حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

نوشتن را دوست دارم همین!

بایگانی
آخرین مطالب

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوجوانی» ثبت شده است

کار دستش بده!

شنبه, ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۳۸ ق.ظ

 

ک باری شب عید فطر در ایام نوجوانی از طرف بسیج مسجد رفتیم برای نگهبانی و مثلا کار امنیتی در مصلای تهران. جایی به من پست نگهبانی داده بودند. هوا سرد بود. خیلی سرد. ولی من گرمم بود. آتشی در درون داشتم. به من کار سپرده بودند. کارم را مهم می‌دانستم. نوجوانی را به حساب آورده بودند. آن شب را و حتی گرمکن سفید و خاکستری و کتونی آدیداسِ سرمه ای و سفیدم را یادم هست. کار به نوجوان که بدهی و آدم حسابش کنی و او احساس کند نقشی پیدا کرده و...بچه را می‌سازد و راه می اندازد. کار باید داد بهشان!

  • حسن مجیدیان

چند و خط و حذر راجع به احساسات نوجوانی

سه شنبه, ۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۳:۵۵ ب.ظ

احساسات، چیزی است که من معمولا به آن توجه میکنم و در مواقف مختلف برایم جالب است که بروز احساسات حاضرین را رصد کنم. در دنیایی هستیم که احساسات غالب شده و جنبه های دیگرِ وجود آدمی را به حاشیه برده. دیشب رفته بودم عروسیِ یکی از رفقا. در میان همه، برق شادی در چشم پدرِ داماد و بروزِ احساساتِ پدر عروس و آن لب های خندان و گونه های گُرگرفته برایم جالب بود. این شد که دوباره یاد پرونده ی قطور احساسات افتادم و این چندخط به ذهنم رسید. احساسات خوب است.جزئی جداناپذیر از ماست. عواطف اگر نباشد، زندگی و مادری و دوستی و...تطعیل می‌شود. اما اگر غلبه با احساسات شد؛ واویلا! عقلانیت اگر زورش به زور احساس و عاطفه نرسد؛ سرانجام خوبی در انتظار نخواهد بود. این است که معتقدم ترویج و نهادینه کردن عقلانیت و برنشاندنِ آن به جای احساسات، در جمع های ما در محیط های تربیتی و در بین نوجوان جماعت، از اولویت هاست. نوجوان را سخت بشود از احساسش جدا کنی! او می‌خواهد با همین احساس رقیق و خام سلوک کند. تیم تشکیل دهد. دو نفره یا چهار نفره یا چند نفره بشوند و باهم رشد کنند و ریاضت بکشند و عاشورا بخوانند و مزار بروند و عهد ببندند و عقد بخوانند و... . اگر به او بگویی که الحذر که این رویه عاقبتش سردی و زدگی و ناکامی است؛ گوش نمی‌دهد تا خودش تجربه کند و عمق مطلب را بعد از مدتی و بعد از هزینه دادن، دریابد. تیم شدن چیز بدی نیست ولی تیمی از نوجوانان که صفر تا صدِ راهبری اش با خودشان است و بزرگتری، دخیل در ماجرا نیست، خروجی جالبی نخواهد داشت. خودِ ما در نوجوانی بارها از این بازی ها داشتیم و آخرش هم هیچ و پوچ و حبط و هدر! در مدت یکسال گذشته در جاهای مختلف، سوژه هایی از بچه‌ها و رفقای نوجوان دیده ام که همه اش غوطه وریِ مفرط در رودخانه ی احساسات و عواطف بوده. این انس محوریِ فارغ از عقلانیت و عاقبت اندیشی و این بی تدبیری و یله رها کردن نوجوان در این وادی از جانب‌ مربی ها، چیزِ خوبی نیست و هزینه زاست. حتی گاهی شوائب و آلودگی هایی می آورد که گفتنی نیست. بر احساسات خودمان، مهارِ عقل بزنیم.

  • حسن مجیدیان

چی بودم، چی شدم!

يكشنبه, ۱۷ شهریور ۱۴۰۴، ۱۱:۱۸ ق.ظ

 

داشتم کتاب کاپوچینو در رام الله را می‌خواندم. چند صفحه خواندم، خسته شدم. ذهنم رفت به روزهای سرد و بلند زمستانی. در نوجوانی. تا صبح می‌خواندم. تا بین الطلوعین حتی! چه حالی! چه اراده ای! چه ذهنی. درس ها را حفظ میکردم. استادِ حفظیات بودم. معلم تاریخ مان درس نمی‌داد. میگفت: مجیدیان بیا درس را از حفظ بخوان برای بچه ها! چقدر شعر بلد بودم. استاد مشاعره بودم. توی اتوبوس اردوی مشهد از کجا تا کجا برای بچه ها شعر و ور میخواندم و جوک و لطیفه حفظ بودم!

تولستوی و داستایوفسکی و اوروِل و کالوینو و بولگاکُف و شولوخف و مارکز و جک لندن و همینگوِی و رومَن گاری و کازانِتزاکیس و پوشکین و جلال و دولت آبادی و نادرابراهیمی و تشکری و آوینی و مطهری و آقامجتبی و صفایی و مصباح و جعفریان و فردی و میرشکاک و بزرگ علوی و مزینانی و شجاعی و موذنی و علی معلم و اسفندقه و قیصر و سلمان و سیدحسن و منزوی و بیابانکی و کاظمی و عزیزی و گرمارودی و صفارزاده و... همه را عموما در همان سال‌ها خواندم. بیشترش را در دهه ی هشتاد. چقدر از کتاب های شهدا و تاریخ ائمه‌ و هزاران روایت و حدیث و کلی کتاب های عرفانی و سلوکی و حتی دواوینِ کت و کلفت شعرای بزرگ و کوچک و حتی روزنامه و مجله و....

حالا دیگر سرتان را درد نیاوردم که پیاده تا حرم امام و با موتور به قم و کوه و جنگل و کجاها که نمیرفتیم با رفقا! از فرط اراده، ول بودیم توی اجتماع... حالا ولی فقط چند صفحه بهره دارم از کتاب. آن هم از روی عادت یا چون چندان اهل تلویزیون و فیلم و...نیستم. جایی هم که نمی‌روم!

خواستم دوباره بگویم که هر کاری کردی در نوجوانی و اوانِ جوانی کردی داداش! بعدش میخواهی ولی نمی‌توانی! همین!
 

  • حسن مجیدیان

بزرگسالی و نوجوانی

شنبه, ۵ مرداد ۱۴۰۴، ۰۹:۱۱ ق.ظ

بزرگسالی همان نوجوانی است!

روزهای تعطیل، با اینکه فکر میکنی در تعطیلی و سرِکار نرفتن؛ حتما غلطی میکنی و کمبودهایت را جبران؛ می‌بینی که همین طور مَنگ نشسته ای روی مبل و پرسه میزنی توی دالان های بی انتهای مجازیِ بی خاصیت. مثل ایامِ نوجوانی همین طور بی مصرف تابستانت را هدر می‌دهی! این میراث را ما از بچگی و نوجوانی با خودمان خِرکش کرده ایم و تا اینجا رسانده ایم! هرچه هستیم و هرچه بشویم از نوجوانی است! شما هم میخواهی بدانی در چهل سالگی و بعد از آن چگونانه ای؟ الانت را بنگر!

  • حسن مجیدیان

این درد کجا بریم؟

شنبه, ۲۹ تیر ۱۴۰۴، ۰۸:۲۱ ق.ظ

 

بچه ها بزرگ می‌شوند. چاره ای از آن نیست! آدمی جسم و جانش دچار تغییر و تحول می‌شود. همین نوجوانی که الان در خانه و مدرسه و کانون و هیات؛ مثل نهالِ نازکی زیر دست ماست و تحت اختیارمان؛ چند صباح دیگر سَروِ قوی بُنیه ای است که مُچش را نمی‌توانی بخوابانی! همان بچه حالا تو را که پای در میانسالی و موسپیدی گذاشته ای؛ روی دستش تاب می‌دهد! همان نوجوان را که روزی کنار من بود حالا اوج گرفته و کسی شده و من برای دیدنش باید پشت در اتاقش بنشینم تا نوبتم شود! این ها طبیعی است. این ها حتی خوشایند است.

اما درد آن جاست که بببینی آن بچه هیچی نشد. به جایی نرسید. و از آن بدتر آلوده شد! ببینی مبتلا شده به نوعی از آلودگی ها که شرم داری حتی بنویسی و اشاره ای کنی! درد این است که بببینی همان نوجوانِ دیروز، با همان احساسات پاک دچار انحراف در تشخیص و عقیده شده. وقتی آن نوجوانِ دیروزِ کرجی که خوب و مودب و ساکت بود و حالا مردی برای خودش شده و تو را دعوت به احمدالحسن و فرقه ی یمانی می‌کند و برای او نه تنها تبلیغ می‌کند که برایش حتی زندان هم رفته و...درد همه ی وجودت را می‌گیرد! دیگر زندگی تلخ و کامِ آدم زهر می‌شود!

چه شد اصلا؟ خدایا ما کم گذاشتیم؟ یا که باید می‌شد و طبیعی است این ها؟ نمیدانم ولی درد و غصه اش مرا رها نمیکند...

یاصاحب الزمان روحی فداک اغثنی و ادرکنی، فاِنّی عاجزا ذلیلا

  • حسن مجیدیان

تربیت های گلخانه ای و شکننده

شنبه, ۷ ارديبهشت ۱۴۰۴، ۰۷:۲۱ ق.ظ

کمی این پا آن پا کردم تا احوال‌پرسی خانم‌ام با دختری که پوشش نصف و نیمه‌ای داشت تمام شود. وسط پیاده‌رو و در آن حالت، با خودم کلنجار می‌رفتم که این دختر کیست. ثریا چرا این همه با او خوش و بش می‌کند. بالاخره تمام شد. پیش از این که من چیز بپرسم، خانم‌ام گفت "می‌دونی کی بود؟" گفتم نه. چطور مگه؟ گفت: "دختر حاج آقای محمدی بود. خدا رحمت کنه باباش رو. تا اون زنده بود دختراش از خونه بیرون نمی‌اومدند. حالا باباش مرحوم شده و می‌تونه بیاد بیرون" حاج آقای محمدی (لقب واقعی‌اش نیست) پدر بسیار سخت‌گیری بود. عقیده داشت فضای فرهنگی جامعه آلوده است و دخترهای‌ش (سه دختر داشت) نباید به بیرون بروند. آن‌ها فقط تا کلاس سوم به مدرسه می‌رفتند و الباقی را باید در خانه می‌ماندند و درس می‌خواندند. رفت و آمدهای آقای محمدی بسییار محدود و البته سرشار از پروتوکل‌های جنسیتی بود. در این رفت و آمدها زن‌ها و مردها همدیگر را نمی‌دیدند؛ حتی به اندازه یک سلام و احوال‌پرسی. تلویزیون کوچک آقای محمدی تنها برای تماشای اخبار، تا حدی برنامه‌های کودک (آن‌هم با نظارت کامل)، و مناجات‌خوانی‌های دَمِ افطار ماه رمضان روشن می‌شد. رستوران، پارک، شهربازی، و هر چیزی که لازمه‌اش حضور در محیط‌هایی باشد که مردان و زنان دَر هم‌اند، ممنوع بود؛ تا چه رسد به سینما و تئآتر و کنسرت. معمولا در جامعه‌شناسی به این سبک زندگی‌ها، "انزواطلبی فرهنگی" گفته می‌شود. یعنی زندگی کردن در میان مردمان یک شهر بدون برقراری ارتباط معنادار با آن‌ها و بدون استفاده بردن از فرآورده‌های فرهنگی و تکنولوژی‌های جدید. کسانی که این‌گونه زندگی می‌کنند جامعه را خطرناک می‌دانند و از هر ارتباطی با دیگران می‌ترسند. تا آقای محمدی خدابیامرز، زنده بود، راه دور و نزدیک این بچه‌ها منزل خاله‌شان بود که بر اساس همان آئین‌نامه‌های پیش‌گفته انجام می‌شد و گاهی هم می‌رفتند حرم و یا مجالس مذهبی. شاید به همین دلیل بود که این بچه‌ها هیچ دوست نزدیکی نداشتند. خانم‌ام که با دیدن ریحانه تعجب کرده بود، می‌گفت " این همه تغییر باورت میشه ؟ با این لباس داره توی صفائیه می‌چرخه!" بچه‌هایی که با سخت‌گیری‌های شدید، تربیت می‌شوند لزوما آن‌گونه نمی‌شوند که پدر و مادر می‌خواهند. این سخت‌گیری‌ها می‌تواند نتیجه‌های کاملا برعکسی داشته باشد. این بچه‌ها در آینده ممکن است به "پرخاشگری پنهان"، "ناتوانی ارتباط با دیگران"، "داشتن ذهنیت‌های قالبی"، "فقدان تفکر انتقادی"، "گرایش به افراط"، "تعصب و انحصارگرایی"، و "ناتوانی در بروز احساسات طبیعی مانند شادی، غم، عشق، و ناراحتی" مبتلا شوند. سخت‌گیری در تربیت، "اصل رابطه‌ی عاطفی" میان فرزندان و پدر و مادر را تهدید می‌کند. نتیجه‌اش این می‌شود که بچه‌ها به محض این که بتوانند، از پدر و مادر خود گریزان می‌شوند. راهشان را کج می‌کنند. مثل ریحانه‌ی داستان ما. او حالا توانسته بود دور از چشم پدر مرحومش، خودش باشد. چیزی را زندگی کند که دوست دارد. ولی او مهارت کافی برای زیستن در میان مردم را ندارد. به اندازه کافی بلد نیست دوستی کند، با دیگران ارتباط برقرار کند، بلد نیست ابراز عشق کند؛ و بلد نیست خود را از تهدیدهای این شهر در امان بدارد.

مهراب صادق‌نیا

  • حسن مجیدیان

سفر به جنوب

شنبه, ۸ دی ۱۴۰۳، ۰۸:۲۸ ق.ظ

 

این یک کتاب جمع و جور از سفرِ کوتاه محمدرضا سرشار است به مناطق جنگی و گفت و گو با نوجوانان رزمنده. مقایسه آن نوجوانان با آن چه از نوجوانان ِ امروزی سراغ داریم؛ جالب و درس آموز است.

  • حسن مجیدیان

من و خجالت و شرمساری

شنبه, ۵ آبان ۱۴۰۳، ۰۹:۵۲ ق.ظ

من نمی‌دانم شما با دیدن فیلم ملاقات فرزندان شهید عواضه و کرباسی با رهبر عزیز چه احساسی بهتان دست می دهد! صحبت های پخته و برخاسته از تربیت صحیح دینیِ این آقاپسر جلوی رهبر حکیم، برای هرکسی هم درس آموز است و هم افتخارکردنی. عجب تربیت نابی. چه پدرومادری.چه دسته گلهایی! کنار آمدن با شهادت والدین و آنگاه به آن افتخارکردن و حمد خدا را به جا آوردن، کرامتِ بزرگِ این بچه هاست. ولی من فقط خجالت کشیدم. فقط سرم را پایین انداختم. به حال خودم، گریه داشتم. یاد هزینه ندادن هام برای دین خدا افتادم. یاد ارتکاباتم. یاد کم کاری ها. یاد زحمت و تربیت والدین را به فنا دادن. یاد آه و غصه و غرولند از مصیبت های کم و خراش های سطحی و دردهای لوس و کودکانه. من جای حس و انرژی گرفتن، خیلی با این دست کلیپ ها افسرده و خجالت زده میشوم.

  • حسن مجیدیان

روزگار سپری شده ی نوجوانی

شنبه, ۲۷ خرداد ۱۴۰۲، ۰۹:۱۹ ق.ظ

 

اینجا چشم اندازی از بالکن خانه ی مادرم است. در تهرانپارس. پدرم که سالهاست به رحمت خدا رفته. این گلدسته ی مسجد جامع سلمان فارسی است در خیابان ۲۱۲ شرقی. نوجوان که بودم، نماز صبح ها در این مسجد بودم. بین الطلوع با رفقا میرفتیم جنگل. هیات و بسیج و شبگردی. با موتور به مجالس علما رفتن. روزه های مستحبی. کتاب خواندن. بعد از شهادت محمدعبدی بهشت زهرا را ترک نکردن. مشهدهای مکرر.پیاده روی های سالگرد امام. هر هفته نماز جمعه. چقدر هیات و روضه. سالگردهای شهدا. اردوهای تربیتی و سر و کله زدن با نوجوان ها. خشم و رزم شبانه . و کلی کار دیگر. با دیدن گلدسته ی مسجد از بالکن خانه ی مادر یاد آن دوران بهشتی افتادم. اینها را برای چه گفتم؟ برای ریا و فخرفروشی؟ نه به خدا. که حتما نوجوانی و جوانی شما هم در همین حال و هوا گذشته. فقط خواستم بگویم رفقا و دوستانِ نوجوانم! از آن روزها از آن حالات فقط خاطره ای محو برایم مانده. امروز هرچه دارم دل مردگی و کسالت و درجازدن است. مردی تنها و بی فرجام که هیچی از روزهای نوجوانی و جوانی برای دوران چهل سالگی اش نیندوخته و توشه نساخته. ما که در نوجوانی فعال و کرار بودیم این طور لنگر انداختیم در وادی بی عملی. وای بر آنکه در نوجوانی و جوانی، مانده و معطل و راکد باشد. امثال مرا ببینید و عبرت بگیرید. تا ان شاالله در سن و سال ما، حالِ خوب و راهِ بهتری جلوی رویتان باشد.

 

  • حسن مجیدیان