هفت، هشت نفری از مشهد برمیگشتیم. با اتوبوسهای بنز ۳۰۲ قدیمی و درب و داغون! گرمای تابستان کلافه مان کرده بود. نزدیک سمنان، راننده یکی از این موسیقیهای مجاز را گذاشت. من هم که آن وقتها یک خرده ای زیادی خشک مقدس بودم، گفتم: "آقا خاموشش کن!" محمد گفت: "نه آقا! روشنش کن!" گفتم: "پس من پیاده میشم!" پا شد و من را برد پیش خودش نشاند و گفت: "ابله! بذار این موسیقی مجازو بذاره که چهار روز دیگه ما هم نبودیم، همین موسیقی رو بذاره نه اینکه از لج ما فردا برداره ترانه و چرت و پرت بذاره!".
برای سیزده آبان و تجمع دانش آموزان، نظرش این بود که بچه ها را نبریم جلوی لانه ی جاسوسی آمریکا؛ توی خود منطقه یک تجمع بگذاریم و از همه ی مدارس دعوت کنیم تا کار، نمودی داشته باشد. از آن جا که در جمع، هر کسی پیشنهاد خوب می دهد آخر سر خودش را میکنند مسئول کار، خودش افتاد دنبال دوندگی های برنامه. رفت آموزش و پرورش کلی رایزنی کرد تا مجوز دادند. قرار شد هم مدارس دخترانه و هم پسرانه اکیپ هایی بفرستند. مراسم توی ورزشگاه شهید عراقیِ فلکه ی دوم تهرانپارس بود. چون امکاناتمان کم بود رفته بود از اداره خدمات پرسنلی سپاه، محل کار پدرش، یک سری بیسیم آورده بود. از این بیسیمهای پی آر سی و بیسیم های کوچک دستی که بُرد زیادی نداشتند. گروه های دانش آموزی از چهار راه سیدالشهداء، فلکه ی دوم و سوم تهرانپارس به سمت ورزشگاه راه پیمایی داشتند تا منطقه متوجه شود که امروز سیزده آبان است! کارها که سر و سامان گرفته بود، خودش تنهایی پای بیسیم ها، وضعیت حضور گروه ها را بررسی و کارها هماهنگ می کرد. برای برادرها کد گذاشته بود. مثلاً هادی. اسم کد خواهرها هم سمیه بود. چون عادت داشت که همه را با جانم و گُلم خطاب کند، پای بیسیم میگفت: "هادی جان! به گوشی؟ وضعیت خوبه؟ مشکلی نیست؟". بعد پیج میکرد که: "سمیه جان! به گوشی؟". از سمت خواهرها جواب نمیآمد. دائم تکرار میکرد: "سمیه جان! سمیه جان! محمدم!" اما خواهرها جواب نمی دادند. بچه ها دور و بَرش می خندیدند اما خودش اصلاً متوجه نبود. یکی از بچه ها آمد کنارش گفت: "بابا ممد! خواهرها یا سمیه خانوم هستند یا سمیه ی خالی. این جان گفتنت برای چیه؟!" تا فهمید چه سوتی ای داده، از خجالت بیسیم را ول کرد و رفت یک گوشه! تا مدتها بعد از رزمایش، این داستان سوژه ی بچه ها بود. تا می دیدیمش میگ فتیم: "سمیه جان! سمیه جان! چطوری؟ خوبی؟".
نمیدانم " کتاب همیشه مربی" را که برای شهید محمد عبدی کار کردیم را دیدید یا نه؟ ان شاالله قرار است برود چاپ دوم . طرح جلدش هم عوض شده. گفتم گوشه هایی از کتاب را گاهی این جا برایتان بگذارم. شاید پسندتان شد.
شیطنتهای شیرینی داشت. تو ماموریتهای بسیج و ایست و بازرسی ها، ازش شیرین کاری هایی سر میزد که فقط از دست خودش بر می آمد! تو یکی از ایست و بازرسی ها با خودش ماشین آورده بود. روی سقفش هم چراغ گردان پلیس گذاشته بود. منتها ماشینش یک قطره بنزین هم نداشت. فقط آژیر داشت! حین کار، یک متهم گرفتیم و سپردیمش به محمد. متهم با ماشینش کناری ایستاده بود و بازجویی میشد. یک ربع، بیست دقیقه بعد یک ماشینی آمد و با سرعت یکی دو تا از موانع را زد و رفت! تیر هوایی زدیم و داد و بیداد کردیم، اما گازش را گرفت و در رفت! سریع پرید پشت ماشینش و با بچه ها افتادند دنبال فراری. رفتند و موفق شدند مورد را کَت بسته بیاورند. بهش گفتم: "قالتاق! تو که بنزین نداشتی! پَ چه جوری ماشینت راه افتاد و رفت؟". گفت: "آقا جواد! راستش رو بخوای با این متهمی که این بغل وایستاده بود رفیق شدم و از ماشینش بنزین کشیدم و ریختم تو باک خودم! این شد که رفتیم دنبال طرف!".
به لطف خدا کتاب «همیشه مربی» با طرح جلد جدید به ایستگاه دوم رسید. ان شا الله به زودی چاپ دوم کتابِ شهید محمد عبدی توسط انتشارات شهیدکاظمی روانه بازار نشر خواهد شد.
همیشه مربی اثری از حسن مجیدیان است که به ناگفتههایی از سیره تربیتی و فرهنگی مربی شهید محمد عبدی میپردازد.
درباره کتاب همیشه مربی
نویسنده در این کتاب، تلاش نموده شهید محمد عبدی را آن گونه که دیگران درکش کردهاند روایت کند. او در این کتاب به دنبال خلق اثر ادبی نبود و نهایت اختصار و ساده نویسی را رعایت کرده است.
شهید محمد عبدی از جمله مربیان و باسیجیان خالص و باهمتی بود که فعالیتهای گوناگونی در سنگر مدرسه و مسجد داشت. او ارتباطی فعال و سازنده با جوانان و نوجوانان داشت و همراه همنسلانش بعد از رحلت امام در سنگرهای فرهنگی مشغول به کار شد.
شهید عبدی در روز شانزدهم بهمن ۱۳۷۷ در یک عملیات تعقیب و گریز قاچاقچیان مواد مخدر در منطقه بزمان (گردنه ارزنتاک، دشت سمسور، رودخانه عباس آباد) در حالی که تا مرز حدود ۲ متری نوک قله ارتفاعات که سنگر تیرباچی اشرار در آن بود پیش رفته بود با گلوله اشرار که به قلب مطهرش اصابت کرد، به جمع عاشورائیان پیوست و شربت شیرین شهادت را که سالها به دنبال آن بود نوشید.
همیشه مربی در سه فصل با عناوین «خدا کند همیشه جا برای دویدن باشد»، «خداوند مرا آفریده است برای معلمی و مربیگری» و «من مثل حضرت زهرا(س) شهید میشوم» تدوین شده است.
مجیدیان در مقدمه کتاب مینویسد: «برای کتاب او سراغ خیلیها رفتم. گذشت زمان، غبار فراموشی بر خاطرات شیرین او کشیده بود و آنچه حاصل شد، اندکی از حیات مبارک اوست که پیش روی شماست. کاش پیش از این، با همت و شوقی بیشتر، در سالهای اولِ بعد از شهادتش این کار شکل میگرفت. کاش لیاقت داشتم تا برای آن چلچلهٔ مجنون و بیقرار کتابها بنویسم. بااینحال، آنچه در این کتاب آمده، گفتارهای مرتبط و بههمپیوستهٔ شیرین و عبرتآموزی است از سلوک و دغدغههای فرهنگی و توانمندیهای تربیتی او در مسجد و مدرسه و بسیج و... از خدا میخواهم آنها که دغدغه کار تربیتی و ارتباط با نوجوان و جوان را دارند، این کتاب را از دست ندهند، بهویژه فصل دوم را.»
خواندن کتاب همیشه مربی را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم
علاقهمندان به ادبیات پایداری و خاطرات شهدا مخاطبان این کتاباند.
بخشی از کتاب همیشه مربی
اردیبهشت سال ۱۳۷۶ در تهران، کنگرهٔ سرداران و ۳۶.۰۰۰ شهید برگزار میشد. هم بهار بود و هم یاد و نام و عکس شهدا فضای شهر را دلپذیر کرده بود. هنوز تا دوم خرداد مانده بود که موجی بیاید و حال و هوای سیاسی و فرهنگی کشور را عوض کند.
کلاس سوم راهنمایی بودیم. مدرسهٔ حر بن ریاحی؛ خیابان شهید مهران سجدهای. پُرانرژی بودیم و پُرشروشور؛ بچههای کفِ خاکسفید و تهرانپارس. کسی هم حریف ما نبود. در مدرسه باهم یک تیم بودیم. بنا گذاشتیم در همان ایام، داخل نمازخانهٔ مدرسه، نمایشگاه شهدا راه بیندازیم. آن روزها این تیپ کارها توی بورس بود و جواب میداد؛ ولی تجربهای نداشتیم و خیلی بارمان نبود.
محمد بهواسطهٔ آشنایی و رفاقتی که با بچهها داشت، به مدرسه رفتوآمد میکرد. معمولاً از کارهای بچهها خبر داشت و مدرسه هم برایش مهم بود. گاهوبیگاه میآمد مدرسه. تا فهمید نمایشگاه شهدا زدهایم، سروکلهاش پیدا شد. برای شهدا با شوقوذوق میآمد و اشتیاق در چشمهایش معلوم بود. تا آنجا که میتوانست یکسری وسایل برایمان فراهم کرد؛ از عکس شهدا بگیر تا گونی و پرچم و ریسه و سیمخاردار و...
وقتی رسید بالای سر ما، برخلاف انتظارمان، کار را دست نگرفت. سعی میکرد بهنوعی کار بچهها را بهصورت عمومی هدایت کند و جلوی خلاقیتشان را نگیرد. تعدادی عکس شهدا در سایزهای مختلف با خودش آورد و روی مقوا چسباند. بعد با سلیقه دور مقوا کادر زیبایی کشید. ماژیک را برداشت و با حوصله نوشت: «فَأینَ تَذهَبون؟ میروم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم.»
بااینکه خطش تعریفی نداشت، اما وقتی با ماژیک نوشت، کارش در نهایت بد نشد. خوشمان آمد. هرجا گیر میکردیم با حوصله راهنمایی میکرد. نمایشگاه که عَلَم شد، رفت یک گوشه ایستاد به نماز و یک سجدهٔ حسابی کرد. من همان وقت با خودم گفتم: حتماً آقا عبدی برا این نماز میخونه که خدا این کار رو ازش قبول کنه.
مناجاتش که کمی طولانی شد، حسین تیزچنگ که همسنوسال ما، ولی با محمد صمیمیتر بود، گفت: «آقا عبدی، چیه اینقدر مناجات میکنی؟ میخوای زن بگیری و التماس به خدا میکنی؟»
بلند شد و با چوب دنبالش دوید. حسین از این پردهها زیاد خلق میکرد. نمایشگاه با کلی ذوقوشوق و زحمت و کلاس نرفتن برپا شد و آمادهٔ بازدید. خیلی دوست داشتیم زودتر افتتاحش کنیم، ولی مسئولان مدرسه خیلی پا ندادند و نسبت به کار بچهها واقعاً بیمهری کردند. حتی خانم مستخدم مدرسه هم کلی اذیتمان کرد. حتی بعضی از دانشآموزان مدرسه مسخرهمان میکردند که: «این جوجهبسیجیا چیکار میکنن تو نمازخونه؟»
رفتارشان خیلی به ما بَرخورد. افتادیم روی دندهٔ لج که «ما هم نمیذاریم کسی نمایشگاه رو ببینه و جمعش میکنیم.»
در عرض یکی-دو ساعت، سهسوته نمایشگاه شهدا را آوردیم پایین. محمد بااینکه از کار ما حیرت کرده بود، اما هیچ حرفی نزد و جلوی ما را نگرفت. بااینکه با کار ما موافق نبود، خوب میدانست که الآن موقع سرشاخ شدن با یک مُشت نوجوان احساساتی نیست و از کارش نتیجه نخواهد گرفت. نهتنها حرفی نزد، که کمک کرد تا بساط نمایشگاه زودتر جمع شود.
بعد از کار، یک گوشه با ناراحتی ایستاده بودیم. خیلی پَکَر بودیم و به نمایشگاهِ جمعشده زُل زده بودیم. حال ما را که دید، برگشت رو به بچهها، طوری که همه متوجهش بشوند، گفت: «عیبی نداره. غصه نخورید. کار همینه. اگه کسی از نمایشگاه دیدن نکرد، در عوض خود شهدا حتماً کار شما رو دیدن. اگه تو کسی تأثیر نداشت، حداقل به درد خودمون خورد و حالی کردیم.»
از پَکَری درآمدیم و رفتیم سمت کلاس. معلم درس دفاعی ما که اتفاقاً بچه حزباللهی بود، تا ریخت و قیافهٔ ما را دید گفت: «راتون نمیدم. برید همون گوری که بودید.»
حوزه/ "همیشه مربی" مشتمل بر مجموعه گفتارهای مرتبط و به هم پیوستهای راجع به فعالیتهای فرهنگی و تربیتی شهید محمد عبدی که بیش از هر چیز دغدغه تربیت نسل جدید به خصوص نوجوان ها را داشت.
به گزارش خبرگزاری حوزه، این کتاب ارزشمند که به همت انتشارات شهید کاظمی چاپ شده، درباره این شهید والامقام است که به گفته دوستان و اطرافیانش، بیش از هر چیز، سروکله زدن با بچههای نوجوان و دغدغه ی تربیت و رشد آن ها باعث محبوبیتش شد.
بنابر این گزارش، "همیشه مربی" نتیجه گپ و گفت صمیمانه با دوستان، خانواده و شاگردان شهید عبدی است که در قالب ۳ فصل با عناوین «خدا کند همیشه جا برای دویدن باشد»، «خداوند مرا آفریده است برای معلمی و مربیگری» و «من مثل حضرت زهرا(س) شهید میشوم» تدوین و منتشر شده است.
شهید محمد عبدی در دهه ۷۰ در شرق تهران و منطقه تهرانپارس از جمله بسیجیان فعال و مربیان با همتی بود که در سنگر مسجد و مدرسه در ارتباط فعال و سازنده با جوانان و نوجوانان، نقشی ویژه و ماندگار داشت.
عمر کوتاه و پرمخاطره او بر سر تربیت نسلی گذشت که قرار است در آینده بسیار نزدیک، علمدار عرصه فرهنگ و تربیت این انقلاب باشند. او و همنسلانش در واقع پس از ارتحال ملکوتی حضرت امام (ره) و با آغاز دهه ۷۰ و خوابیدن شور و حال جنگ، به اقتضای ضرورت آن دهه، در سنگر فرهنگ مشغول مجاهدت و فعالیت شدند.
آن ها در زمره اصحاب آخرالزمانی حضرت ولی عصر(عج) بودند که حقیقتاً شب و روزشان و جوانی و سرمایه و استعداد و آیندهشان را به این مسیر آوردند و کار کردند. در این میان محمد عبدی، اما چیز دیگری بود! او با آتش درون، پیوسته در مخاطره سوختن و در سودای رفتن بود. و عاقبت سوخت و رفت...
این گزارش می افزاید: جاذبههای رفتاری و اخلاقی و روحی این شهید والامقام، نزد نوجوانان از او یک معلم آگاه و توانمند و قابل اعتماد ساخته بود. او نه تنها یک معلم دلسوز که الحق و الانصاف یک بسیجی فهیم و تکلیفگرا و یک مشاور و همدل قابل اتکا برای قشر نوجوان به شمار می رفت.
در این کتاب ۲۲۰ صفحه ای، همچنین به فعالیتهای مستمر و مؤثر او در مسجد و پایگاه بسیج و مدرسه و حال و هوای این شهید عزیز در ماهها و روزهای پایانی زندگی اش و به خصوص حضور و مأموریتش در سیستان و بلوچستان پرداخته شده است.
کتاب «همیشه مربی» نوشته حسن مجیدیان درباره زندگی و سیره تربیتی زندگی شهید محمد عبدی توسط انتشارات شهید کاظمی منتشر و راهی بازار نشر شد.
به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از روابط عمومی انتشارات شهید کاظمی، کتاب «همیشه مربی» نوشته حسن مجیدیان دربرگیرنده مجموعه گفتارهای مرتبط و به همپیوستهای از فعالیتهای فرهنگی و سیره تربیتی شهید محمد عبدی بهتازگی توسط انتشارات شهید کاظمی منتشر و راهی بازار نشر شده است.
اینکتاب که حاصل گفتگو با خانواده، دوستان و شاگردان اینشهید است، در سه فصل با عناوین «خدا کند همیشه جا برای دویدن باشد»، «خداوند مرا آفریده است برای معلمی و مربی گری» و « من مثل حضرت زهرا(س) شهید میشوم» تدوین شده است. شهید محمد عبدی در دهه۷۰ در شرق تهران و منطقه تهرانپارس از جمله بسیجیان فعال و مربیان با همتی بود که در سنگر مسجد و مدرسه در ارتباط فعال و سازنده با جوانان و نوجوانان، نقشی ویژه و ماندگار داشت.
شهید محمدعبدی را آنها که دغدغه بچههای مردم را دارند، خوب میشناسند. محمد عبدی، مربی و معلم و دلسوز نوجوان و جوان بود. عمر کوتاه و پر مخاطرهی او بر سر تربیت نسلی گذشت که قرار است در آیندهی بسیار نزدیک، علمدار عرصهی فرهنگ و تربیت این انقلاب باشند. او و هم نسلان و همقطارانش بعد از رحلت امام راحل (ره) و با آغاز دهه ۷۰ و خوابیدن شور و حال جنگ، به اقتضای ضرورت آن دهه و آن سالها، در سنگر فرهنگ مشغول مجاهدت و فعالیت شدند. شب و روزشان و جوانی و سرمایه و استعداد و آیندهشان را به این مسیر آوردند و کار کردند. در این میان محمد عبدی؛ اما چیز دیگری بود! او با آتش درون، پیوسته در مخاطره سوختن و در سودای رفتن بود. و عاقبت سوخت و رفت...
جاذبههای رفتاری و اخلاقی و روحی محمد عبدی، در نزد نوجوانان از او یک معلم آگاه و توانمند و قابل اعتماد ساخته بود. او نه فقط یک معلم دلسوز که الحق یک بسیجی فهیم و تکلیفگرا و یک مشاور و همدل قابل اتکاء برای نوجوانان بود.
در تمام اینسالها ضرورت پرداختن به زندگی او و جمعآوری خاطراتش دغدغه شاگردان او بوده. اینمهم به لطف الهی در یکی دو سال گذشته منجر به تولید کتاب «همیشه مربی» شد. از آنجا که هنوز یاد و نام او و روشها و توصیههای او در فضای تربیتی بین دوستان و شاگران او زنده است، بخش اعظم کتاب را خاطرات تربیتی و سر و کله زدنهای او با بچههای نوجوان تشکیل میدهد. همچنین به فعالیتها و دوندگیهای او در مسجد و پایگاه بسیج و مدرسه و حال و هوای اینشهید در ماهها و روزهای پایانی زندگی او و حضور و ماموریتش در استان سیستان و بلوچستان پرداخته شده است.
شهید عبدی متولد سال ۱۳۵۵ است و ۱۶ بهمنماه سال ۱۳۷۷ براثر اصابت گلوله اشرار ایرانشهر در سیستان بلوچستان به شهادت رسید.
کتاب «همیشه مربی» با ۲۲۰ صفحه و قیمت ۳۵ هزار تومان منتشر شده است.
علاقهمندان جهت تهیه کتاب میتوانند از طریق سایت رسمی انتشارات شهیدکاظمی (https://nashreshahidkazemi.ir/) و یا ارسال نام کتاب به سامانه پیام کوتاه 3000141441 کتاب را تهیه کنند.
سلام. کتاب همیشه مربی رو میتونید با تخفیف 20 درصدی از سایت من و کتاب و یا سایت انتشارات شهید کاظمی خریداری کنید. ان شالله یه دردتون بخوره و به دوستان دیگر هم معرفی بفرمایید...
کتاب «همیشه مربی» ناگفتههایی از سیره تربیتی و فرهنگی مربی شهید «محمد عبدی» به زودی روانه بازار نشر میشود.
به گزارش خبرنگار حوزه مسجد و هیأت خبرگزاری فارس، کتاب «همیشه مربی» ناگفتههایی از سیره تربیتی و فرهنگی مربی شهید «محمد عبدی» به قلم حسن مجیدیان، به زودی از سوی انتشارات شهید کاظمی روانه بازار نشر میشود.
کتاب «همیشه مربی»، مجموعه گفتارهای مرتبط و به هم پیوستهای از فعالیتهای فرهنگی و سیره تربیتی شهید محمد عبدی است.
این کتاب که حاصل گفتوگو با خانواده، دوستان و شاگردان شهید است، در سه فصل با عناوین «خدا کند همیشه جا برای دویدن باشد»، «خداوند مرا آفریده است برای معلمی و مربیگری» و «من مثل حضرت زهرا(س) شهید میشوم» تدوین شده است.
شهید محمد عبدی در سال ۱۳۵۵ متولد شد و در سال ۱۳۷۷ در استان سیستان و بلوچستان و در درگیری با اشرار به شهادت رسید. اوج فعالیتهای او در دهه ۷۰ در شرق تهران و منطقه تهرانپارس بود. او از جمله بسیجیان فعال و مربیان با همتی بود که در سنگر مسجد و مدرسه در ارتباط فعال و سازنده با جوانان و نوجوانان، نقشی ویژه و ماندگار داشت.
«همیشه مربی» به قلم حسن مجیدیان در ۲۱۶ صفحه، توسط انتشارات شهید کاظمی آماده چاپ شده و در روزهای آینده پا به بازار کتاب خواهد گذاشت.
مجیدیان گفت: اسم کتاب را از همان اول، «همیشه مربی» گذاشتم و در طلیعه کتاب هم توضیحاتی دادهام. معتقدم شهید محمد عبدی هنوز هم مربی است و در رفتار بچهها تاثیر دارد و هنوز هم دستاندرکار تربیت است.
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، نشست رونمایی از کتاب «همیشه مربی»، ناگفتههایی از سیره تربیتی مربی شهید، محمد عبدی به قلم حسن مجیدیان با حضور خانواده شهید، تعدادی از دوستان و شاگردان شهید در کتابفروشی بهنشر تهران برگزار شد.
حسن مجیدیان نویسنده کتاب «همیشه مربی» در ابتدای مراسم گفت: بعد از شهادت شهید عبدی و در جریان کتاب هایی که در خصوص شهدا و ادبیات پایداری رواج داشت، بسیار علاقهمند بودم راجع به این شهید کتابی را بنویسم. در دهه هشتاد کم سن و سال بودم و در رؤیا هم نمی دیدم چنین کاری از عهدهام بر بیاید. قدری که با این فضا انس پیدا کردم احساس کردم اگر خاطرات ایشان را جمعآوری کنیم، بعدها دست توانمند نویسندهای میتواند این خاطرات را در قالب کتاب، بازنویسی کند.
وی افزود: اوایل دهه نود با چند نفر از دوستان خصوصا آقای میثم اورنگ، کار را شروع کردیم. به ذهنمان رسید سراغ تمام کسانی که شهید را دیدهاند اعم از خانواده، همرزمان و شاگردان برویم. بالغ بر ۶۰ نفر را طی ۵ – ۶ سال دیدیم و مصاحبه کردیم. البته اگر امروز این کار را شروع میکردیم در گرفتن مصاحبهها حرفهایتر عمل می کردیم. من وقتی مصاحبه میرفتم به قدری شیفته شهید عبدی بودم که فقط لذت می بردم چه چیزی درباره ایشان میگویند. مخصوصا شهید شبانی مطالبی را درباره سلوک شهید در سیستان می گفتند که بسیار شنیدنی بود.
نویسنده کتاب «همیشه مربی» ادامه داد: وقتی مصاحبهها را گرفتیم، مشکلمان این بود که آنها را در چه قالبی تنظیم کنیم؟ من دوست داشتم در کتاب حرف بزنیم و شهید عبدی بارزترین وجههاش «مربیگری» بود و به طور ذاتی بلد بود با بچههای مردم چگونه رفتار کند.
مجیدیان تصریح کرد: شهید عبدی با این که فقط ۲۲ سال داشته اما هر کدام از خصوصیاتش یک فصل است. مثلا طلیعه کتاب با گریههای ایشان شروع می شود. ایشان در خلوت و جلوت اشک میریختند. دوندگی و خستگیناپذیری ایشان هم از نکات مهم بود. وقتی هم که تصادف کردند و پایشان به مشکل خورد، باز هم از فعالیت دست نکشیدند.
وی افزود: به ذهنم رسید همه گفتارهای راویان را با هم تلفیق کنم و بنویسم. کتاب را هم در چهارفصل تدوین کردم. کودکی، فعالیت در بسیج و هیئت، فصل مربوط به کارهای تربیتی و تحولاتشان در روزهای آخر و فعالیتهای سیستان که منجر به شهادتشان شد. البته فصل کودکی را به خاطر کم حجم بودن حذف کردیم اما خاطراتشان را در فصلهای دیگر آوردیم. خاطرات خوبی مثل شرکت در راهپیماییهای زمان انقلاب و دیدار با امام در ۵ سالگی و دستی که حضرت امام بر سر ایشان میکشند، از جمله مطالب فصل کودکی بود.
مجیدیان ادامه داد: در نهایت به سه فصل رسیدیم و من نام فصلها را هم از جملات خودشان انتخاب کردم. مثلا روزهای آخر بارها گفتهاند که من مثل حضرت زهرا(س) شهید می شوم. یا درباره دودندگیهایشان آرزو داشتند که همیشه جا برای دویدن و فعالیت باشد. برای فصل معلمی، نامهای به پدر نوشته اند که: بابا اصلا اصرار نکن به سپاه بروم؛ چون خدا من را برای مربیگری و معلمی آفریده... یا در فصل نوجوانی که میگویند: من از سوم راهنمایی وصیتنامه داشتهام. نهایتا کتاب در سه فصل تدوین شد.
نویسنده کتاب «همیشه مربی» گفت: اسم کتاب را از همان اول، «همیشه مربی» گذاشتم و در طلیعه کتاب هم توضیحاتی دادهام. معتقدم شهید محمد عبدی هنوز هم مربی است و در رفتار بچهها تاثیر دارد و هنوز هم دستاندرکار تربیت است.
مچیدیان افزود: این کتاب به درد مربیان تربیتی میخورد؛ معملمانی که با نوجوانها سر و کار دارند و در بسیج و هیئت مشغول هستند. هر جوانی که این کتاب را دست بگیرد و رفتار این شهید را با پدر و مادرش ببیند، برایش آموزنده است. مثلا روزهای آخر میآید و کف پای مادرش را میبوسد تا صورتش نور بگیرد.
وی خاطرنشان کرد: حیای شهید عبدی هم زبانزد بود. مثلا با ما که دوستانش بودیم استخر نمیآمد. وقتی به بالای زانویش تیر خورده و مادرشان اصرار داشتند جای گلوله را ببینید، ایشان زیر بار نمیرفت و بهانه میآورد تا در نهایت، پاچه شلوار را از پایین پاره کرد تا ردی از زخم ها پیدا شود. هر کسی سلوک رفتاری این شهید را بخواند، کِیف میکند. هر خوانندهای بدون تعصب این کتاب را بخواند از خصوصیات این شهید لذت می برد.
مجیدیان افزود: درخواست می کنم همه کسانی که این مطلب را میبینند و میخوانند، همت کنند و کتاب را معرفی کنند. حتی به نویسندگان هم پیشنهاد می کنم رمانی از شخصیت این شهید بنویسند. معتقدم درباره شهید عبدی می شود چندین کتاب نوشت.
نویسنده کتاب زندگی شهید عبدی در آخر از خانواده شهید عبدی تشکر کرد و گفت: از آقای محمدعلی جعفری، از نویسندگان خوب کشورمان تشکر می کنم که کتاب را خواندند و نکاتی را مطرح کردند. از آقای میثم اورنگ هم تشکر میکنم که در تنظیم و تدوین کتاب، تلاشهای زیادی داشتند و در واقع من این کتاب را با کمک ایشان نوشتم. از دوستان نشر شهید کاظمی خصوصا آقای خلیلی هم تشکر می کنم. تشکز فراوان دارم از جناب رشیدی عزیز.از همسرم سرکار خانم جمشیدی هم که به عنوان یک مخاطب، راهنماییهای موثری برای بهبود کیفیت کتاب داشتند سپاسگزارم.
حجت الاسلام اقبالی از علاقمندان شهید عبدی نیز در این مراسم گفت: آنچه ما از خاطرات شهید عبدی شنیدهایم، علاقه زیاد ایشان به حضرت زهرا سلام الله علیها است. من از فرصت استفاده می کنم و روایتی از ایشان نقل می کنم که فرمودند: بالاترین مرگ، مرگ شهدا است که این شهادت به سبب جهاد، برای اسلام، عزت است.
وی افزود: این که شهید، مرگ تاجرانه را انتخاب کند، برای ما آشناست اما این که در زمانی غیر از ایام خاص مثل دفاع مقدس در این راه بودن، خیلی می تواند برای جوانا راهگشا باشد.
این فعال فرهنگی ادامه داد: خیلی وقت ها کمکاری می کنیم و به جوانان می گوییم خودشان بگردند و راه را نتخاب کنند اما جوان ها خیلی توان انتخاب ندارند و خانوادهها باید نقشآفرینی کنند. شهید عبدی به عنوان یک مربی تربیتی این خاصیت را دارد که در دوران غیر از دفاع مقدس، در فضای معمول زندگی روزنه شهادت را پیدا می کند و آن را به آغوش میکشد.
وی خاطرنشان کرد: من به قلم حاج حسن مجیدیان آشنا هستم و مشتاقم این کتاب را بخوانم. از همه انتظار دارم که کتاب را تبلیغ کنند.
اقبالی افزود: «شهید» با گذر زمان کهنه نمیشود و همیشه جویان ساز است؛ اما روایت هر شهید هم توفیقی است که خداوند نصیب هر کسی نمی کند. برخی در این مرحله صاحب توفیقند و زندگی خودشان را با شهید قسمت می کنند و این یعنی داشتن روحیه شهادتگونه. ان شا الله با توصیه حضرت آقا این روند با قدرت بیشتری ادامه پیدا کند.
حسن عبدی، برادر شهید محمد عبدی هم در این مراسم گفت: من ۵ سال کوچکتر از شهید محمد بودم. یکی از ویژگیهای محمدآقا اطاعت از پدر و مادر بود و بسیاری از موفقیتهایش با گوش کردن به حرف آن بزرگواران بود. محمد آقا واقعا مطیع بود و یکی از موضوعاتی که همیشه به او کمک می کرد، همین مطلب بود.
وی افزود: جدیت محمد در کار بسیار بالا بود و اگر تصمیم میگرفت کاری را نجام بدهد با تمام وجود دنبال آن می رفت. عزم و ارادهاش برای انجام کارها کمنظیر بود.
برادر شهید ادامه داد: محمدآقا خیلی صبور بودند. من نمیخواهم فقط از خوبیهای ایشان بگویم اما آنچه می گویم غلو نیست. محمدآقا بسیار صبور بود. کتاب همیشه مربی را با مسما دیدم چون محمد، همیشه مشغول کارهای تربیتی بود و در هر کاری می شد ایشان را الگو قرار داد.
وی ادامه داد: یادم هست من هنوز مکلف نشده بودم و سختم بود روزه بگیرم. خواب بودم که محمدآقا آمد و گفت اگر یک مهمان در خانه را بزند باز نمیکنی؟ همین یک جمله من را کوک کرد که یک ماه روزه بگیرم؛ در حالی که پدر و مادر و خواهرم حریف من نشده بودند!
میثم رشیدی مهرآبادی هم در این مراسم گفت: این کتاب از نظر ساختار، ویژه است. آقای مجیدیان بهخوبی از عهده سختی تدوین این کتاب برآمدهاند. من کتاب را قبل از چاپ خواندم اما بعد از چاپ هم مشتاق بود کتاب را بخوانم و انگار با موجود جدیدی روبرو بودهام و لذتش را دوباره تجربه کردم. امیدوارم جناب مجیدیان باز هم در حوزه شهدا و دفاع مقدس قلم بزنند.
وی افزود: دو ویژگی مهم این کتاب، کوتاهی جملات است. ما همواره به هنرآموزان نویسندگی اصرار داریم که جملات را کوتاه بنویسند. در جملات محاورهای و دیالوگها هم روان بودن متن و حفظ لحن افراد از جمله ویژگیهای این کتاب است که آن را خواندنی میکند و می شود آن را در یک نشست، خواند.
رشیدی ادامه داد: خواندن کتاب «همیشه مربی» نشان میدهد آقای مجیدیان از مسائل حاشیهای هم گذر نکردهاند و امانتدار روایت راویان بودهاند و خاطرات را با صداقت کامل با خوانندگانش به اشتراک گذاشتهاند.
در پایان این مراسم، لوح یادبود رونمایی کتاب توسط همرزمان و شاگردان شهید عبدی امضا شده و از کتاب همیشه مربی، رونمایی گردید.