهر نیست و از خانواده ای کولی و دوره گرد است. پدر و مادر او داستان غم انگیزی دارند که باعث شناخته شدن او در شهر شده. او کارش نگهداری و تیمار کبوتر و گاهی هم درمان سنتی این و آن است. در جریان تهاجم ارتش عراق به خرمشهر و نزدیک سقوط شهر او شبها مخفیانه به سمت عراقی ها می‌رود و همین مسئله، ظن جاسوس بودن او را تقویت می‌کند. افرادی شبانه او را تعقیب می‌کنند و متوجه می‌شوند که ربابه... این وسط ارتباطات و عشق ها و احساساتی هم مطرح است که داستان را با فراز و نشیب و با پرده گشایی از روحیات و پیچیدگی آدم ها جلو می‌برد. داستان جالبی بود و خواندنش را توصیه میکنم.

  • حسن مجیدیان

دست خدا بر زمین

شنبه, ۱۳ بهمن ۱۴۰۳، ۰۹:۳۹ ق.ظ

گرفتار تاریکی بودیم که امام خمینی از قلب تاریخی که می رفت تا فراموش شود، چون محمد فریاد برآورد که «واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا» _ همه به ریسمان خداوند چنگ بزنید و بیاویزید و پراکنده نشوید _ و ما که هنوز دست و پا می زدیم تا به خویشتن خویش بازگردیم، از این سخن تازه شدیم و دریافتیم که آن چه می جستیم، یافته ایم و به یقین رسیدیم. با همان عشقی که اباذر با محمد بیعت کرد، ما به امام خمینی پیوستیم و برادر، او را ندیده ای؛ دست خداست بر زمین؛ آن همه به صفات خداوندی آراسته است که هنگامی که دست محبتش را بر سر شیفتگان بالا می آورد، سایه اش زمین و آسمان را می پوشاند و آن زمان که از حکمت و عرفان سخن می گوید، می بینی که او خود نفس حقیقت است. من بوی خوشش را از نزدیک شنیده ام و صورتش را دیده ام که قهر موسی را دارد و لطف عیسی را و آرامش سنگین محمد را برادر!

 

سید مرتضی آوینی سال ۱۳۵۸

  • حسن مجیدیان

من به خدا فحش نمیدهم

شنبه, ۱۳ بهمن ۱۴۰۳، ۰۹:۳۷ ق.ظ

من به «خدا» فحش نمی‌دهم!

 

ماهر عبدالرشید از دور داد زد: «روی اسیر دست بلند نکنید!» استوار دست نگه‌داشت. ماهر عتاب کرد: «چرا اسیر را می‌زنید؟» استوار گفت: «به خمینی فحش نمی‌دهد!» ماهر غرید: «خُب، از آن‌طرف آمده، معلوم است فحش ‌نمی‌دهد!» گفت: «آخر این ارمنی است؛ مسلمان که نیست!» ماهر به مترجم منافقی که آنجا بود گفت: «به او بگو دوتا فحش بده و خودت را خلاص کن.» سرباز ارمنی گفت: «من به خدا فحش نمی‌دهم!» ماهر با صدای بلند خندید و گفت: «نمی‌دانستم #خمینی ادعای خدایی کرده!» سرباز ارمنی گفت: «او ادعای خدایی نکرده؛ اما من هروقت به چهرهٔ این مرد نگاه می‌کنم، حضرت مسیح [ع] را به‌ یاد‌ می‌آورم. ناسزا گفتن به او ناسزا گفتن به مسیح است. ناسزا گفتن به مسیح ناسزا گفتن به خداست و جسارت به خدا شرط بندگی نیست!»  ماهر سر را به طرف صورتِ زخمی اسیر چرخاند و چشم‌هایش آبستن اشک شد. ماهر از جمع جدا شد و زیر لب گفت: «محمدرضا! ما داریم با کی می‌جنگیم؟!»

#فاطمه_بهبودی

#پوتین_قرمزها خاطرات #مرتضی_بشیری مدیر جنگ روانی قرارگاه خاتم‌الانبیاء «ص»

انتشارات سوره‌ مهر صفحه ۲۶.

  • حسن مجیدیان

همین که می بیند کافی است

يكشنبه, ۷ بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۳۵ ق.ظ

همین‌که می‌بیند کافی است زمستان بود و ‌برف همه جا را سپید کرده بود. ذوالنون مصری از خانه بیرون رفت و مردی را دید که در حال روفتنِ برف بود. برف‌ها را کنار می‌زد و بر روی زمین دانه می‌پاشید. مردِ برف‌روبِ دانه‌پاش، ایمان و دین درستی نداشت. ذوالنّون از کارِ مرد متعجب شد و به او گفت: در این روز برفی، برای چه دانه می‌پاشی؟ مرد پاسخ داد: با آمدن برف، دانه‌ها از دیدِ پرندگان پنهان می‌شود. برای آنهاست که دانه می‌پاشم، و امیدوارم خداوند به سببِ این کار، بر من رحمت آورد. ذوالنون به او گفت: چه کار بیهوده‌ای! خداوند عملِ کسی را که ایمان و دین درستی ندارد نمی‌پذیرد. مرد پاسخ داد: حتی اگر نپذیرد، می‌بیند؟ ذوالنون گفت: آری، می‌بیند. مرد گفت: همین برای من بس است. همین که مرا می‌بیند کافی است.

سال بعد، ذوالنون به حج رفت و در آنجا دوباره با این مرد روبرو شد. برف‌روبِ دانه‌پاشِ سال پیش، هم‌اکنون عاشقانه در حال طواف بود. مرد به ذوالنون گفت: یادت می‌آید که گفتی پروردگار از من نمی‌پذیرد؟ می‌بینی چگونه از من پذیرفت؟ از من پذیرفت و مرا به راه آشنایی آورد و جان و دلی آگاه موهبت کرد. می‌بینی چگونه از من پذیرفت؟ مرا به خانه خویش فراخواند و حیران راه خود کرد و از آنهمه بیگانگی و دوری رهایی بخشید.

این داستانِ زیبا و لطیف را عطار نیشابوری در تذکرة‌الاولیاء و مصیبت‌نامه آورده است:

«و نقل است که گفت: در سفری بودم. صحرا پُربرف بود. گبری را دیدم دامن در سر افگنده و به صحرا بیرون می‌رفت و ارزن می‌پاشید. گفتم: «ای دهقان! چه دانه می‌باشی؟» گفت: «مرغان امروز چیزی نیابند. دانه می‌پاشم تا این تخم به بر آید و خدای رحمت کند.» گفتم: «دانه‌ که بیگانه پاشد از گبری کسی نپذیرد.» گفت: «اگر نپذیرد بیند آنچه کنم؟» گفتم: «بیند.» گفت: «مرا این بس باشد.» گفت: «چون به حج رفتم آن گبر را دیدم عاشق‌آسا در طواف.» گفت: «یا اباالفیض! دیدی که دید و پذیرفت و آن تخم به بر آمد و مرا آشنایی داد و آگاهی بخشید و به خانهٔ خودم خواند؟»

(تذکرة‌الاولیاء‌، جلد اول، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۱۴۷)

گفت: چون صحرا همه پربرف گشت

رفت ذوالنّون، در چنان روزی، به دشت

 

دید گبری را ز ایمان بی خبر

دامنی ارزن درافکنده به سر

 

برف می‌رُفت و به صحرا می‌دوید

دانه می‌پاشید و هرجا می‌دوید

 

گفت ذوالنّونش که «ای دهقانِ راه

از چه می‌پاشی تو این ارزن پگاه؟»

 

گفت: «در برف است عالم ناپدید

چینهٔ مرغان شد این دم ناپدید

 

مرغکان را چینه پاشم این قَدَر

تا خدا رحمت کند بر من مگر»

 

گفت ذوالنونش که «چون بیگانه‌ای

کی پذیرد، از تو، تو دیوانه‌ای؟»

 

گفت «اگر نپذیرد این بیند خدا؟»

گفت «بیند» گفت «بس باشد مرا»

 

رفت ذوالنّنون سوی حج، سالی دگر

بر رخ آن گبر افتادش نظر

 

دید او را عاشق‌آسا در طواف

گفت «ای ذوالنون چرا گفتی گزاف؟

 

گفتی آن نپذیرد و بیند و لیک

دید و بپسندید و بپذیرفت نیک

 

هم مرا در آشنایی راه داد

هم مرا جان و دلی آگاه داد

 

هم مرا در خانهٔ خود پیش خواند

هم مرا حیران راه خویش خواند

 

هست در بیتُ الله‌ام همخانگی

باز رَستَم زان همه بیگانگی»

(مصیبت‌نامه، تصحیح شفیعی کدکنی، ص۲۱۵)

  • حسن مجیدیان

کتاب صاحب دل

يكشنبه, ۷ بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۲۹ ق.ظ

 

در آستانه ی بعثت حضرت رسول خدا روحی فداه، یک مجموعه شعر در قالب رباعی در وصف آن گرامی به کوشش آقای قزوه از انتشارات سوره مهر خواندم. قالب رباعی که چهارمصرع بر وزن لاحول و لا قوة الا بالله دارد، چندان کشش عاشقانه سرایی ندارد. بیشتر همان توصیف و مدح و رثاء را پوشش می‌دهد. رباعیات این کتاب شامل سروده های شاعران قدیم و معاصر بود و رباعی های معاصر به حال و هوا و ذهن و دل ما نزدیک.

 

 

  • حسن مجیدیان

بدگویی از خانه به همسایه

يكشنبه, ۷ بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۲۸ ق.ظ

 

زمانی سیمین دانشور را برای شرکت در مراسم «شب شعر گوته» به سفارت یکی از کشورهای غربی در تهران دعوت کردند؛ پرسیده بود که جز شعر و داستان قرار است چه بگویید؟ گفته بودند قرار است از سیاست سانسور در ایران هم انتقاد کنیم. سیمین گفته بود «ممنون؛ ما رخت‌چرک‌هایمان را در حیاط همسایه نمی‌شوییم!» سفره دل باز نکردن و شرح غم وطن پیش بیگانه نبردن، از ابتدائیات وطن‌پرستی است و این را همیشه همه سیاستمداران و هنرمندان و رهبران و دیپلمات‌های چپی و راستی ایران در تاریخ فهمیده و رعایت کرده‌اند. از مدرس و مصدق تا دانشور و تختی و خمینی بزرگ. وطن ناموس است؛ حجابش را مقابل بیگانه برنمیدارند. حالا اما آقای مسئول ایرانی مقابل دوربین بیگانه می‌نشیند و مصاحبه می‌کند و می‌گوید راستی ما یک رقیب انتخاباتی در ایران داشتیم که خیلی تندرو است و اگر رای می‌آورد حالا جنگ شده بود! اینکه هنوز بچگانه در فضای انتخابات مانده‌اید به خودتان مربوط است،؛ ولی کاش کنار درس‌های دانشگاهتان چندواحد درس وطن‌دوستی هم پاس میکردید که اینطور درد دل‌ها و شکایت‌های داخلی را پیش اجنبی نبرید. خیلی بد شد.

 «مهدی مولایی»

  • حسن مجیدیان

خاطرخواهی خدا

يكشنبه, ۷ بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۲۶ ق.ظ

آیت الله حائری شیرازی:

وقتی خاطرخواه شدی، خوابت نمی‌‌‌‌برد

وقتی [اصغر وصالی] شهید شد، من برای سر سلامتی پدر به منزلشان رفتم. پدر اینها یک مرد هشتادساله و گاریچی بود. میوه می‌‌‌‌فروخت. چرخ داشت. به من گفت: «بچۀ من باید شهید می‌‌‌‌شد. من هشتاد سال عمر دارم و در خرید و فروشم ذره‌ای تقلّب نکردم، ذره‌‌‌‌ای حرام و حلال را قاطی نکردم. همیشه به رزق حلال قانع بودم». او شب‌‌‌‌ها کم می خوابید. پسرش اصغر به او گفته بود: بابا کمی بخواب. پدر به او گفته بود: «پسر! تو هنوز خاطرخواه نشدی! وقتی خاطرخواه شدی، خوابت نمی‌‌‌‌برد».

منظورش خودش بود که خاطرخواه خدا شده و شب‌‌‌‌ها خوابش نمی‌‌‌‌برد

  • حسن مجیدیان