چه کودکی بودیم ما
داشتم مطلبی میخواندم راجع به کودکی. نویسنده مقاله؛ نوشته بود: "بزرگسالان همان کودکان غول پیکرند!". یعنی ما هنوز داریم در حوالی کودکی سیر میکنیم. همان بحث کودکِ درون که در ما فعال است. و بعد یادِ کودکی خودم افتادم. نمیدانم اولین و زنده ترین تصاویر کودکی را یادتان هست؟ شاید بعضی ها حتی از شیر خوردن شان هم یاد و تصویری داشته باشند. یا از دندان درآوردنشان حتی! کاش میشد به بچه ها و کودک هایمان از کودکی مان بگوییم تا بدانند چه دوران خوبی و چه کودکیِ ایده آلی نصیبشان شده. وقتی بچه های کوچه و فامیل اسباب بازی هایشان را به ما نمیدادند و ما را با حس شکست و تنهایی رها میکردند؛ وقتی توی پیاده رو و خیابان از غولِ پرسرعت و بدشکلِ موتور می ترسیدیم؛ ترس از مدرسه و مواجهه شدن و تنها شدن بین پانصد دانش آموزِ کچلِ سرشکسته؛ راه طولانی مدرسه در سرما بی که ماشین و پول و سرویسی باشد؛ گم شدن های بچگی و ترس تا مرز انفجار؛ گریه های از سرِ ترس از تاریکی و جن های توی حمام؛ صبح ها در سرما توی صف نان و شیر؛ شب ها زیر کرسی و نورِ فانوس نفتی مشقِ سنگین نوشتن و حسرت نداشتن ها و نرسیدن ها...
و البته که برای همه ی این تصاویر تلخِ کودکی؛ انگشت اتهام را سمت پدرو مادرم نگرفته و نمیگیرم. خدا بیامرزتشان... چی بود کودکیِ وحشتناک ما که رسوباتش هنوز تا همین سن و سال با ماست!
باری کودکی فصلِ اصلیِ تربیت است. مربی ها و والدین هر گُلی به سر بچه زدند در همین حوالیِ کودکی است.
چه حسرت ها کشیدیم از نداشتن ها و نرسیدن ها ...
گاهی شناور می شوم در زمان و آن روزها را دوره می کنم با همه ایها نمی دانم چرا آن سالها را بیشتر دوست دارم