حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

نوشتن را دوست دارم همین!

بایگانی
آخرین مطالب

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عنایت اقبالی» ثبت شده است

تبریک روز جانباز

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۴:۰۰ ب.ظ

 

روز جانباز رو  با تاخیر تبریک میگم خدمت همه ی جانبازان عزیز. بویژه جانبازان جنگ ۱۲ روزه و فتنه ی اخیر و مخصوصا برادر عزیزمان آقاعنایت اقبالی. رفقا هم تقدیر از ایشون رو تو این ایام فراموش نکنند...

  • حسن مجیدیان

چشم او و هیکل من!

شنبه, ۲۳ آذر ۱۴۰۴، ۰۸:۴۷ ق.ظ

هیچ کس بهتر از یک مجاهد اهمیت جان را نمی‌داند. مجاهد می‌جنگد و حواسش هم هست که جانش را حفظ کند. لازمش دارد. کار دارد باهاش. مجاهد خیلی بیشتر از من و شما می‌داند که دست یعنی چه؟ پا چه قدرتی دارد! سر و قلب چقدر مهم اند و چشم چه جایگاهی دارد. او خیلی بهتر از ما تقدس این اجزاء را می‌داند. گفتم چون کار دارد با این‌ها. کار می‌خواهد بکشد از این ها. این ها را برای آن آرمان بزرگ هی ریاضت می‌دهد و دائم به کار می‌بندد. دیروز عنایت می‌گفت پِی درمان چشمش هست. امروز یادم افتاد و گفتم هم خواهش کنم که دعایش کنید و هم بگویم که یک چشم او ارزش دارد به کلِ هیکل من.

  • حسن مجیدیان

شب پاسداشت عنایت و بزرگی ناصرخان!

سه شنبه, ۱۹ آذر ۱۴۰۴، ۰۱:۲۱ ب.ظ

رفقا بویژه یکی از رفقا که خواهم گفت نامش را؛ برای عنایت شب پاسداشت جمع و جوری را ترتیب داده بودند که من هم توفیق حضور داشتم. شب خوشی شد و برخی رفقا را هم بعد از مدت ها دیدیم. پاسداشت شهدا و جانبازان جنگ ۱۲ روزه بر عهده ی همه ی ماست و در این میان عنایت از همه نزدیک تر بود به این اتفاق. الحمدلله که رفقا همت کردند و ادای دین و وظیفه. آن عزیزی هم که بار و زحمت کار روی دوشش بود؛ ناصر فرجی بود و رفقای همراهش در هیأت اکبریه شهرری. ناصر برادری است که میتوانی رویش حسابی حساب کنی. کار بهش بسپاری. چیزی ازش بخواهی. باهاش حرف بزنی و دردِ دل بگویی. چنین رفیقی در زمانه ای که هر کسی گرفتار و توجیه دار و پایندِ زن و فرزند است؛ کیمیاست. آن ها که دور و برش هستند؛ روزی یک بار هم دستش را ببوسند کم است. خدا نگهش دارد و بزرگترش کند. این متن هم به بهانه ی عنایت عزیز نوشته شد و هم برای قدردانی از ناصرخان!

  • حسن مجیدیان

شب پاسداشت عنایت

سه شنبه, ۱۹ آذر ۱۴۰۴، ۰۹:۳۶ ق.ظ

برای جانباز عزیز جنگ 12 روزه در فرهنگسرای بهمن پاسداشتی مختصر داشتیم. جمع، جمع رفقا بود فقط. حجت الاسلام عنایت اقبالی معاون تعلیم و تربیت سپاه امام حسن مجتبی علیه السلام در استان الرز است. چند عکس هم باشد به یادگار.

  • حسن مجیدیان

روز پاسداشت عنایت

يكشنبه, ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ۰۹:۵۴ ق.ظ

 

امروز روز پاسداشت عنایت است. با رفقا قرار گذاشته ایم تا به عشق و بهانه ی این جانباز عزیز دور هم جمع شویم و تکریمی رفاقتی برپا کنیم. توی فرهنگسرای بهمن و ساختمان صدرپلاس. بیشتر زحمت هم روی دوش ناصر فرجی است اگر چه ایده ی کار از این کمترین بود.

عنایت حالا تاج سر ماست و به گردن ما خیلی حق دارد و حالا حالا ها باید برایش بدویم و کار کنیم. دعا میکنم سلامتی اش به حد مطلوبی برسد تا دوباره در میدان بدود. خدا کند همیشه جا برای دویدن باشد که آن روز که نتوانیم بدویم، روز مرگ ماست. عنایت آدم نشستن نبود و نیست. عنایت از همان اول که دیدمش، فرفره بود و فشفشه بود و آتش درونش پر حرارت بود. عنایت جلوتر از سنش بود. همین آتش درون این بچه را انداخت به مسیری که بیشتر بدود و بسوزد و بسوزاند. رفت سپاه تا آتشش خاموش نشود. هنوز فرمان نگرفته بود و باری آنچنان روی دوشش نیفتاده بود که مرغ سعادت و نشان لیاقت و مُهر جان فدایی و آرم جانبازی نشست روی دوشش. روزهای به کما رفتن او و ایامی که بین ماندن و رفتن او را نگه داشته بودند، روزهایی که تردید و حیرت و غم روی چهره ی خسته ی مادر و پدرش بود، روزهای که تنهایی و تردید و تسلیم همسرش قلب مرا آتش میزد، روزهای یاس و خستگی و دلشکستگی دوستانش و... روزهای سخت و غم شکن و استخوان سوز من بود که هرگز تلخی اش از کامم نمیرود. آن روزها من به خدا شکوه داشتم که او را نگه دار. بگذار این بیچاره ی بی مصرف برود اما عنایت بماند. این خاکستر سرد و خاموش شده را بگیر و آن آتش سوزنده ی پرفایده را نگه دار. خدا صدایم را و دعای مادرش را و موی سفید پدرش را و غم برادرش را و تمنای همسرش را دید و مرد داستان ما برای فردایی نزدیک و برای روزهای نیامده نگه داشت.

باور من این است و به خودش هم میگویم که عنایت حالا ثروت جمع ماست و از سرآمدان حلقه ی ماست. او زخم خورد. زخمش کم نیست. دردش بزرگ است. تنش مجروح است. چشمش پای همراهی ندارد و ناز میکند.... اما او سالها جلو افتاده و سرعتی گرفته که ماها به غبار راه او هم نمیرسیم. عنایت، بخشی از تاریخ زندگی ماست. عنایت شرافت زندگی ماست. ما بواسطه ی چسباندن خودمان به او اعتبار و عزت گرفته ایم.

  • حسن مجیدیان

در کنار آقای جانباز

دوشنبه, ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ۰۷:۱۵ ق.ظ

 

امروز درگیرِ یک معامله در تهران بودم و خسته شدم و آخرش هم جور نشد و چِندِشم شد از طمع و دغلِ آدم ها.

اما غروب با محمد حاجی مقصودی رفتیم زیارت جانباز سرافراز آقاعنایت اقبالی. از وجنات و نشانِ مجاهدتش هم روح گرفتم و هم از دنیامالیدگی خودم شرمسار شدم. الحمدلله حال عمومی دوست ما خوب است و نیاز به دعا هم البته برقرار.

این هم از عُمر شبی بود که حالی کردیم!

  • حسن مجیدیان

چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

يكشنبه, ۹ تیر ۱۴۰۴، ۰۷:۲۸ ق.ظ

خوب یا بد، آدمی نیستم که عُموم رفقا را فراموش کنم. معمولا ولو در مجازی سراغشان را می‌گیرم، حتی اگر سال‌ها ندیده باشم شان. این روحیه اگر مذموم یا ممدوح باشد برای من ضررها و مخاطرات و آسیب ها هم البته کم نداشته! این روحیه برخاسته از تبار یا تربیت یا ژن یا کودکی یا تاثیر دوستان یا مطالعات و یا هر چه که باشد؛ در من هنوز زنده است. البته کم جان تر از گذشته. چندی پیش یکی از رفقای خوب و صمیمی را بعد از ۱۸ سال دعوت کردم منزل. با همه ی صمیمیت و برادری با همه ی باهم بودن ها در نوجوانی و جوانی، ولی ۱۸ سال بود که ندیده بودیم همدیگر را. خودمان هم از این دوری متعجب بودیم! در مورد رفقای نزدیکتر البته تکلیفی دیگر دارم و از حال و احوال شان غافل نیستم. از میان آنها هم خب به طور طبیعی با تعدادی رابطه ای روزانه دارم. عنایت اقبالی که_ بدون اغراق_ مجموعه ای از تلاش و خستگی ناپذیری و محبت و ادب و...هست؛ تا مرز شهادت رفت و ماند! سخت ترین روزهای من بود. بوضوح در خودم دیدم که طاقت داغش را ندارم. گریه ها کردم. حالم بد بود. تصور روزهای بدون او برایم سخت و مبهم بود. حالا اما مانده. هرچند ما را بلاتکلیف گذاشته. ولی فعلا رو به بهبودی است! دعایش کنید. رفقا هرکس گفت که من تنها زندگی میکنم؛ حرفش را باور نکنید. آدمی تنها نیست و بی دوست و رفیق و بی ارتباطات‌ اجتماعی می پوسد و چروک و مانده می‌شود. هرچند خودش خبر نداشته باشد. قدر همین دوستی ها را بدانیم. بِداریم رفقایمان را. عهده دارِ بی کس و کارها باشیم. همه ی ما در معرض مرگ و نیستی و رفتن هستیم. نشود که رفقا بروند و حسرت بخوریم. تا بجنبیم؛ فرصتمان تمام شده. من به شوخی و جدی به خدا گفته ام که بعد از سلامتی عنایت چیزی از تو نمیخواهم. خدایا اگر عنایت ماند، من را ببری راضی ام. من نباشم ولی امثال عنایتِ بدردبخور، سالها بمانند..

  • حسن مجیدیان