شهید همدانی
رحمت خدا بر شهید همدانی. امروز سالگرد شهادت اوست. آن روزها و در اوج بحران سوریه دوبار با او جلسه داشتیم. پیرمرد آن همه نورانی بود که بیش از حرف و صدایش، توجهم به چهره اش بود. ان شاالله حواسش به ما باشد.
- ۱ نظر
- ۱۶ مهر ۰۳ ، ۰۹:۴۷
رحمت خدا بر شهید همدانی. امروز سالگرد شهادت اوست. آن روزها و در اوج بحران سوریه دوبار با او جلسه داشتیم. پیرمرد آن همه نورانی بود که بیش از حرف و صدایش، توجهم به چهره اش بود. ان شاالله حواسش به ما باشد.
یهود و یهودیت چیز عجیبی اند. شناخت ریشه و عقیده و حس و حال این طایفه شاید این روزها لازممان باشد. کتاب اسفار کاتبان راجع به همین قوم است. اقلیما دختر یهودی ساکن شیراز با سعید پسری مسلمان، سرِ پروژه ای پژوهشی راجع به قدیسین و تاثیر حیات آنها بر جامعه، مراوده و همکاری دارد. در جریان این همکاری، عشقی بین این دختر و پسر شکل میگیرد که خشم جامعه ی یهودی را بر می انگیزد و کار به آنجا میرسد که یک روز سعید وقتی به خانه میرسد؛ اقلیما را میبیند که.... کتاب علاوه بر روایت زندگی و حالات دو قدیس کتاب با زبانی کهن و روایتی تازه داستان را به پیش می برد . نثر بسیار قوی و داستان پر کشش و مهیج است و برای کسانی که دوست دارند از درونمایه ی یهودی جماعت سر درآورند، مفید و مغتنم است. این کتاب را ابوتراب خسروی نوشته و نشر نیماژ چاپش کرده است.
این یک کتاب جمع و جور و خواندنی است شامل چند داستان کوتاه اجتماعی و چند داستان در حال و هوای جنگ. داستان کوتاه برای بی حوصله ها غنیمت است. داستان کوتاه مقوم نوشتن و تخیل و خلق داستانک برای علاقمندان است. جهانِ داستانِ به وسعت جهانِ ذهنی ما و شناخت روحیات آدم ها کمک می رساند. داستان کوتاه پیشنهاد خوبی است برای اهالیِ مطالعاتِ تفننی.
کاش شهادت نصیب ما شود. زندگی بی شهادت، ریاضت تدریجی تا رسیدنِ به مرگ است. مرگ تدریجی و در بستر، خودش اولِ عذاب است!
کتاب مرگی بسیار آرام را خانم سیمون دو بووار برای ایام مریضی و مرگ مادرش و روزهای منتهی به مرگ او با شرحی از جوانی و روحیات و زندگی گذشته ی مادر، بهمراه احساسات و عواطفِ خشک و بی روح فرزندان و.... به رشته ی تحریر درآورده است. خیلی فرق است بین ماها و فرهنگ خانوادگی ما با فرهنگ غربی ها در مواجهه با مرگ و مریضی عزیزان. القصه که این کتاب از نظر نوع مواجهه با مریضِ رو به موت جالب است و بیش از این چیز دیگری ندارد. کتابی کم حجم از انتشارات ماهی.
حقیقتا در سوگ و رثای سید اصلا بلد نیستم کلمه به کار ببرم.... همین دو عکس به نشانه ی عشق به او تقدیم نگاهتان. تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما
خوشا به حال آن ها که ریشه ای دارند. درخت وجودشان پای در قرآن و سنت و ایمان دارد. خوشا به حال آن که در بلاها و سختی ها، وجودشان شاکله و شکلی دارد. با تاریخ شیعه جانشان پیوند دارد. من وقتی به چنین حادثه هایی برخورد میکنم بیشترین درد و غصه ام همین بی بنیادی و لنگ در هوا بودن است. خوشا به حال آنها که تاریخ مثل آیینه ای جلوی رویشان است. من و امثال من اما چون زندگی شان را به " خبر" گره زده اند و نظام فکر و اندیشه شان شکل نگرفته، مثل پر سبکی که به شاخه ای آویزان باشند، با هر بادی و بلکه با اندک نسیمی، جابجا و لغزان و متحول میشوند و از زندگی افتند.
خدا سید حسن نصرالله را برای ما نگه دارد که او تمام وجودش برای اسلام و مقاومت مفید است. قلبا حاضرم و دعا میکنم که از عمرِ بی ارزش من کم شود و او بماند. ولی وقتی در صبحِ بی خبری از او، این همه ویرانم و معطل و لَخت و سرد مانده ام، یعنی ریشه ندارم! یعنی حیات من گره خورده به " خبر" و تحولات روزانه. نمیدانم کجا شنیدم یا که خواندم: " خبر، برای حکیم، موضوعیت ندارد." و این یعنی این زندگی و بودن من، هیچ منشاء و قرار و ثبات و ریشه ای ندارد. درد اینجاست. با رفتن خوبان، این ماییم که فاز غم بر میداریم و دست از زندگی و تحرک و درستی و راستی بر میداریم و مُرده و مردار میشویم. اگر سید شهید شود؛ بله خیلی درد و خسارت است، اما جای او پُر میشود. وقتی سیدعباس موسوی شهید شد، جایش سید نصرالله نشست که ۳۴ سال بیشتر نداشت و مقاومت رشد کرد و قوی شد. اینها بروند هم زمین از حجت خدا خالی نیست. اما بدا به حالِ ما که حیات و ممات شهیدان ما را تکان نمیدهد و به راه نمی اندازد و جریانی در ما نمی آفریند.
درد، فقدان سیدها نیست. درد این نوعِ زندگیِ چندش آورِ ماست که ریشه در باد دارد. درد همین بی دردی و همین بی ثمری است. خوشا به حال با ایمان ها. محکم ها. اهل ذکر و دعاها. اهل ریشه در سنت داشتن ها. اهل دل بستن به وعده های قرآن. اهل پایمردی در احد و خندق و احزاب. اهل ایستادن ها در بلاها. ادامه دادن حتی بی خمینی و بهشتی و سلیمانی و مغنیه و هنیه ها. خوشا به حال آنها که نصر و نصرت خدا را در دلِ همین طوفان ها با نور ایمان میبیند. خوشا به به دلِ مصفای سیدعلی خامنه ای. مردِ کوه وارِ زمانه ی ما. در صبح بیخبری از سید مقاومت دعا میکنم، خدا ما را بردارد و در خاکِ مقدس و محکمی بکارد و ریشه و بنیه و شاکله ای به ما بدهد تا خوب جان بگیریم و ثمر دهیم و از سردی و سستی به بزرگی و مجاهدت و ایمان برسیم. الهی آمین
همین دیگه!
هم سُنی بزدل و هم شیعه ی مدعیِ بی عمل هر دو در مسلمانی خود باید شک کنند. این مسلمانی نیست که من جلوی توحش بی حساب باند کثیف و جنایتکار اسرائیل سکوت کنم و حتی از دعا هم دریغ کنم! یکی مثل من که سقف تمنا و آرزویش افزایش درآمد و تعویض خودرو و بهبود شرایط شغلی و خواندن چند کتاب بیشتر و ژست فرهنگی و روشنفکری و یا تن دادن به همان روزمرگی های کسالت بار و دل آزار است؛ شک نکن که نه تنها مسلمان نیست بلکه بویی از آدمیت و انسانیت هم نبرده! این در مورد بسیاری از ما مسلمان نماها صدق میکند. دیشب راحت خوابیدیم!؟ یا از غم بیش از ۳۰۰ شهید در لبنان و هزاران مجروح، خوابمان نبرد؟ "من مسلمان نیستم" نه بازی با کلمات و یا یک اعتراف تلخ، بلکه حقیقتِ زیست و زندگی ماهاست. گفتم که ما حتی در رأس دعاهایمان هم لبنان و غزه جایی ندارد. چه برسد به اینکه بخواهم از غم آنها بمیریم! راستی جمعه هم دربیِ پایتخت است. یادمان باشد که جا نمانیم!!
رزمنده ای در جنگ، نیتش این است که حتی یک قطره خون از کسی نریزد. بنابراین میرود واحد تخریب. او حین خنثی سازی یک پایش را از دست میدهد و همزمان اسیر هم میشود. زیر شکنجه های طاقت فرسا و وحشتناک استخبارات عراق، عاشقِ پرستاری میشود که هر روز برای مداوای او به درمانگاه و حتی اسارتگاه میرود. همین سرزدن سلما به او و امتیازاتی که عراقی ها به او در اسارت میدهند، برایش دردسرها و حرف و حدیث هایی میسازد. بعد از آزادی همچنان در فکر و عشقِ سلما پرستار عراقی است و در ایران با مسائلی راجع به پایش و گذشته اش در عراق مواجه است تا اینکه خاله اش...
یکی از گرم ترین روایت ها و جالبترین موقعیت هایی که آدم ها درش گیر می افتند و با خودشان کلنجار میروند را در این کتاب خواندم. جذاب و بدردبخور بود و من در حین مطالعه به این فکر بودم که تو در موقعیت قهرمان داستان اگر بودی، چه میکردی و چه میگفتی؟ کتابی که آدم را درگیر کند و جای شخصیت های کتاب بنشاند و ذهن و دل آدم را مشغول کند؛ حتما کتاب خوبی است و ارزش خواندن دارد. کتاب را انتشارات سوره مهر به قلم آقای مهدی زارع منتشر کرده است.
شاید شما هم با دیدن اخبار لبنان و فلسطین و این شهادت ها و هاریِ اسرائیل و...از زندگیِ خودتون بدتون بیاد و دنبال این باشید که مثلا کاری کنید و به لبنان برید و... یا دائم اخبار تحولات رو پیگیر باشید و توییت بزنید که چرا ایران تو پاسخ ترور هنیه تردید و تعلل میکنه و بابا چرا دهن این اسرائیل رو سرویس نمیکنید و با یه عده نیمچه تحلیلگر خلاصه همنوا بشین تو کوبیدن و غرزدن سرِ فرماندهان و.... شاید این حس و حال خوب باشه. که البته درد و دغدغه و دلسوزی بسیار کار خوبیه. اما باور کنیم که بهترین مبارزه عمل به تکالیفِ خودمونه. زیر بار مسئولیت های فرهنگی و اجتماعی رفتن، کارها رو درست و مردونه انجام دادن، تلاش تو اونچه که خدا به عهده مون گذاشته بهترین کاره. آقا فرمودند بهترینِ مبارزه با آمریکا، خدمت به مردمه. لذا کارها رو تعطیل نکنیم. من باندازه ای که اینجا کارم رو درست و دقیق و مخلصانه انجام بدم، در واقع دارم با اسرائیل میجنگم. مگه قراره تو مبارزه همه ی کارها یک شکل و یکسان باشه؟ لذا جوگیری و گوشه گیری جالب نیست. هم دعای زیاد کنیم برای مجاهدین و بچه های مقاومت و مردم غزه و هم کارها و مسئولیت های خودمون رو سامون بدیم ان شاالله
اصلا پدر و مادرهای ما تاریخ تولد ما رو هم به سختی به یاد می آوردند. چه برسد به جشن تولد و این بازی ها. الان علاوه بر جشن تولد بچه ها، موضوع " جشن تکلیف" بچه ها هم آمده در سبد مناسبات آیینی خانواده های مذهبی. آن هم جشن تکلیف های لاکچری با کلی غذا و شیرینی و میوه و هدیه و کلی زحمت دغدغه برای والدین! خدایا پس چرا ما که از کلاس پنجم، خودسر و زیر سن تکلیف، نماز را شروع کردیم، هی تیکه و متلک میخوردیم و مسخره میشدیم و این ها الان کادو میگیرند؟