به یاد آقا معلم...
- ۱ نظر
- ۱۱ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۱:۰۲
از آن خواندنی هاست!
گاهی عمیقا آرزو میکنم مادرها و دخترهای این دوره و زمانه، کتاب هایی که از زبان مادران شهدا، تقریر شده را بخوانند. چه ضرری دارد حداقل این یکی را بخوانند؟
خانم فروغ منهی، مادر شهیدان داود، رسول و علیرضا خالقی پور از آن مادرهای ناب و قهرمان است که ایران ما و تک تک ماها سخت به او مدیونیم...
به قدری کتاب شیرین و گویا و عمیق است که ارزش دارد آدم آن را دو سه بار مرور کند. حتما بخوانیدش. جهان ِ دیگری به روی شما باز خواهد شد. دنیایی فراتر از دنیای لوس و بی معنیِ ما.
کتاب را انتشارات شهید کاظمی به قلم خانم زینب عرفانیان چاپ کرده است.
#معرفی_کتاب
#انتشارات_شهید_کاظمی
#زینب_عرفانیان
#کتاب_درگاه_این_خانه_بوسیدنی_است
کتاب «بینایی»؛ روایتی مستند از زندگی اصحاب اباعبدالله الحسین (ع) در روز عاشورا توسط انتشارات شهید کاظمی راهی بازار نشر شد.

به گزارش خبرگزاری فارس، کتاب «بینایی»؛ روایتی مستند از زندگی اصحاب اباعبدالله الحسین (ع) در عاشورا توسط انتشارات شهید کاظمی راهی بازار نشر شد.
این کتاب روایت مستقلی از اصحاب امام حسین (ع) به جز بنی هاشم تا شهادت آنهاست. وجه تمایز کتاب بینایی در مقایسه با کتابهای دیگری که در باب عاشورا نوشته میشود در این است که در این کتاب بخش «بیان» وجود دارد که وجود آن جهت فضاسازی روایی و تاریخی است؛ بخش «بیان» اشاره به نکتههایی از رفتار و گفتههای اصحاب و امام(ع) خطاب به اصحاب است که جنبههای معرفتی و تاریخی دارند.
در فصل اول این کتاب با عنوان «تا روز نهم» بخشی از زندگی اصحاب، قبل از رسیدن به کربلا روایت میشود؛ آن بخش از زندگی که در تاریخ معتبر و مقاتل موجود است و از آوردن بخشهای تاریخی که در منابع تکرار نشده باشند، اجتناب شده است.
شخصیت پردازی اصحاب و سطح علمی و نوع زندگی آنها در این بخش مورد توجه بوده است. نکته اینکه درباره بعضی از یاران امام جز یک یا دو خط مطلب در تاریخ وجود ندارد.
درباره تعداد یاران و اسامی آنها کتاب «ابصارالعین فی انصار الحسین» از استاد سماوی منبع اصلی قرار گرفته است و نوع دستهبندی قبیلهای یاران در فصل اول از کتاب ابصارالعین استفاده شده است. روایتها اما عیناً از کتاب ابصار نیست و از منابع دیگر برای روایت استفاده شده است. در فصل بعدی با عنوان «روز نهم» روایت روز تاسوعاست و آنچه بر امام (ع) و اصحاب در این روز گذشته است.
فصل بعدی «روز دهم» است که مقتل اصحاب اباعبدالله (ع) و آنچه بر آنها رفته است.
استفاده از ۷ منبع معتبر درباره اصحاب عاشورایی برای نگارش این کتاب از ویژگیهای روایت مستند «بینایی» است.
«بینایی»؛ روایتی مستند از زندگی اصحاب اباعبدالله الحسین (ع) در عاشورا به قلم امین بابازاده در قطع رقعی و ۱۴۴ صفحه توسط انتشارات شهیدکاظمی منتشر شد.
علاقهمندان برای تهیه کتاب میتوانند با مراجعه به سایت رسمی انتشارات شهید کاظمی به آدرس https://nashreshahidkazemi.ir (https://b2n.ir/b20136) و یا با ارسال نام کتاب به سامانه پیام کوتاه ۳۰۰۰۱۴۱۴۴۱ کتاب را با ارسال رایگان تهیه کنند.
بسم الله
کتاب شیرین و روان "عاقل تر شده ام" را یکی دو روزه خواندم. پانزده بخش به هم پیوسته و نسبتا کوتاه. یاد و حال و هوای اردوهای جهادی جنوب و غرب کشور برایم زنده شد. قبل از کرونا بروبیایی داشتیم به جنوب. حالا هم الحمدلله مثل اینکه اردوهای جهادی و راهیان نور دارد دوباره جان می گیرد. " عاقل تر شده ام" یک جور رمان سفرنامه است. اما خیلی ملموس و فهمیدنی. یعنی اگر نویسنده از تخیل خودش هم چیزی در متن آورده باشد، باز هم در جهان واقع و در متن اردوهای جهادی و سازندگی اوضاع از همین گونه است. کتاب را ساده و بی ادعا دیدم چرا که نویسنده سعی در ردیف کردن کلمات ادبی و آنچنانی و خلق اثر ادبی نداشته . او خواسته سیر و سلوک دانشجویان و فعالیت و تلاش بچه ها در هویزه و روستاهایش را همان گونه که رخ داده بازنمایی و روایت کند. حرف ها،صحنه ها، اتفاقات، مردم جنوب، دردسرهای اردوی جهادی،شوخی ها و دعواها، گدایی کردن امکانات و مصالح از این و آن ،کمبودها و گشنگی ها، تیپ و شخصیت دانشجویان از دکتر و مستندساز و صدقی و احمد و ابوحامد و... همان ها هستند که ما میشناسیم و باورشان داریم. یعنی تخیلی و انتزاعی و دور از دسترس نیستند. نمک کتاب ، دعوای عقل و عشقی است که نویسنده به راه انداخته و در قالب محاجه و کل کل این دو، حرف ها و مخاطرات و مصلحت سنجی هایی که معمولا در مواجهه با پدیده ها داریم را به تصویر کشیده است. این گفتگوهای عشقی عقلی لذت خواندن کتاب را دوچندان کرده است. در خلال بحث و گفتگوهای دانشجویان، دغدغه های همیشگی بچه های جهادی هم مطرح شده است. اینکه اساسا کار جهادی چیست و برای مشکلات مردم چه باید بکنیم و اولویت ها چیست و نقش حاکمیت کجاست و چرا مسوولان کار نمیکنند و به مردم ماهیگیری یاد بدهیم و مسجدساختن بهتر است یا خانه سازی یا راه کشیدن یا اشتغال ایجاد کردن یا...؟؟
و در آخر یاد شهید عزیز حسین علم الهدی و حاج عبدالله والی ، صفحات کتاب را متبرک کرده است.
در هر حال اگر میخواهید سری به جنوب بزنید و دستی در اردوهای سازندگی و جهادی دارید ،این کتاب را نگاه کنید. چرا که همان طور که عرض کردم کتاب، ساده و روان و بی ادعاست و برای بچه های جهادی، مرور خاطرات و بازبینی تجربیات است . برای من این کتاب تلنگری بود که اگر اردوهای جهادی را روایت نکنیم، کم کاری و شاید هم به نوعی خیانت کرده باشیم! اگر ما روایت نکنیم خدا میداند فرداها ، این پدیده ی برخاسته از فرهنگ انقلاب اسلامی چطور روایت و بازنمایی شود؟
با خواندن این کتاب دلم برای جنوب تنگ شد.
بیا دوباره به سمت جنوب برگردیم
کسی به فکر کسی نیست در شمال آباد
این کتاب را انتشارات شهید کاظمی درآورده است.

به گزارش تهران پرس، کتاب «همیشه مربی» به قلم حسن مجیدیان که در بردارنده ی خاطراتی از سلوک تربیتی و فعالیت های فرهنگیِ شهید محمد عبدی است، به ایستگاه دوم رسید.
سه فصل این کتاب که توسط انتشارات شهید کاظمی تجدید چاپ شده است، از فعالیت های دامنه دار شهید در بسیج و مسجد و مدرسه، دغدغه ها و نگرانی ها و تلاش وافر محمد عبدی در مواجهه با تربیت بچه های نوجوان و در آخر از شهادت خواهی او و ماموریت هایش در مبارزه با اشرار و قاچاقچیان مواد مخدر در استان سیستان و بلوچستان، گفتگو کرده است.
شهید محمد عبدی از جمله ی بسیجیان فعال و مربیان کوشایی بوده که در منطقه تهرانپارس، ارتباطی پویا و حضوری سازنده در سنگر مسجد و مدرسه با نوجوانان و جوانان داشته است. با توجه به دغدغه ی همیشگی شهید در تربیت و رشد و سازندگی بچه های نوجوان، سلوک، ابتکارات و کارنامه ی فرهنگی و تربیتی او میتواند پاسخگوی سوالات و دغدغههای مربیان و فعالان این حیطه و نمونه ی قابل اعتنایی در فن معلمی و مربیگری باشد.
علاقمندان برای تهیه این کتاب میتوانند به سایت انتشارات شهید کاظمی یا سایت من و کتاب و همچنین صفحه رسمی شهید محمد عبدی در فضای مجازی مراجعه کنند.
هوالشاهد
و همه ی تلاش من این بود که او دیده شود، فارغ از کتابش!
چرا که در زندگی و شهادت او برای ما نکته ها هست و جاذبه ها و برکت ها...
در مورد فرم کتاب ادعایی ندارم که کار اول کسی که عاشق نوشتن و شاگرد ابتدایی این راه است، شاید بهتر از این در نیاید! اما محتوای کتاب حالات، رفتار، دغدغه ها و خوبی های محمد عبدی است...
الحمدلله کتاب او به ایستگاه دوم رسیده است. در سالروز شهادتش و با سر و شکل جدید
شهیدی را آورده بودند که یک هفته توی خانه ی ما و هیات های تهرانپارس می چرخید. دو، سه روزش فقط خانه ی ما بود! شهید سید محمد نبیونی. بعدها بردنش جزیره ی خارک، آن جا دفن شد. مدتی که این شهید خانه ی ما بود، بیست و چهاری کنار شهید می نشست! ازش جدا نمیشد. باهاش حرف میزد و گریه میکرد. خودش این شهید را امانت از سید احمد حسینی که در معراج مسئولیت داشت گرفته بود.
بهش گفتم: "این شهید رو بیار مدرسه دانش که ما هم ازش فیض ببریم" تابوت را آورد و مجلس مان رونق گرفت. بعد مراسم گفت: "حاجی من این شهید رو دو سه روزه از سید احمد گرفته بودم. الان دو هفته شده! سید احمد به خون من تشنه س. پوستم رو میکنه! مونده ام چه جوری برگردونمش؟"
- خُب کاری نداره که؛ امشب برش میگردونیم معراج.
- چه جوری آخه؟
- وانت پایگاه بسیج دست ماست. میذاریم پشت وانت و میبریم معراج. سید احمد هم که نیست بخواد بهت چیزی بگه!
- اِی والله، بریم.
تابوت شهید را گذاشتیم عقب وانت و راه افتادیم. سر راه خیابان فرجام درِ خانه ی علیرضا موحدی کاری داشتیم. علیرضا که آمد، محمد گفت: "حاجی من خیلی گشنمه. علی بِپر یه چیزی بیار بخوریم" علیرضا رفت و با الویه و نان و تخم مرغ برگشت. کنار تابوت شهید سفره انداختیم و پشت وانت نشستیم پای غذا. دست از سر شهید برنمیداشت. لقمه میگرفت سمت تابوت که: "سید بیا بخور دیگه گیرت نمیاد!" من از خنده نمیدانستم چی کار کنم؟ بهش میگفتم: "ممد خجالت بکش! من جای این شهید بودم با همون جمجمه میکوبیدم تو صورتت!"
رسیدیم معراج. سرباز خواب آلودی آمد دم در که: "بله! چی کار دارید؟"
- این شهید رو آوردیم تحویل بدیم!
- الان؟ نمیشه!
- آقای حسینی تو جریانن. شما بذارید ما بریم تو.
- من که تو جریان هیچی نیستم.
- آقا جون! ما که نمیخوایم شهید ببریم. شهید رو آوردیم! میذاریم کنار اتاق آقا سید و میریم. خودشون صبح میان تحویل میگیرن!
سرباز قبول نکرد. رفت سرپاس را صدا کرد و آمد. جلوی سرپاس، محمد یک قیافه ی مظلومی به خودش گرفته بود که دیدنی بود! به زور طرف را راضی کردیم که قبول کند تابوت را ببریم داخل. شهید را که جلوی در اتاقِ سید گذاشتیم با شیطنت و خوشحالی گفت: "حاجی بیا سریع در ریم"
از کتاب همیشه مربی :
هفت، هشت نفری از مشهد برمیگشتیم. با اتوبوسهای بنز ۳۰۲ قدیمی و درب و داغون! گرمای تابستان کلافه مان کرده بود. نزدیک سمنان، راننده یکی از این موسیقیهای مجاز را گذاشت. من هم که آن وقتها یک خرده ای زیادی خشک مقدس بودم، گفتم: "آقا خاموشش کن!" محمد گفت: "نه آقا! روشنش کن!" گفتم: "پس من پیاده میشم!" پا شد و من را برد پیش خودش نشاند و گفت: "ابله! بذار این موسیقی مجازو بذاره که چهار روز دیگه ما هم نبودیم، همین موسیقی رو بذاره نه اینکه از لج ما فردا برداره ترانه و چرت و پرت بذاره!".