دین گریزی نسل جدید
دینگریزی ستیزهجویانهی نسل زِد!
از دهسالهگی، نماز میخوانم و روزه میگیرم. این را نه از باب ستایش خود و یا به رخ کشیدن دینورزیام، که از باب توجه دادن به تغییر موقعیت اجتماعی دین در ایران، به میان میکشم. در خانهی ما همه روزه بودند؛ حتی آنهایی که عذری داشتند هم بیدار میشدند و سحری میخوردند تا روزهنمایی کنند. روزهداری ما در تعلیم، خواست، تشویق، و برنامهریزی خانواده جا داشت. پدر و مادر را با این کار خوشحال و از آنها قدردانی میکردیم. کلاس سوم ابتدایی وقتی معلم ما فهمید که من نماز میخوانم، گفت نماز بر تو واجب نیست. فردای همان روز، وقتی مادرم ماجرا را از من شنید، به مدرسه آمد و با خانم نقاب دعوای مفصلی کرد که تو حق نداری بچهی من را نسبت به نماز بیانگیزه کنی. حالا خانوادهی ما گستردهتر شده است و هر کدام از آنها که در سفرهی سحر ماه رمضان جمع میشدند، کلی بچه و نوه دارند. بعضی از آنها روزه نمیگیرند. اساسا ماه رمضان و روزه گرفتن مسالهی آنها نیست. بجز آنها بسیاری دیگر از خویشان را هم میبینم که روزه نمیگیرند. در این مدتی که برای تعطیلات نوروز به دزفول آمده و آنها را میبینم، از آنها میپرسم چرا روزه نمیگیرید، چرا نماز نمیخوانید، و چرا از خدا رویگردانی میکنید. آنها خیلی حوصلهی مواجهه با این پرسشها را ندارند و از گفتگو در این باره فرار میکنند. گاهی که با اصرار من روبر میشوند، میگویند "روزه بگیرم برای کی" یا " روزه بگیرم که چه بشود". در کلامشان نوعی لجاجت، دلخوری، ستیزه، و تا اندازهی خشونت وجود دارد. گویی با روزه نگرفتن میخواهند اعتراض کنند. اعتراض به دیده نشدن، اعتراض به ناامیدی، اعتراض به دلار صد هزارتومانی، و اعتراض به وضعیت(به قول خودشان) نابسامان اقتصادی. کاری که آنها میکنند، تا اندازهای نتیجهی تغییر موقعیت اجتماعی دین است. زمان ما، پایگاه اجتماعی دین در خانواده بود و حالا در ساختارهای سیاسی و قدرت. آنها گمان میکنند با نماز خواندن و روزه گرفتن، سازمانهایی را خوشحال میکنند که گامی برای بهبود حال آنها بر نداشتهاند. آنها لج کردهاند. راستش را بخواهید در این موقعیت، هیچ استدلالی برای آنها نداشتم. اساسا با کسی که لج کرده است نمیشود حرف زد تا چه رسد به آوردن استدلال. من فقط از آنها خواستم که با این لجاجت، زندگی خود را از خدا، معنویت، و معنا تهی نکنند. به آنها گفتم که خدا هست، حتی اگر مبلغانش نتوانند اثباتش کنند. به آنها گفتم که شما (و همهی ما)به خدا نیاز دارید/یم. در لحظههای دشوار زندگی نیاز دارید که صدایش کنید، حتی اگر از معلمان دین رنجیده باشید، خدا را برای خود نگه بدارید؛ این لجاجت شما را بیتکیهگاه میکند. روزه بگیرید حتی اگر فکر میکنید معلمان دین کاری برای شما نکردهاند. البته میدانم که این حرفها چارهی کار نیست؛ چارهی کار این است که دین به موقعیت اجتماعی گذشتهاش، یعنی خانواده برگردد.
مهراب صادقنیا