حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

نوشتن را دوست دارم همین!

بایگانی
آخرین مطالب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «منصور علیمرادی» ثبت شده است

اوراد نیمروز

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۴:۱۱ ب.ظ

 

این کتاب را هم در ایام قطعی نت و تعطیلی کارها خواندم. کاری جالب اما سخت خوان که شاید مورد پسند هر کسی قرار نگیرد. بهمن که به تاریخ صفاریان علاقمند است پا در کویر لوت می‌گذارد برای کشف بقایای این سلسله و تکمیل پروژه اش. کویر و وهم و تنهایی و گرما و آن گاه گم شدن و راه از دست دادن. مردی از اهالی یکی از نقاط کورِ دشت او را پیدا می‌کند و به روستای کوچکشان می‌برد. روستایی که از قضا، محلِ مورد نظر بهمن برای کشف و مطالعه‌ است! زندگی عجیب و بدوی اهالی روستا و عدم دسترسی به نت و راه و ...باعث ماندگاری اجباری در کنار اهالی روستا می‌شود که می‌خواهند به اجبار بهمن را نگه دارند و زنش بدهند.برای بهمن که با زنش در تهران سرِ سازگاری ندارد، درد سری است لاعلاج. او راه فراری می یابد و در می‌رود اما دوباره گیر می افتد و به روستا دیپورت می‌شود... حالا داستان به کنار. توصیف اقلیمِ شگفت کویر و شخصیت های داستان از اهالی تهران تا دورافتاده‌ترین جای کویر، سیر تنهایی و واگویه ها و هجومِ وهم و وحشت بیابان به جان و ذهن آدمی و نقبی به تاریخ و... کتاب را جالب کرده بود و لذت بخش. یک کتاب دیگر از منصور علیمرادی در همین جا معرفی کرده بودم که آن هم برایم خوشایند بود. چون مرا برد به اقلیم سیستان و فضایی که روزی دوستان شهیدمان در آنجاها تردد داشتند. چون این متن را برخی رفقای نوجوان هم می‌بینند؛ کتاب را به ایشان فعلا توصیه نمیکنم چون از سبک و رفت و برگشت روایت ها شاید سر در نیاورند. بگذارند برای بعدها.
 

  • حسن مجیدیان

تاریک ماه

شنبه, ۲ آذر ۱۴۰۴، ۰۹:۱۹ ق.ظ

 

بعضی کتاب ها و برخی رمان ها آنچنان به جان آدم می‌نشیند که دوست دارد دوسه باری دست بگیردش. تاریک ماه را منصور علیمرادی که ظاهرا مالِ جنوب کرمان است نوشته. رمانی جذاب و خواندنی که دوسه شبه تمامش کردم و دل کندم. آدمی نیستم که چندان تحت تاثیر شخصیت های خیالی قرار بگیرم؛ اما دوست دارم جای یاغیِ داستان باشم و چندی آواره ی کوه و بیابان شوم. داستان، داستانِ "میرجان" جوان بلوچی است که با حادثه ای، بیابانی و یاغی و اسلحه بدست می‌شود. آوارگی و دلدادگی دو یارِ همپای بلوچ می‌شوند در اقلیم خشن اما شگفت کرمان و سیستان و بلوچستان. طبیعتی سوزان و ناهموار و بی پایان. داستان او که در عشق و دلدادگی، با شوربختیِ تمام، هربار ناکام می ماند و تصویر مردان و زنان بلوچ از چادرنشین و شتربان تا شرور و قاچاقچی و گویش و کلمات کرمانی و بلوچی و سیستانی و... شیرینی کتاب را دو چندان کرده. برای خودِ من هم شخصیت های داستان و هم طبیعتی که از آن سرزمین دوست داشتنی تصویر شده؛ برجسته بود. سیستان و بلوچستان را از دیرباز از آن روزی که دوستانمان در ایرانشهر و زاهدان با اشرار می‌جنگیدند و از روزی که عبدی و سیفی در ایرانشهر و بزمان و چاه شور و دلگان و سمسور و ارزنتاک تردد می‌کردند تا شهید شدند؛ دوست دارم.

  • حسن مجیدیان