حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

یادداشت های حسن مجیدیان

حا.میم

نوشتن را دوست دارم همین!

بایگانی

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ارتباطات اجتماعی» ثبت شده است

خطر تربیت فردی

شنبه, ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۰۱ ق.ظ

 

خطرِ تربیت فردی و بحث ارتباطات

آقای حائری شیرازی این حکیم عالی مقام می‌فرمایند:

با کارِ فردی نمی‌توانید بچه ها را اصلاح کنید.

همچنین می‌فرمایند: تعلیمات برای تربیت خوب است اما ربط و ارتباط هم لازم و مهم است.

این جا یک نکته به ذهنم رسید که عرض کنم. نمی‌شود متربی را محدود در ارتباط با یک مربی کرد. انحصارِ ارتباط، این آفت را دارد که با بریدنِ از مربی، متربی چون به کسی وصل نیست؛ به فنا برود و از دست برود.

مرحوم آیت‌الله حائری شیرازی می‌گویند (نقل به مضمون ): پدرومادرهایی که دائم از فامیل و عمو و دایی و...پیش بچه‌ هایشان بدگویی و آنها را خراب می‌کنند،کارشان بشدت اشتباه و خطرناک است. اگر دایی و عمو و خاله و ...پیش بچه محبوب باشند؛ روزی اگر احیانا بچه از خانواده بُرید؛ به دامن آنها پناهنده می‌شود و آن فامیل هم با پناه دادن و حوصله و لطافت او را به دامن خانواده برمی‌گردانند. اما اگر فامیل، در ذهن بچه خراب شده باشد؛ با رفتن از خانه معلوم نیست عاقبتش چه شود!

حالا اگر من و شمای مربی، جمع را و دیگران مربیان را و آدم های عاقل را نزد متربی، محبوب نکردیم و از آنها پناه نساختیم؛ این بچه به هر دلیلی از ما جدا شود؛ مأمن و پناهی ندارد. اگر از ما ببرد به دیگری پیوند می‌خورد و آن دیگری هم با فهم و درایتش و با در نظرگرفتن ِ رفتار تشکیلاتی و جمعی، بچه را جمع و جور و توجیه می‌کند و دوباره اتصالش را به مربی اول جور و ردیف می‌کند.

  • حسن مجیدیان

بگیر و بده!

چهارشنبه, ۲۷ آذر ۱۴۰۴، ۰۷:۳۶ ق.ظ

 

تربیت فقط به دادن و اعطاء نیست. این نیست که من طرف مقابلم را فقط پُر کنم. تربیت این نیست که هرچه بلدم را آن هم به ابتدایی ترین روش که حرف زدن و نثار کلمه باشد؛ به بچه ام به متربی ام به مخاطبم بدهم. بلکه بخشی از کار، گرفتن است. دادن و گرفتن، می‌شود کار فرهنگی. من باید چیزهایی را هم از او بگیرم. عاداتش را بندهایش را آلودگی هایش را. اصلا تا این‌ها را از او نستانم، نمی‌توانم چیزی به او بدهم. اول باید معده اش خالی شود تا طعام مرا بگیرد. ما از خدا هم فقط می‌خواهیم که بدهد! بلکه باید باید بگوییم خدایا بگیر! بگیر از ما این همه ضعف و ذلت و پلشتی و کثافات را.

  • حسن مجیدیان

محبوب های مردنی!

يكشنبه, ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ۰۷:۵۵ ق.ظ

من یک کتاب شعر از محمدکاظم کاظمی در کتابخانه دارم. اطراف شعرها فضای سفید زیادی دارد. برخی شعرها نیمایی و سپید هستند. کتاب مال ۱۵ سال پیش است. امشب دیدم در حاشیه شعرها چندخطی روزنوشت داشته ام. مثلا نوشته ام: امروز با فلانی گپ زدم/ الف و ب که هر دو از دوستان محبوب من هستند؛ باهم قهرند و من دلخورم از رفتارشان/ کنار فلانی نشسته بودم و محو ادبش بودم و چقدر دوستش دارم/ هفته بعد با فلانی و فلانی ها عازم اربعینیم و خوش به حالم و...از این لاطائلات... دقت کردم دیدم از آن محبوب ها از آن باادب ها از آن قشنگ ها و...کلا بی‌خبرم!! حتی واقعا نمی‌دانم الان شغل و کسب و کارشان چیست! عیال و اولادی دارند؟ کرجند یا تهران یا کجا؟ هیچ! محبوب ها رفته اند و حسابی گم شده اند!

روابط‌ اجتماعی وقتی پایه اش هیجان و تلذذ و خامی و بازی و این ها باشد؛ عاقبتش گم و گور شدن و بی‌خبری است و حتی پشیمانی و غلط کردن! ولی اگر عقل و پاکیزگی و محبت آل الله و جهاد و این ها باشد؛ نگاه میکنی و می‌بینی با رامین و میثم و حسن و مجید و عنایت و ناصر و علی و محمد و علی اصغر و امیر و مهدی و... عمری حتی به دارازی ۲۸ سال یا ۲۰ یا ۱۵ سال سر کرده ای و هنوز هم با آنهایی و خبرشان را داری و آنها محبوب های درست و درمان و ماندنیِ تو شده اند!

بله! اساس ارتباط و رفاقت اگر درست باشد؛ دوستی ها ماندگار است. اگر این نباشد آن را که روزی در کفَش بودی را مدت هاست که به یاد نمی آوری!

  • حسن مجیدیان

دوباره همان آدم پیچیده

يكشنبه, ۱۰ آذر ۱۴۰۴، ۰۷:۳۴ ق.ظ

 

تقلیل دادن آدم ها به چند صفت و وصف، کار درستی نیست! آدم ها پیچیده اند. و این بهترین وصفی است که من راجع به آنها یافته ام. پیچیدگی آدم ها حیرت انگیز است. اصلا عجیب است. یک موردش مثلا این چنین است و این را حتی گاهی در خودم هم می‌بینم که همین آدمِ پیچیده ممکن است با نزدیک ترین و صمیمی ترین دوستش و حتی محبوبش، سرِ مسائل ساده رودربایستی داشته باشد، اما یک باره روح و جانش را و حتی نهفته هایش را برای یک آدمِ جدید؛ واگویه و عریان کند.

این که در مورد آدم ها و پیچیدگی ها و ارتباط و ربط اجتماعی می‌نویسم، چون می‌بینم همه ی زندگی همین هاست. بقیه جنبی است. عَرض است. ما داریم توی پاتیلِ بزرگ روابط اجتماعی روابط دو نفره روابط چند نفره و... همین طور میچرخیم و میچرخیم!

آن هایی که می‌خواستند دنیا را فتح کنند و مردِ بیابانگرد را به شهر برگردانند و کلی بچه مچه را حولِ این آرمان دورِ خودشان جمع کرده بودند و له له میزدند برای تکثر جمع شان، حالا عینهو خیامِ خوش باشِ دم غنیمت شمارِ بدبین به زندگی شده اند و دست از جاه طلبی های خامِ نوجوانی و جوانی شان برداشته اند و پوچیِ زندگی ساده اما بی‌رحم را درک کرده اند و پف کرده اند به فتیله ی آرمان هایشان!

آدمی زاد خیلی پیچیده است. در وصف نمی‌گنجد. آدمی زاد را ساده وصف و توصیف نکنیم!

  • حسن مجیدیان

آدم را دوباره پیدا نمیکنی!

شنبه, ۲ آذر ۱۴۰۴، ۰۹:۰۸ ق.ظ

 

یک آدم را دوباره پیدا نمی کنی! حتی توی همان آدم!

و این واقعیتی است خیلی هامان به آن توجه نداریم. مگر من خودم همان آدم دیروز و هفته ی پیش و ماه و سال گذشته ام که انتظار دارم آدم ها و دور و بری هام بر همان روال و مدارِ همیشگی باشند و بمانند؟

آدم ها رودند و رد می‌شوند. کتابند و ورق می‌خورند. شبند و به صبح می‌رسند. کوچک اند و بزرگ می‌شوند. خوب و بدند و بد و خوب می‌شوند. مُحب اند و دشمن می‌شوند. روزی همسرند و روزی مطلقه اند. ثمرات و حاصل و بچه ی تواند و فردا برای دیگری و به نفع آن دگری. شاگردان تواند و روزگارانی اساتیدی برکشیده و نامی و بسیار فهیم تر از خودت. کفر و ایمان قاطی است در همه ما.

هیچ کس آنی نبود و نیست که ساعتی و روزی قبل بود. عالَم مطابق حرکت الهی و جوهری خودش از نبات و جماد و...گرفته تا بنی آدم همه دارند آن به آن تغییر و تبدل پیدا می‌کنند. تغییر آدم ها و تلوُن مزاج شان در ارتباطات اجتماعی را بپذیریم. از ارتباطات اجتماعی توی کانال کم ننوشته ام. چون هر روز می‌بینم که اصل یا منشأ و یا حداقل بخش زیادی از مشکلات و معضلات ما، ریشه در عدم فهم مناسب از ربط و مرابطه و ارتباط با دیگران دارد!

  • حسن مجیدیان

وای از حقارت

دوشنبه, ۲۰ آبان ۱۴۰۴، ۰۱:۵۹ ب.ظ

 

حقارت خیلی چیزِ بد و چندش آوری است. وقتی درونت یک قوه ای نباشد؛ از سرِ حقارت باید غش کنی سمت این و آن و گداییِ محبت و توجه کنی! آویزانِ دیگران بودن عموما از سرِ حقارت نفس است.

در بُعد کلانش هم عده ای از سرِ ضعف و ذلت، موس موس اروپا و آمریکا را میکنند و بعضی ها هم خودشان را به ریش روسیه و چین می‌بندد تا سرپا بایستند و دوام بیاورند.

از سرِ حقارت دیگران را جلبِ به خودمان نکنیم. توی فرهنگ هم همین است و خودتان بهتر از من بلدید!

  • حسن مجیدیان

چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

يكشنبه, ۹ تیر ۱۴۰۴، ۰۷:۲۸ ق.ظ

خوب یا بد، آدمی نیستم که عُموم رفقا را فراموش کنم. معمولا ولو در مجازی سراغشان را می‌گیرم، حتی اگر سال‌ها ندیده باشم شان. این روحیه اگر مذموم یا ممدوح باشد برای من ضررها و مخاطرات و آسیب ها هم البته کم نداشته! این روحیه برخاسته از تبار یا تربیت یا ژن یا کودکی یا تاثیر دوستان یا مطالعات و یا هر چه که باشد؛ در من هنوز زنده است. البته کم جان تر از گذشته. چندی پیش یکی از رفقای خوب و صمیمی را بعد از ۱۸ سال دعوت کردم منزل. با همه ی صمیمیت و برادری با همه ی باهم بودن ها در نوجوانی و جوانی، ولی ۱۸ سال بود که ندیده بودیم همدیگر را. خودمان هم از این دوری متعجب بودیم! در مورد رفقای نزدیکتر البته تکلیفی دیگر دارم و از حال و احوال شان غافل نیستم. از میان آنها هم خب به طور طبیعی با تعدادی رابطه ای روزانه دارم. عنایت اقبالی که_ بدون اغراق_ مجموعه ای از تلاش و خستگی ناپذیری و محبت و ادب و...هست؛ تا مرز شهادت رفت و ماند! سخت ترین روزهای من بود. بوضوح در خودم دیدم که طاقت داغش را ندارم. گریه ها کردم. حالم بد بود. تصور روزهای بدون او برایم سخت و مبهم بود. حالا اما مانده. هرچند ما را بلاتکلیف گذاشته. ولی فعلا رو به بهبودی است! دعایش کنید. رفقا هرکس گفت که من تنها زندگی میکنم؛ حرفش را باور نکنید. آدمی تنها نیست و بی دوست و رفیق و بی ارتباطات‌ اجتماعی می پوسد و چروک و مانده می‌شود. هرچند خودش خبر نداشته باشد. قدر همین دوستی ها را بدانیم. بِداریم رفقایمان را. عهده دارِ بی کس و کارها باشیم. همه ی ما در معرض مرگ و نیستی و رفتن هستیم. نشود که رفقا بروند و حسرت بخوریم. تا بجنبیم؛ فرصتمان تمام شده. من به شوخی و جدی به خدا گفته ام که بعد از سلامتی عنایت چیزی از تو نمیخواهم. خدایا اگر عنایت ماند، من را ببری راضی ام. من نباشم ولی امثال عنایتِ بدردبخور، سالها بمانند..

  • حسن مجیدیان