حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

نوشتن را دوست دارم همین!

بایگانی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جانباز جنگ 12 روزه» ثبت شده است

چشم او و هیکل من!

شنبه, ۲۳ آذر ۱۴۰۴، ۰۸:۴۷ ق.ظ

هیچ کس بهتر از یک مجاهد اهمیت جان را نمی‌داند. مجاهد می‌جنگد و حواسش هم هست که جانش را حفظ کند. لازمش دارد. کار دارد باهاش. مجاهد خیلی بیشتر از من و شما می‌داند که دست یعنی چه؟ پا چه قدرتی دارد! سر و قلب چقدر مهم اند و چشم چه جایگاهی دارد. او خیلی بهتر از ما تقدس این اجزاء را می‌داند. گفتم چون کار دارد با این‌ها. کار می‌خواهد بکشد از این ها. این ها را برای آن آرمان بزرگ هی ریاضت می‌دهد و دائم به کار می‌بندد. دیروز عنایت می‌گفت پِی درمان چشمش هست. امروز یادم افتاد و گفتم هم خواهش کنم که دعایش کنید و هم بگویم که یک چشم او ارزش دارد به کلِ هیکل من.

  • حسن مجیدیان

روز پاسداشت عنایت

يكشنبه, ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ۰۹:۵۴ ق.ظ

 

امروز روز پاسداشت عنایت است. با رفقا قرار گذاشته ایم تا به عشق و بهانه ی این جانباز عزیز دور هم جمع شویم و تکریمی رفاقتی برپا کنیم. توی فرهنگسرای بهمن و ساختمان صدرپلاس. بیشتر زحمت هم روی دوش ناصر فرجی است اگر چه ایده ی کار از این کمترین بود.

عنایت حالا تاج سر ماست و به گردن ما خیلی حق دارد و حالا حالا ها باید برایش بدویم و کار کنیم. دعا میکنم سلامتی اش به حد مطلوبی برسد تا دوباره در میدان بدود. خدا کند همیشه جا برای دویدن باشد که آن روز که نتوانیم بدویم، روز مرگ ماست. عنایت آدم نشستن نبود و نیست. عنایت از همان اول که دیدمش، فرفره بود و فشفشه بود و آتش درونش پر حرارت بود. عنایت جلوتر از سنش بود. همین آتش درون این بچه را انداخت به مسیری که بیشتر بدود و بسوزد و بسوزاند. رفت سپاه تا آتشش خاموش نشود. هنوز فرمان نگرفته بود و باری آنچنان روی دوشش نیفتاده بود که مرغ سعادت و نشان لیاقت و مُهر جان فدایی و آرم جانبازی نشست روی دوشش. روزهای به کما رفتن او و ایامی که بین ماندن و رفتن او را نگه داشته بودند، روزهایی که تردید و حیرت و غم روی چهره ی خسته ی مادر و پدرش بود، روزهای که تنهایی و تردید و تسلیم همسرش قلب مرا آتش میزد، روزهای یاس و خستگی و دلشکستگی دوستانش و... روزهای سخت و غم شکن و استخوان سوز من بود که هرگز تلخی اش از کامم نمیرود. آن روزها من به خدا شکوه داشتم که او را نگه دار. بگذار این بیچاره ی بی مصرف برود اما عنایت بماند. این خاکستر سرد و خاموش شده را بگیر و آن آتش سوزنده ی پرفایده را نگه دار. خدا صدایم را و دعای مادرش را و موی سفید پدرش را و غم برادرش را و تمنای همسرش را دید و مرد داستان ما برای فردایی نزدیک و برای روزهای نیامده نگه داشت.

باور من این است و به خودش هم میگویم که عنایت حالا ثروت جمع ماست و از سرآمدان حلقه ی ماست. او زخم خورد. زخمش کم نیست. دردش بزرگ است. تنش مجروح است. چشمش پای همراهی ندارد و ناز میکند.... اما او سالها جلو افتاده و سرعتی گرفته که ماها به غبار راه او هم نمیرسیم. عنایت، بخشی از تاریخ زندگی ماست. عنایت شرافت زندگی ماست. ما بواسطه ی چسباندن خودمان به او اعتبار و عزت گرفته ایم.

  • حسن مجیدیان